از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
 یه چیزایی رو نمیشه نوشت
 هر چقدرم که پر پر پر باشی از اینهمه حس
 هر چقدرم دستتو فشار بدی رو دکمه ها و زل بزنی به جلو
 یه چیزایی رو نمیشه نوشت
 ...
 اما کاش میشد

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
می دونی خدا!
درسته که تقلب کار بدیه!
اما فکر کنم همیشه هم نه!
راستش...
چند تا ممنون باید اینجا بنویسم؟
تا بگم چقدر ذوق زده ام
 از اینکه انگار،
 این روزها رو، این اتفاقها رو، این آدم رو
از رو نقاشی من خلق کردی!

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

به خودم:


باید بگویم ببخشید
که زیر قولهایم زده ام گاهی
زیر قرارهای تنهاییمان

باید بگویم ببخشید
برای آن روزهای کوتاه فراموش نشدنی که کوچکت کردم آنقدر
بس که غرق وهم ابلهانه بودم
و برای این روزهایی که
بس که می پیچم درهم، بال پروازت را می بندم

باید بگویم ببخشید
برای همه ثانیه هایی که معجون آرامش و هیجانت را
بی هوا زمین ریختم
و برای همه لحظه هایی که شک کردم
به تو! به پریدن!

ببخشید بابت وقتهایی که
سقوط کردم ته دره و تو را کشاندم با خودم!
بابت همه وقتهایی که چشم نبستم و دنبالت بی حرف نیامدم
چشم نبستم ،دست به دستت ندادم
زیاد پرسیدم! بی ربط پرسیدم! بی جا پرسیدم!
و داشته هایم را، داشته هایمان، -در اصل- داشته هایت  را به باد دادم

ببخشید
ببخشید
که بزرگ نبودم گاهی
بزرگ نیستم گاهی
گمت می کنم بین آدمها!
کمت می کنم!
فراموش می کنم
قولهایمان را
قرارهای تنهایی مان را


شنبه 1 تیر ماه سال 1387
 "... روباه گفت:
بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی. مثلا اگر در ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس میکنم که خوشبختم. هر چه ساعت پیشتر می رود خوشبختیم بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم، و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم! ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت بیارایم... آخر همه چیز آدابی دارد..."

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
گاهی اونقدر دلت تنگ میشه که یادت میره کجا ایستادین
یادت میره متین باشی و آروم
یادت میره که سد تنها چیزی که شکسته، لبخندهاست و
و البته نگاه ها
یادت میره پلی هست! راهی! زمانی!
گاهی اونقدر دلتنگ میشی که لحظه ها رو بلند بلند میشماری
که بیاد،
 دستشو بگیری و
آروم شی باز!

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
سُک سُک

هاهاها!!
سلام
بینی بین الهی مختون ترکید این چیزای اینجا رو خوندید؟
میبینی خواهر! میبینی من چی می کشم از دست این مخ!! تازه اینایی که اینجاس یه کوچولوشه ها!! تازه تر! یه کوچولو از اون چیزاییه که میشه نوشت!
کسی یه مخ صفر، یا در حد صفر بدون رنگ و خش سراغ نداره؟!!
این پوکوند منو به جان خودم!!ا

قراره!!! به زودی کارام کمتر شه! همش منتظرم کمتر شن بیام یه ذره ول بچرخم اینجاها! ایمیل ِ نزده و جواب نداده و نخونده و از این چیزا هم دارم تااااا دلت بخواد! به به! به به!! اما به کوری چشم دشمن!!!! بترکه بترکه چشم حسود شنگولیم و همچنان اون ایرادات وارده بر دلمان که در پست قبل ترها ذکر شد، مرتفع نگردیده!


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
۳/۲۱
تو یه دایره می چرخم، شاید یه گرداب که نه ترسناکه و نه آزادهنده
می چرخم!دایره می چرخه
دلم پر می کشه برات! ذهنم از هر چی جز تو خالی میشه!  پر می شم از دستهات، آغوشت، عطر بودنت. بین نفسام گم میشی و ریه هام نفس کم می آرن... سلولهام می تپن و ...
دایره می چرخه،
به خنده های با تو می رسم، به خنده ها می رسم، لبخند می زنم، تپش سلولهام آرومتر میشه
دایره می چرخه
یه شادی کودکانه نرم نرم راه میره تو روحم. به همه خنده های این سالها می رسم. به همه شیطنت ها. پر هیجان و بازی میشم
دایره می چرخه
شیرینی شیطنت دلمو می زنه. یادم می آد چقدر کار جدی جلو رومه. پر انگیزه می شم واسه محکم گرفتنشون.
دایره می چرخه
زیر سنگینی کار چشم که هم می ذارم، فکر می کنم که چیزی تا پایانش نمونده و باید تاب آورد و بعد با آرامش یه استراحت حسابی کرد، یه شادی مفصل
دایره می چرخه
تو میشی اون شادی مفصل! باز می رسم اول خط!!

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
*  ممنون بابت اعتمادت :)
×  این چیزی نیست که در اختیار من باشه، پس تشکر هم نمی خواد.

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

خیلی هم که کار داشته باشم مثل الآن و الآنا
فرقی نداره!
وقتی یه حسی می آد و پشتش حرفی

امروز پاروهامو دارم می ذارم زمین!
می خوام دراز بکشم کف قایق و فقط زل بزنم به آسمون
بذارم هر جا جریاب آب می ره منو ببره
نمی خوام خودمو، خودمونو هدایت کنم
ایمان دارم که اون چیزایی که می دونیم، هزار بار کمتر از اوناییه که نمی دونیم
و ایمان دارم که جهان همیشه ما رو به سمت بهترین میبره،  اگه بتونیم دل به دلش بدیم
و هی پارو نزنیم! و هی و هی!
می خوام با یه ذهن خالی! خالی خالی راه بیفتم تو امروزهام
می خوام بذارم همه چی بکر بمونه،
هر چی جلو رومه، غیر منتظره باشه
تو اندیشه هام کهنه نشده باشه!
حتی تو آرزوهام دوره نشده باشه

می خوام خودم باشم، غریزه زندگیم و همه حس های زنانگی...


یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

اون موقع ها که به گمونم بچه تر بودم
فکر می کردم میرم قائم میشم پشت در
که دلت تنگ شه برام، همونقدری که دل من تنگ میشد برات!
که همونقدری که من قائمکی نگات می کنم و هی هی خیالت می کنم و دلم پر میکشه برات، تو هم دلت پر بکشه برام و بی قراری کنی

اما...
الآن فکر که می کنم میبینم
من حتی اگه نخوام تو رو دلتنگ کنم، گاهی میرم پشت در
که دلم تنگ شه برات!!
شاید لازم دارم ازم دور شی-حتی در حد همین اندک-
شاید می خوام که عادی نشی برام
شاید میخوام من، من بمونه؛ گم نشه کنار دلخوشی ها 
که اگه نمونده باشه، می برّم زود

من لازم دارم هی بذارم باد بوزه بین لایه های بودن مون
که pile نشن رو هم دیگه و زیر زیرکی بپوسن!

اما هنوز اونقدر بچه هستم
که وقتی برمیگردم و تو دلتنگ نشدی، لبام ورچیده میشه و دلم تو یه چیزی بین ابر و مه و باد و بارون گیج می خوره...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 38015


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها