از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385
امروز

این روزا یه ذره کارام بهم ریخته. یه ذره اوضاعم متحول شده.
امروز تصمیم داشتم حتما آپ کنم، اما الآن از زور حالت تهوع حتی نمی تونم فکر کنم.

صبح عین آدمیزاد درس خوندیم. داشتیم ناهار می خوردیم که من صدای ترقه شنیدم و بعدشم دزدگیر ماشین. ماشینم بیرون بود و فکر کردم مال منه. داشتم می رفتم سمت پنجره که صدای چند تا ترقه دیگه شنیدم و زیر لب فحشکی دادم به اینایی که ترقه می زنن.
پنجره آشپزخونه ما یه جوریه که خیلی مسلطی به کوچه.از دور احساس کردم یه جوریه کوچه! نرسیده به پنجره دست یکی کلاشینکف دیدم و دوزاریم افتاد که ترقه نبوده و تیر بوده!
با اضطرابی که بر طبق عادت ریواسی همیشه به خنده تبدیل می شه برگشتم گفتم تیر اندازی!
تازه انگار فهمیدم چی دیده بودم! یه نفر جلوی چشمم افتاده بود زمین.
ضربان قلبم رسیده بود به هزار. برگشتم دم پنجره دیدم آره درست دیدم. اونی که من دیده بودم تیر خورده به پاش و داشت داد می زد" پااام...پااام" ولی...
اون طرف کوچه یه نفر افتاده بود تو پیاده رو-کوچه ما بیشتر شبیه خیابونه- سرش افتاده بود پایین جدول و داشت از سرش خون می رفت...
زنگ زدیم 110 و اینور اونور.

تقریبا یه یک ساعتی گریه کردم.

حالم خیلی بده هنوز. سر درد و حالت تهوع و دلگرفتگی و ...

*******************
نمی دونم فردا فرصت کنم بیام یا نه. به هر حال اگه خدا بخواد یه مسافرت کوچولو می رم شمال شب یلدا.


جمعه 24 آذر ماه سال 1385
بعد عمری!

سلامن علیکم!

طبق معمول من اولش که می خوام شروع کنم حرفی ندارم برای گفتن، آخرش می زنم تو سر خودم که بچه بس کن!!! عینهووووو این دخترا  که تو مجلسا می شینن یه گوشه، هی بهشون می گی بیا برقص، می گن واااای خاک عالم به سرم! من بلد نیستم ، آقامون هم گفته سوسک شم اگه برقصم ، و حاج خانوم هم خواب دیده من اگه نرقصم می رم بهشت  و اینا و اینااااااااااااا، تا یه کنه مثه ریواس بالاخره بلندشون می کنه ، تندی می گن خب پس بذار نوارمو از تو کیفم بیارم!!!!!!  بعدشم حالا مگه می شینن؟!!!! ایرانی و بابا کرم و تکنو وعربی و ترکی و کردی و شاخ دانمارکی و باله و همه رو همچین می رقصن انگار .......... استغفرالله!
عجب مثال مفصلی زدم!

یه خبر توووووپ بدم!  که دقیقا عین همین کلمه مقدس توپ دیروز خورد تو ملاجم . امتحانهای مایکروسافت تا اطلاع ثانوی در ایران و باقی دودره باز خانه ها اوتوتو شد!
الآن من موندم و حوضم.  اونم تازه حوض خالی . دیروز تصمیم گرفتم همین هفته برم دیار سوسمار خورا، ولی می شد از اون کار هول هولیها که همه چیش قاطی می شد. یه ذره هم مخم رو زدند دوستان که جیزه و اخه و کخه فعلا!  خلاصه مانده شدیم در خدمت خانه و خانواده.

تصمیم کبری هم گرفتم که به اون کسایی که قول داده بودم بعد امتحان شیرینی بدم ، جهنم ضرر، همین هفته ...
مشکل اینجاست که... این یاران گرام به شدت دندوناشونو تیز کردن واسه دریدن جیب من بیچاره گناهی طفلک . بابا من یه بار یه خبطی کردم، یه اشتباهی کردم، یه عمل زشتی ازم سر زد  که شب تولدم کمی مقصد بازی در آوردم . هنووووووووووووز دارم تاوان پس می دم.
سه سال پیش من دیدم داریم از هم دور می افتیم، تصمیم گرفتم یه آستینی بالا بزنم و کار خیر کنم.  گفتم تولدمه بریم جمشیدیه. به من چه که زمستون هوا زود تاریک می شه و سرد هم هست؟  به من چه که جمشیدیه تو کوهه؟  به من چه که دندونهای همه چیک چیک صدا می داد؟  نه خب به من چه؟  مگه من گفتم وسط زمستون هوا اینجوری باشه؟  تازه کلی ذوق به خرج دادم، کیک گرفتم و نسکافه  . کلیییییییی هم خووب بود. اصلا اینا قدر نمی دونن. 
حالا از سه سال پیش اگه بدونین من چند بار به دو سه تا از این دوووستان ارجمند به بهونه های البته بسیار قابل احترام! ناهار و شام و عصرونه و صبحونه دادم!!!! 
می دونم دیگه، پس فردا می خوان منو ببرن یه جایی که مجبور شم شب بمونم ظرف بشورم!  اگه  یه ریواس مچاله شده دیدید کنار خیابون گدایی می کرد ، به روم نیاریدا!!!!! من نیستم!!!!
ولی در کل دوست دارم این کار هارو. غرشم نمکه شه!!!!!


وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای  باز زمستون داره می شه و برف، و باز من به زودی هایپر اکتیو می شم . هوای برفی به شدت در منحنی انرژی من لگد پراکنی می کند.
دیروز ساعت دو کلاس داشتم. ساعت یک و بیست دقیقه یکی از دوستام زنگ زد که ریواسی پول لازم شدم وسط خیابون!  منم که رابین هود!  نفهمیدم اصلا چه جوری آماده شدم. جناب دوست هم تو طرح تشریف داشتن. پریدم اتولمو با قصه ای که در ادامه همین بحث تعریف می کنم خدمتتون تا دم در کلاس بردم -آخه کلاس هم تو طرحه - و بعد پریدم تاکسی گرفتم و کلی تو خیابونا دویدم. یه نمه برف هم می اومد و من کلیییییی کیفور بودم. از خدا خواسته همچییییییییین می دویدم تو ولیعصر انگار آتیش گرفته دوستم . خدایی من جنبه ندارم ، هوا که اینجوری باشه شیلنگ تخته می اندازم موقع راه رفتن . تازشم یه مانتو تنم بود و کاپشنمو گرفته بودم دستم. جای مامان جان خالی بود که داد بزنه ریوااااااااااس بپوش اون .... رو!!!!!  ولی اونقدر همین عملیات انتحاری تو روحیه ام تاثیر گذاشت که خدا می دونه.

آها! اینکه: کلاس ما تو طرحه زوج و فرده. من کلاسام روزای زوجه و ماشینم فرده. بعنوان یه خلافکار سابقه دار اعتراف می کنم  که تا به امروز که قریب به چهار ماه از کلاسم می گذره، هر جلسه تا دم در موسسه ماشین بردم . یه راه در رو پیدا کرده بودم و با سخاوت به همه بچه ها هم گفته بودم .تا اینکه سه شنبه یه آدم خوش خبر زنگ زد گفت پلیس گذاشتن وسط خیابون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عکس العمل من چی می تونست باشه؟
تصمیم بگیرم دیگه نرم کلاس؟!!!! تصمیم بگیرم از این به بعد با وسایل نقلیه عمومی برم کلاس؟  تصمیم بگیرم یه نفر که ماشینش زوجه رو گیر بیارم سرش خراب شم؟  تصمیم بگیرم محض رضای خدا هم شده یه ذره پیاده روی کنم تا برسم کلاس؟  یا...؟
ولی بنده ابتدا در کمال بهت و همراهش آرامش به کلاغ خوش خبر یه سری القاب ناسزاگون حواله کردم  -و البته قسمت کثیریشو که تو محاوره خودمونی بهش می گیم فحش!! تو دلم دادم بهش - بعد شال و کلاه کردم، پا شدم رفتم یه راه در روی دیگه پیدا کردم . دیگه هم به این سق سیاه ها کشفیاتمو منتقل نمی کنم . تو این چند ماه کدومشون یه اسفند دود کردن برام؟  حیف شدم من به خدا. نه؟

***************************
اگه گذاشتن آدم یه آپ با آرامش بکنه . شونصد ساعت پیش شروع کردم به نوشتن که مهمون اومد . بعد رفتنشون ریواس، نه ببخشید کوزت، نه آها حیف نون!!!  باید خونه رو تمیز می کرد و ظرفارو می شست و ... بعدش آقای برادر شرفیاب شدند و یکساعت قارچ سینا شد!  من واقعا موندم این بدنسازی چه ورزش حال بهم زنیه که همه این آقایون هم کیف می کنن با این ماهیچه های ورقلمبیده. همون که گفتم، همه می شن قارچ سینا. این آقای برادر هم می دونه من بدم می آد، هی می آد دور و بر من پشت و جلو و کنار و گوشه و چپ و راست بازو نمایش می ده.  اینهمه ورزش خوب هست تو دنیا. چیه به قول اون فیلمه همه عین گلدون می کنن خودشونو!!!!  (البته بنده همینجا از حضور جمیع عناصر ذکوری که ممکن است این خطوط رو بخونن عذر می خوام. سلیقه است دیگه )
تازه باز اومدم چند خط نوشتم، داداش جان اومده صدام کرده که ریواسی بیا یه فیلم ببینیم. اووووووووونقدر مزخرف بود ، فقط نمی دونم چرا تا تهشو دیدم؟!!!!  البته به دلیل سانسور  تمام صحنه های غیر اخلاقی، خشن، رمانتیک، تاثیر گذار، مفهومی و کلیدی  من کلا نفهمیدم آخرش من کیم؟ یعنی اون آقاهه کی بود؟ یعنی اصلا اون آقا بود؟!!!!  فقط یه دو ساعتی تشریف بردن رو اعصاب لطیفمون.
بعدشم چون این مهمونامون که اومده بودن نیم ساعت سر بزنن، هی خواستن برن و نرفتن ، هی خواستن برن و نرفتن ؛ و منهم بسته بودمشون به چایی  و در نتیجه وسطش چایی هم ته کشید، و واجب کفایی بود که به نحوی معده کار کنه ؛ خلاصه نسکافه پختوندم و خودم هم تناولیدم و در نتیجه الآن که دیگه فردا صبحه هنوز خوابم نمی آد.
صبح علی الطلوع، ساعت هشت! هم در نقش خروس  قراره زنگ بزنم یه بنده خدایی رو از خواب بیدار کنم.

 


 


چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385
اعتراف

یه پست اینجا بود که حذف شد

فکر کنم کار هول هولکی انجام ندم بهتره!

اینو نوشتم که اگه کسی دیده بودش، نگه دو درش کردم!!!!!!!


دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385
چند کلمه حرف حساب!!!!!!

سلام...

چند دقیقه است دارم فکر می کنم، چیزی واسه  اینجا نوشتن پیدا نمی کنم.

روال زندگیم مثه همیشه است، نه بالاتر، نه پایینتر  اما طنز نگاه کردنم یه مقداری تعطیله. یعنی ذهنم یه ذره جدی شده  (خدایی کسی باورش می شه؟!!!! ) و دارم مراحل رشد و کمال انسانی!!!!! را طی می کنم . شاید از ریواس برسم به کاکتوس .حالا اینکه ریواس اون انسانه است یا کاکتوس نمی دونم؟!!!! به هر حال خودش کلی تغییره. شایدم اصلا علف شدم، تموم شدم رفت!!!!!

قضیه دلگرفتگی نیستا. اتفاقا اصلا دلم نگرفته.
برعکس یه لحظه هایی همچین ته دلم شادی منفجر می شه که ... عینهو انفجار نور!
ولی خب دیگه. من کلا آدم یکنواختی نیستم! اصراری ندارم که همه باورم کنن و روم حساب باز کنن. خب طبیعیه که بیشتر آدما دوست تر دارن رو کسی حساب کنن که براشون ملموس و روونه. ولی من کلا سخت ام! هم خودمو می اندازم با این کار ها و فکرهام تو سختی، هم اطرافیانمو. ممممم راستشو بگم از اینکه تعبیرم کنن نارحت می شم. از اینکه با شنیدن چهار تا جمله از هزار تا جمله ای که تو ذهنمه، فکر کنن تا ته ذهن و فکر و مشغولیتهامو خوندن و الآن خووووب می دونن چه مه! خب نمی شه، یعنی من نمی تونم هر چی تو ذهنمه رو بگم. نه فقط اینجا، هیچ جا معمولا نمی تونم بگم. دلیل هم داره! چون اونقدری می شینم فکر می کنم که خودم با خودم به تناقض می رسم! می شم جمیع اضداد! خودم خودمو توجیه می کنم! بعد خودم خودمو می برم زیر سوال. بعد می رسم به اینکه من کیم؟ اینجا کجاست!!!!
جان من نگید زیاد فکر نکن، چون هیچ رقمه راه نداره.

 

الآنم می دونم حرفام نه سر داره، نه ته. ولی دوست داشتم اقلا بنویسم که یه ذره بدونین چرا سرعت آپ کردنم کم شده.
به علاوه اینکه اینجا رو دوست دارم. خودمم وقتی سرحال نیستم، بعضی از این پستا رو که می خونم یه جوری شاد می شم!
نارسیسمم قلمبه شد الآن دیگه!

 

پ.ن: 291 هم تموم شد.

 


جمعه 17 آذر ماه سال 1385
خاطره

به نام خدای مهربان انشای خود را آغاز می کنم.
موضوع انشا: یک خاطره!

پیش نوشت! اتفاق قابل نوشتنی داره نمی افته برام . یاد یه خاطره افتادم امروز کلی خندیدم. البته هر اتفاقی رو آدم  باید تو شرایطش باشه که مزه بده. ولی حالا قدرت تجسمتونو تقویت کنین بلکه مفید فایده شد. باشد که دل جمیع مسلمین شاد بگردد.

 

سال آخر دانشگاه یه نفر اومد گفت که" ریواس یکی هست که خیلی می خوادت!!!  ولی من قول دادم بهت نگم کیه!  اسمشو می دونم، ولی نمی شناسمش" دیگه قضیه پلیسی شده بود. هر جا هم می رفتم حرفش بود. منم عصبی   که همه دانشگاه این قضیه رو می دونن و می گن سه ساله که می دونن!!!!!!!  بعد من بیغ چلمنگ کته  کله اصلا نمی تونم بفهمم اسم این شازده چیه!
خلاصه با تربچه جون افتادیم به تفحس و تحقیق!  و جونمون بالا اومد تا فهمیدیم اسمش پنج حرفیه و ساخت و تولید می خونه و هم ورودی خودمونه.  (اینجا بود که دلم می خواست گل بزنم به سر اونهمه دختری که می دونستن و راز دار دوست پسراشون شده بودن!! ) خلاصه نشستیم بالا پایین کردن هر کی با این مشخصات می شناختیم! دو سه تا که بیشتر نبودن، که جز یکی همه هفت خط بودن و معلوم بود احمق نیستن چهار سال از دور یکی و بخوان!!!!!  اون یکی هم که کلا به محض اینکه اسمشو می آوردیم خودمون خطش می زدیم، چون اصلا ربطی بهم نداشتیم هیچ رقمه.
خلاصه دیگه مونده بود برم از آموزش لیست بچه ها رو بگیرم! که بالاخره سد رازداری از یه جا سوراخ شد و ما ماندیم در شوک!!!!!!!!!!!!
همونی بود که هر دفعه اول همه خطش می زدیم!

من خدایی از اونا نیستم که بگم خاصم و شاه پریون باید بیاد سراغم و ال و بل و جیمبل . اتفاقا با همه تیپ آدمی پریدم و دوست بودم. ولی این اصلا ...
یه توصیف کوچولو کنم: آقای استعداد به شدت چاق بود -بماند که من لاغرم-  یه شلوار شیش پیله می پوشید که معمولا خاکی و گاها چروک بود، و یه پیرهن مردونه سفید کهنه که دکمه بالاشو نمی بست-شایدم بسته نمی شد- و می انداختش تو رو شلوار که خوب چون چاقم بود به زور به روی شلوارش می رسید . شیکمشو می داد جلو و شونه هاشو عقب، یه سوئیچ با زنجیر دستش می گرفت و موقع راه رفتن این زنجیرشو می چرخوند دور انگشت محترم! لات و لوتی حرف زدنشم که بماند!!!! دوستاش هم شر های -نه شیطون ها!- دانشگاه بودن که ما معمولا از چند قدمیشون رد نمی شدیم اصلا!!!!

دوستای دور و بر خودم هر کی این قضیه رو شنید سه پیچ شد که گل پسر خوش اشتها رو یه نظر ببینه و در نتیجه یه ماه ما ملاقاتی می بردیم از دور که زیارتشون کنن و همه انگشت بر دهان می موندن و کلی منو اذیت می کردن که تو گلوی کی گیر کردم!
تو همین هیر و ویر، دیگه خود شاه پسر و دوستاش به صرافت افتادن با من حرف بزنن بعد سه سال! ( بعد از اینکه کلی تو خوابگاهشون توی این سه سال منو بسته بودن به طرف و حتی چند تا فیلم پر کرده بودن که مثلا عزاداری کردن  وقتی من با یه عنصر ذکور حرف زدم یا پروژه برداشتم. و البته یک بار هم با کله رفته بودن تو دهن یکی از همین عناصر ذکور که بعدها برام تعریف کردن!!!!!!! ) خلاصه یه بار که اومد حرف بزنه احتمالا خشانت از چشام فوران می کرد  که رفت و چند هفته سکوت برقرار شد!

شد شب جشن فارق التحصیلی و مامان و بابا و خانواده داییم اومده بودن. این قضیه هم خب اونقدر بی معنی بود از دید من که به مامان چیزی نگفته بودم.
جشن که تموم شد قرار شد همه بچه ها با هر خانواده ای که می آد بریم لب دریا. مامان بابا می خواستن برگردن تهران و قرار شد نیان. من رفتم از تو ماشین، دم در دانشگاه وسایلمو بردارم. از دور دیدم این ارازل دم در دانشگاه جلوی همه رو می گرفتن و دست همه هم که پر گل بود از هر کی می تونستن گل می گرفتن.
که چی کار کنن؟
بعععععععععله!  ماشین شاه پسرو گل زده بودن، کرده بودن ماشین عروس. (پسرم از اون آخر خر پولا بود که باباش کارخونه دار بود و هر دفعه با یه ما شین می اوند دانشگاه! کاش عوضش دو دست لباس مرتب می خرید اقلا!)
من که دیدم ماشینشو تا بنا گوش سرخ شدم. عوضش...
مامان جون من ، کلا آدم دل جوونیه! سر حاله و خیلی با سن و سال ماها حال می کنه. با دوستا و دور بریهای من زودی گرم می گیره و ... کلا راحته دیگه!

مجبور بودیم واسه رسیدن به ماشین از کنارشون رد شیم. مامان هم که انگار اولین باره تو عمرش ماشین عروس و شیرین کاری می بینه!!!!! کلی ذوق کرده بود و اصلا هم شرایطش نبود من بخوام توضیح بدم که مامان جون مادرت ابراز احساسات نکن.  خلاصه مامان جون با ذوق تمام رفت سراغشون که وااااااااااااااااای چه بامزههههههههههه!  می خواید کمکتون کنم؟!!!!!!!!!!!!! اونام که انتظار همچین برخوردیو نداشتن با چشای باز ایستاده بودن مارو نگاه می کردن . مامانی که از ذوق بالا پایین می پرید و ریواسی که سرخ شده بود  و مانتوی مامانشو می کشید که بیا بریم و موفق نمی شد.
مامان هم از خدا بیخبر گفت ماشین کدومتونه؟ حاج آقا با کله اومد جلو که ماله منه!  مامان گفت پس عروس خانومت کو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    اونم نه گذاشت نه برداشت گفت همین دور و بره، شما که می خواید کمک کنید اونو راضیش کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا رحم کرد و مامان پاپی نشد بره عروس خانومو راضی کنه !!!!! کلی براشون دعاهای خوب خوب کرد به حق هر چی امام و اهل بیت و غیره بود و دست ریواس مچاله شده رو گرفت و راه افتاد!!!!!!

البته این داستان ادامه ها داشت!!!!! همون شب این احمقا بدون اینکه حساب آبرو و امثال اونو بکنن تا خود دریا، دنبال ماشین بابای دوستم که من توش بودم اومدن و بوق بوق کردن!!!!!! و...

 


سه شنبه 14 آذر ماه سال 1385
اه اه اه بازم درس

یه کسی رو پیدا کردم (!!!!)  لنگه خودم تو احمقانه درس خوندن. آییییییییی حال می ده.
راه در روهامونو داریم همه جوره می بندیم  که نشه زیر آبی بریم. با هم شروع می کنیم، هی با تلفن چک می کنیم که بخونیم و هی هم اشکال و سوال و ... اه اه اه حالم بهم خورد خودم  از شخصیت مزخرف ریواس زیادی خر زن. تازه وقتی می نویسم چشمم باز می شه که به قهقرا دارم کشیده می شم.

ولی خدایی کمتر دیده بودم کسی سیستم!!  درس خوندنش شبیه من باشه. که مثلا گیر بده به یه جمله شیش ساعت. یا صد تا نکته از صد جا رو باهم مقایسه کنه ببینه همه چی جور در می آد یا نه.
نمی دونم  من چرا هر درسی می خونم همش حس می کنم آقای نویسنده کتابش باید حتما یه جاهاییو اشتباه نوشته باشه! هی گیر می دم که این نکته با نکته صد صفحه پیش همخونی نداره.  همیشه هم خب... چیزه دیگه...
به خودت بخندا.  همین کار بزرگ باعث می شه هی هرچی یاد گرفتمو کنار هم جمع کنم.  که چی شه؟ خب بعد که همشو یه جا جمع کردم، بازگشت به همون نخود نپخته درس پیش، همشو یه جا یادم می ره.
چیه مگه؟  هر کی خوب یه سری چیزا داره، یه سری چیزا نداره. منم به جاش زبون دارم این هواااااااااااااااااااااااا.

همینا. فعلا هیچ مطلب مفیدی جز شیوه های نوین علم آموزی چهارپا یانه تو بساطم نیست.

پ ن: تازه جفتمون پایه ایم واسه شبونه درس خوندن. دیشب تا پنج نشستیم، صبم که من خوابم خواب نمی شه . می خواید یه مسابقه راه بندازیم با این موضوع که "ریواس چه وقت می می میرد؟"


شنبه 11 آذر ماه سال 1385
خواب

یکی از مشکلاتی که هنوز نتونستم تنظیمش کنم خوابمه. البته من همیشه به شدت آدم مزخرفی بودم در زمینه خوابیدن! همیشه ساعت خوابم چپ و چوله بوده. دبیرستان عصرا می خوابیدم، شبا بیدار می شدم. دانشگاه کلا نمی خوابیدم! یعنی کلا روزی چهار ساعت خواب بسم- کوش پس این تشدید؟ روی سین تشدید داره!!!- بود و به همین ترتیب.
اما الآنا بدخوابیهام اذیتم می کنه.  البته دارم خیلی بهتر می شم، ولی بازم مصیبته.
دیشب ساعت دوازده رفتم تو تخت که خیر سرم صبح زود بلند شم، برم دنبال یه کاری. تا پنج بیدار بودم تو جام عین سوسک وول می خوردم . شب دیر خوابیدن اذیتم نمی کنه، ولی وقتی نه می تونم بخوابم نه می تونم بیدار شم کلافه می شم.
هر چیم گاو و گوسفند و جک و جوونور خودمون و مش حسین و قربونعلی داشتن شمردم، ولی افاقه نکرد. گول نمی خوردم!
حالا الآن ساعت هفت شبه خوابم می آد. کلی کار دارم و نباید بخوابم. منم وقتی خوابم می آد اصلا روحم رو زمین نیست انگار.
اون دفعه ای که خوابم می اومد، تندی اینجا نوشتم و رفتم بخوابم؛ ساعت فکر کنم حدود یازده بود. آنتی بیوتیک می خوردم اونوقتا که چون معمولا تا دو و سه بیدارم، روی سه و نه گذاشته بودم ساعت قرصامو. اونشبم ساعت گذاشتم سه، پا شدم قرصمو خوردم، ساعتو گذاشتم رو شیش واسه نماز و خوابیدم. ساعت شیش بلند شدم نفهمیدم چه خبره، باز یه قرص خوردم باز خوابیدم . ساعت نه صبحم که خب بیدار بودم یه قرص دیگه خوردم - هنوز صبونه نخورده بودم- یه نیم ساعت بعدش احساس کردم معده ام یه جوریه!!!!!! عین این اکابرا شنبه، یکشنبه شمردم قرصامو تا فهمیدم چی کار کردم.
حالا من که اینقده گیجولی میشم وقتی خوابم می آد، تصمیم دارم امشب یه فصل!!!!! کتابمو بخونم.

دیشب دیدم تنها که درس می خونم راه واسه جا خالی دادن زیاد پیدا می شه . گفتم همچین خودمو بذارم تو رودربایستی که چون خجالتی  هم هستم یه ذره کمتر به ساز خودم برقصم. یکی از بچه های کلاس هست که خیلی مشتاق درس خوندنه. امروز پیشنهاد دادم بهش که هر جلسه یه مقداری رو مشخص کنیم بخونیم، حسابی استقبال کرد . بقیه هم گفتن می خونن، تا ببینیم چی می شه. قرار شد از اول کتاب شروع کنیم. از اون طرف هم من همراه کلاس که می رم جلو خیلی تاثیر می ذاره، درس این جلسه رو هم خودم می خوام بخونم. می شه پنج فصل ،هر فصل به قرار تقریبا چهل- پنجاه صفحه، به زبون اجنبی، که نصفشم تا رو کامپیوتر پیاده نکنی اصلا نمی فهمی چی گفته. می رسم نه؟
خوابم پرید با یادآوری این تصمیم کبری!!!!

تازه کلاغه خبر داد که احتمال داره آخر این هفته مشکل امتحان حل بشه... یعنی من XP هم بخونم این وسط؟

قربون خدا برم، این ترم هم کلاس زبان به حد نصاب نرسید. منم که حافظه ام نخود پخته است  -پخته از این جهت که حتی قابلیت رشد کردن در خاک را بعد از کاشته شدن هم ندارد! - فکر کنم باز به زودی برسم به همون حرف آقای غفوریان ارجمند که I am a blackboard.

انگار جدنی خوابم پرید. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پ.ن: قبلا اگه کسی اینقدر از درس خوندن تعریف می کرد می زدم تو سرش . اینو گفتم که شما برای برخورد با من یه راه بدیع انتخاب کنید

 


چهارشنبه 8 آذر ماه سال 1385
جبران مافات

من یه لیست سوالهای بی جواب دادم که منتظرم نماینده خدا سرش خلوت شه ببرم خدمتشون!
یکیش اینه که آیا منو از روی مایکل ساختن یا مایکلو از رو من  ؟!!!!!!(مایکل فیلم نسخه جادویی) و بسیار مشتاقم بدونم این سازنده من که نفسش شفاست، چرا عوضش یه ذره حجم موهامو زیاد نکرد؟

یه ماه و نیم پیش -می خواستم به خودم یه چیزیو ثابت کنم - رفتم موهامو کوتاه کردم. البته کلییییی فحش شنیدم ولی عین همیشه در کمال کله خرابی رفتم پسرونه زدم .  الآن-یعنی تا صبح- فکر کنم یه هفته بود که دیگه زلفامو مجبور بودم زیر روسری ببندم!!!!!  بعد شما می گین من بخندم؟   آخه این چه وضع رشده؟ یعنی ممکنه خدا خوابش می اومده عوض مو رو سر من علف کاشته باشه؟

امروز در پی تصمیم ترمیم روحیه  رفتم تا جا داشت دادم کوتاش کرده. هی هر قیچی ای که می زد من یه عالمه ذوق می کردم.   چقده من تنوع طلبم!!!!! خلاصه کلی روحیه چپوندم توی خودم. الآنم دیگه هر کی می خواد منو ببینه باید وقت بگیره!

بعدشم رفتم یه فروشگاهی که یه عالمه وسایل ریز و درشت چوبی داره. هوس کرده بودم یه ذره راه برم، ماشینو پارک کردم تو یه کوچه و بسم الله. کلی سر حال اومدم، هم از راه رفتن، هم از هوا.
(یه خاطره کوچولو: من تازه رفته بودم دانشگاه و هی حسابی هوس تهران می کردم. یه بار یه کامیون داشت از جلومون رد می شد، یههو گاز داد دودش چسبید تو صورتمون . منم یه متر پریدم بالا گفتم آخیییییییییییییی بوی تهران اومد!   یه پس گردنی همونجا البته از دوستی دریافت کردم و یه فحش توهین آمیز ناک... )
خلاصه رفتم این مغازهه که خیلیم دوسش دارم. دلم خواست همشو بخرم... یادم اومد که اصلا قرار نیست برای خودم خرید کنم  و دوسه تا زدم پشت دست خودم که بچه خوب هر چی می بینه نمی خواد.   ولی به هر حال کلیییییییییییییییییی محظوظ شدم از دیدنشون.

خونه ما چون دورش اژدها و آتشفشان داره!   نمی شه بدون ماشین ازش بیرون اومد.  منم می خواستم برم سمت ولیعصر، تصمیم گرفتم یه جا ماشینو بپارکم و با تاکسی برم. تا حالا من فکر می کردم خدا منو حفظ می کنه که گاهی که کلم داغ می شه و گازشو می گیرم زنده می مونم. امروز فهمیدم که این راننده تاکسی ها هستن که خدا حفظشون می کنه به حق پنج تن!!!!!!!!!! و تصمیم گرفتم اگه بوی تاکسی هم شنیدم تو خیابون در هر وضعیتی بودم ترمز کنم بذارم رد شه! به جان ریواس، یه جا دیگه سرمو گذاشتم رو پام چشامو بستم .  آقاهه فکر می کرد پشت آتاری نشسته... البته فکر کنم طفلی گناهی نداشتا. این ایران خودرو خراب شده احتمالا فقط دو تا پدال ساخته بود واسه ماشینش: گاز و کلاچ! اونم کجا؟ تو ولیعصر که مورچه سریعتر از ماشین حرکت می کنه، هی می انداخت تو لاین اونور و برو که رفتی.  اینقدر مماس با این ماشینای بغل راه می رفت، بی اغراق من اگه دستمو از ماشین می آوردم بیرون می تونستم لپ راننده بغلیو بکشم. 

اومدم زرنگی کنم یه ذره مونده به میدون پیاده شدم که از یکی از این کوچه ها برم.   حالا هی هر چی ته کوچه هارو نیگا می کردم نمی فهمیدم کدومشون درسته. دو قدم می رفتم، بعد برمی گشتم از اون یکی می رفتم. یه پیرمرده اونجا بود گفت دخترم دنبال جایی می گردی؟  ... نه، من شبیه گیجام؟   خدایی من شبیه گیجام؟   پس این آقاهه از کجا فهمید؟ 
آخرشم از تو یه کوچه ای اومدم که راهم دورتر شد.

یه قرار سه نفره داشتیم تو یه کافی شاپ قدیمی ... سه تفنگ دار دبیرستانی که یکیشون یه دوست خوبه و اون یکی هم -که شاید گاهی اینجا دیده باشیدش- یه تکیه گاه واقیعیه واسه من و خیلی بیشتر از یه دوسته برام. نزنین تو سرم که واسه یه مدت کوتاه اینقدر شلوغش کردم، به خدا خیلی جانگدازه...    تفنگدار اولیمون با پسر سه ساله اش اومده بود. یه جاهایی محیط یههو شلوغ می شد.  خب بچه باید بازی کنه دیگه مگه نه؟ چرا همه به من چش غره می رن؟  اصلا اینجاشو نمی گم دیگه.
جای خوبی بود، فکر کنم سه ساعتی نشستیم، رو تخت هم نشسته بودیم، عین خونه خودمون!!!!

بعدش من و "دوست جون" که مسیرمون همونجا از اون تفنگدار اول! جدا می شد  اومدیم که بیایم خونه، ولی نمی دونم چرا اومده نشدیم؟!!! گز کزدیم حسابی و دوست جون یه وسیله الکتریکی هم می خواست که چش بازارو درآوردیم. بعدش فهمیدیم که احتمالا اشتباه خردیم.

خلاصه دل کندیم، یعنی مامان جان زنگ زدند و دلمونو کندند!!!!!   و رفتم باز سوار آتاری شم، آقاهه گفت از ولیعصر نمی رم شلوغه. اومدم خونه و کلی بابا رو گول مالونی کردم که منو ببره اتولمو بیارم از وسط صحرا. مشکل وقتی بود که من موقع برگشتن مجبور بودم یه جوری رانندگی کنم که وقتی می رسم خونه بابا زنده بذارتم.   بابا هم که همیشه منو گول می زنه می اندازتم جلو!!!!! فکرم می کنم تو این مواقع موتورشو خاموش می کنه بادباناشو می کشه! آخه من هر چی آروم می رم باز بابا یه سال نوری با من فاصله دار می شه.  من کلا به باند غیر سرعت آلرژی دارم، ولی مجبور شدم از گوشه گوشه رانندگی کنم.   اینو جدی می گم من نه خیلی تند می رم، نه بد. همیشه هم تاکسی ریواس بودم در خدمت خلق گواهینامه دار و ندار. حالا چه حکمتیه بابام وقتی از دور منو می بینه فکر می کنه من جتم الله اعلم؟!

 

دیگه اومدم خونه، یه ذره وب بازی کردم، بعد مشتی آبغوره های ذخیره شده رو گرفتم  و تپل شدم گفتم بیام جبران اون دوتا پست گردو خاکیمو بکنم. انگار حسابی هم جبران کردم.نه؟ 

 

 


سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385
و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها   برای خوردن یک سیب    چقدر تنها ماندیم    -سپهری-

پرم ولی حرفی نیست که بزنم...
روز سنگینی بود...
انتظاری جز این نداشتم...

همه چی مثه همیشه...
مثه همیشه که حرفها و برخوردامون یه ذره از احساسمونم نشون نمی ده:
امروز نشستیم و بازم کلی این منوی تکراری رو حلاجی کردیم ... تو همین کافی شاپی که تو خیابونگردیهای اون سالها پیداش کرده بودیم...و باز یه انتخابی کردیم که پشیمون شدیم!
کنار هم نشستیم و گل گفتیم و خندیدیم و حتی من شیطنت کردم مثه همیشه....
بعد راه افتادیم تو خیابونا بی هدف...
(بازم موقع برگشتن من فهمیدم چقدر راه رفته بودیم!)
مثه همیشه از در و دیوار گفتیم و بحث کردیم و خندیدیم و ...

خداحافظی هم...
دوتامون نهایت سعی مونو کردیم که مثه همیشه برگزارش کنیم...
با یه بوس و یه نگاه...
اون یه قطره اشکی هم که ریخت.......

جمعه میری... نمی خوام بیام فرودگاه...
نه اونقدری قوی ام که بتونم موقع رفتنت بخندم، نه دوست دارم تصویر آخرمون از هم بدون لبخند باشه...

خدا پشتت...


پ.ن.۱: معذرت می خوام از کساییکه حرفای این مدت براشون جذاب نیست... می گذره...

پ.ن.۲: به مرحمت بلاگ اسکای تیترو نمی شد کامل نوشت، منم داخل متن نوشتمش.  


دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385
گاهی...

 تو زندگی همه هست... یه زمانهایی که انگار هر چی اتفاق و خبر و حس و حال سنگینه هجوم می آرن سمتت... قبلا خودمو تو این شرایط می باختم... الآن می دونم که چند روز دیگه باز همه چی عادی می شه... (انگار با لباس پاییزی داری تو خیابون قدم می زنی که یههو چند دقیقه یه باد سرد می وزه... عادتمه که تو این شرایط ماهیچه هامو سفت کنم و خودمو محکم بگیرم و نهایتا دندونامو فشار بدم به همدیگه، تا باد رد بشه و باز قدم بزنم...)
سخته ولی می دونم دائمی نیست و زود سرحال می شم...

 

شب بد می خوابی با یه عالمه خوابهای اذیت کن...
صبح که بلند می شی مامان حالش خوب نیست...
از اینکه هیچ کاری نمی تونی بکنی کلافه می شی...
داری سعی می کنی خودتو جمع کنی که گوشیت زنگ می زنه...
صداش مضطربه...
آنتن نمی دی...
بهش زنگ می زنی...
صداش می لرزه...
دلت می لرزه...
چی شده؟
گریه می کنه...
تموم سلولهات عصبی می شن از صدای گریه اش...
سعی می کنی آرومش کنی، هر چند می دونی بیفایده است از پشت تلفن...
شروع می کنه به تعریف کردن...
غذای دست نخورده اتو جمع می کنی، اشتهات کور شده...
اصل ماجرا رو می شنوی و حس می کنی یکی داره دونه دونه سلولهاتو می کنه...
صداش یه ذره، یه ذره آروم می شه... اقلا گریه هاشو کرده...
جز همین گوش کردن کاری بر نمی آد از دستت...
قطع می کنی...
یه قهوه درست می کنی تلخ تلخ تلخ...
قبل از اینکه فنجون به لبت برسه بغضت می ترکه...
دیره و تو باید خیلی زودتر از اینا از خونه بیرون می رفتی...
همینجوری که اشکات می آن لباس می پوشی...
برمی گردی سروقت قهوه ات... سرد شده و تلخ تلخه... دوایی می خوریش...
زنگ می زنن...
بغضتو قورت می دی و درو باز می کنی...
مامانه... با این حال خرابش...
بازم هیچ کاری از دستت بر نمی آد... خودت خوب می دونی...
سر کلاس دمغی و همه می فهمن...
استاد می گه می خوام امتحان بگیرم... دقیقا از همون جایی که نخوندی...
سر امتحان همش فکرت پیش اون تلفنه...
سعی می کنی بهش فکر نکنی، ولی از اون روزا نیست که به خودت مسلط باشی...
از این فکرا هر بار پشتت می لرزه و مخت آماس می آد...
می خوای جیغ بزنی... از ته دل...
چشات از گریه ظهر می سوزه -همیشه گریه چشاتو اذیت می کنه-...
گشنه ات نیست ولی دلدرد داری، شاید برای خوردن آنتیبیوتیک بدون غذاست...
لباست مثه همیشه نازکه و کلیه هات باز سردشونه و ...
نمی تونی خوب امتحان بدی...
سعی می کنی خودتو قانع کنی که واسه این دلیل و اون دلیل، ولی ته دلت هیچکدومو قبول نداری...
یه نفر نمره اش بیشتر از تو می شه... با تعجب (الکی) می گه یعنی من بیشتر شدم؟ یه لبخند تلخ تحویلش می دی...
استاد کماکان مریضه و سوالهات بی جواب مونده...
کلاس بوی مریضی می ده... به بو حساسی و حالت تهوع ات دائم بیشتر می شه...
احساس می کنی خیلی عقبی...
ماشینو که روشن می کنی CD می رسه به یه آهنگ آروم...
حس می کنی به آرامش نیاز داری...
دلت می خواد بری دو سه ساعت با ماشین چرخ بزنی و چند بار این آهنگه رو گوش کنی...
می دونی که نمی شه...
مامان تنهاست...
می رسی خونه... برقا قطعه...
تو این شرایط فقط دلگیریتو زیاد می کنه...
مامان حالش خیلی بده...
واسش هیچ کاری نمی تونی بکنی...
از صدای ناله اش بغضت باز زنده می شه...
این مامانیه که هیچوقت صداش در نمی اومد...
از در که داره می ره بیرون، ته دلت می لرزه که بازهم...
یاد و بغض اون تلفنم که یه لحظه از ذهنت بیرون نمی ره...
جوش می زنی که زنگ بزنی بهش و حالشو بپرسی...
می دونی که نباید این کارو بکنی...
می آی اینجا و ..............
می ری سر نماز...
امیدواری که آروم شی...
زنگ و تلفن و ... است که با تو کار داره...

شبه...
مامان بهتره... اقلا آرومتره...
دوستت مسیج می زنه و بعدشم زنگ که اوضاعش بهتره...
تو صداش دیگه نه اون بغض هست نه اضطراب...
براش خوشحال می شی و هزار بار شکر گذار...

ولی...
ته دلت همه اینا مونده انگار...
تاثیر
خواب دیشب...
دردهای مامان...
تلفنی که باورش غیر ممکن بود...
گریه کسی که دوسش داری...
امتحانی که خوب ندادی...
...
...
...
سنگینی...
و می دونی این تازه اولشه...
فکر فردا رو که می کنی صورتت خیس اشک می شه...
شایدم همینه که اینقدر آسیب پذیرت کرده...

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41953


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها