از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385
بپا گم نشی لطفا!

آدم تو این شهر درندشت یه چیزایی می بینه چشاش شاخ در می آره!
جناب دوست عزیز بنده، شیش هفت سال پیش نائل به کسب یک عدد تصدیق!  پایه دو از راهنمایی رانندگی بی در و پیکر تهران بزرگ شدند! شرمنده انسانهای مبادی قانون ، ایشون از سیزده- چهارده سالگی هم پشت فرمون می شستن و الآن آاااااااااااااااییییییییییییی حال می ده بشینی کنارش رانندگی کنه!  آآاااااااااااااااااااااییییییییی لایی می کشه!  آموزشم می ده قوانینشو تازه!!!!
بگذریم از تعریف!
ایشون اصولا مدارک مهمشو می ذاشته بودن تو یه کیف، تو هفت تا سولاخ قائم می کردن!   از آن جمله گواهینامه (شرمنده اخلاق همگی انسانهای قانونمند، از جمله قبل معلومه که به طور معمول بدون همراه داشتن گواهینامه می شستن پشت رل ) خلاصه شیش ماه پیش خیلیییییییییی شانسکی  می فهمه که انگار گواهینامه جان گم شده!
می ره راهنمایی رانندگی که المثنی بگیره که یه وقت اون کیفه، گناهی، جای خالی گواهینامه رو حس نکنه! کلی که می گن نه و کار سختیه و عمرا و اصلا به ما چه که گم شده، می خواسته نشه و ... خلاصه آخرش افسر جون اسم و مشخصات بچه رو می زنه تو سیستم پیشرفته سوپر مکانیزه راهنمایی- رانندگی  و مشعوف  اعلام می کنه که پسرم تو که اصلا گواهینامه نداری!!!!!!!!!
یه کف مرتب بزنید تو رو خدا !  بندگان خدا چقدر دقیق کار می کنند! سیستم ها چقدر مکانیزیسیونشون قویه!
خلاصه همین شد که شد. رسما گفتن گواهینامه شما تو شبکه جان ما ثبت نشده و بیشتر هم حرف بزنی کلا یه کاری می کنیم خودتم جایی ثبت نشده باشی!  پا شو برو عین بچه خوب هیجده ساله  دوباره گواهینامه بگیر.
اما مسئلةٌ تر!
جوونیای ما  پا می شدی می رفتی شهرک آزمایش و افسر جون کلی هم کیفور می شد اگه رانندگی بلت بودی.
جوونای امروزی، علاوه بر اینکه باید کلاس آیین نامه برن، بیست ساعت هم حتما باید کلاس برن.  به جون بچه ام ناراحت می شم فکر کنید این قانون به افزایش حجم جیب بعضیا ربط داره ها!
این کارم یه ماه و خورده ای پیش کرد بچه بنده خدا گناهی آخی طفلونکی!
چند روز پیش رفتیم که ازش انتحان گرفتیده شود.
کلیییییییییییی عوارض شهرداری و شهربانی و نظمیه و اصطحلاک افسر  و خوردگی خیابان و پول شام وناهار دربون راهنمایی رانندگی و ... گرفتن . نوش جوووووووونشون. به جون بچه ام ناراحت می شم فکری کنید ها!  بعد می گن، شما یه ماه از کلاستون گذشته، بیات شدید   . یه جلسه دیگه کلاس بیاین! چه می شه کرد؟  این دفعه به جون بچه ام اصلا هم ناراحت نمی شم، شما هررررررررررررررر فکری می خوایید بکنید درباره فلسفه "چرا اونوقت" و "حجم جیب بعضی ها" .
اینم انجام شد و امروز رفتیم می گن:خووووووووووووووب  حالا باید اول یه تست بدی! اگه پسندیدیم، می گیم حضرت افسر با هواپیمان شخصی شون از خارجه تشریف بیارن ازتون امحان بگیرن.
نه خدایی شما بودید احساس نمی کردید جای دست پینه بسته گره شده شما، روی دماغ اوشون خالیه؟

تو رو خدا مواظب باشید شناسنامه اتون گم نشه! چون مطمئنا باطل کردن خود شما بسییییییییییییییییی راحت تر از ثابت کردن اینه که شما بوده هستید!  تازه اونجا می دونید چند تا نامه فقط باید ببرید خدا مهر و امضا کنه؟  من که وصیت کردم اگه شناسنامه ام گم شد، از اول مامانم اینا خودشونو دردسر ندن. منو تو این بازارا که جنس دزدی بدون سند می فروشن آب کنن ؛ عوض اینکه یه شناسنامه المثنی بگیرن، یه ریواس المثنی بگیرن تر و تمیز و تپل و مپل.

 

******************
امروز صبح یه صحنه نمایشی داشتیم در تله تئاتر ریواسکده ، به همون سبک دور تند فیلم که آشنا هستید.
تصمیم داشتم صبح ساعت ده دقیقه به هشت برپا بزنم که هشت و نیم جایی باشم. صبح که واسه نماز برخیزیده بودم مامان جان وظیفه شوق انگیزناک نهار پختن را محول کردن به من و منزل را ترک کردند  . منم کلی مرام گذاشتم تصمیم گرفتم عوض ده دقیقه به هشت، بیست دقیقه به هشت بلند شم.
از اتاق که اومدم بیرون دیدم بهههههههههههههههههههه دیشب تو حال یه زلزله ای اومده 12345683521 ریشتری  فقط ستونای خونه سر جاش بود.
خلاصه فیلمو زدم رو دور extra fast و نه تنها ناهار پختم، بلکه ظرف شستم، خونه رو عین دسته گل کردم، صبحانه تناولیدم، آماده شدم و رأس ساعت هشت و نیم در محل مقرر حاضر بودم . (مسافت طی شده هم باید اقرار کنم که از اطراف میدان ونک تا اطراف شهرک غرب بوده ) به هر حال رکورد جدیدی بود  و خرسنیدم. 
از آرزوهای من  همانا آن است که بتوانم نقش "شگفت بچه" را در کارتون بس زیبا و هیجان آمیز ناک "خانوده شگفت انگیزها" بازی کنم. حتی قبل از بازی در Ice Age !!!!!!

 


شنبه 23 دی ماه سال 1385
به قصد اعتراف

اعتراف می کنم یه مدته اونجوری که باید درس نخوندم!
اعتراف می کنم شونصد برابر اونی که باید، زمان سر این کتابا می ذارم و چند صفحه چند صفحه جلو می رم!
اعتراف می کنم مخم عینهو یه قیف شده که یه یییییییییییییییییییییییییییییییییهو توش ماسه می ریزی!!!!!!  چون سرعت خروجش از ورودش کمتره، مواد ورودیش هی تپل می شه، تپل می شه و رد نمی شه !
تلختر از همه قبلی ها! اعتراف می کنم که با روداری تمام بسیار خوشحال و امیدوارم که تندی می خونم و شاخ می شم!!!

خلاصه اینهمه اعتراف!

چند وقت بود به شدت نیاز داشتم برم یه جایی تخلیه انرژی شم  -هنوز هم دارم البته ها!- به سرم زد برم پارک ارم. به خاطر مه نورد و ترنش. تابستون یه سری اراذل و اوباش فامیل جمع شدیم حمله کردیم اونجا  به جان ریواس نباشه به جان شما، هرررررررررررررررررر چی بازی چرخونکی و برعکسونکی و تندونکی که موجود بود سوار شدیم - تازشم من قبلش مقادیر کثیری شام تناولیده بودم!- وسطشم داشتیم از جلوی تونل وحشت رد می شدیم، یاد بچگی هامون کردیم! ۹ تا آدم گنده با جیغ و داد و آبروریزی چپیدیم تو!  وقتی پیاده می شدیم همه صورتامون از خنده پر اشک بود. آخراشم یه سریها کوتاه اومدن، ولی چند تامون سنگرو ترک نکردیم و حتی آبشار هم سوار شدیم. من هر دفعه توبه می کنم، چون به خاطر اندکی وزن گوله می کنم و تهش تالاپی فرود می آم.  یه بارم که خواستم سرعتمو با دستم کنترل کنم دستم سوخت! کی راستی اصطکاکو کشف کرد؟  یادمه رفتیم به پیشنهاد و عملا اصرار من مه نورد سوار شدیم. جاتون خالی وسط زمین و آسمون فریاد فحش و تهدید  بود که حواله ریواس می شد . منم که هم داشتم از خنده روده بر می شدم، هم اینکه داشتم از لای اون کمربنده قل می خوردم بیرون! آخه کمربنداش ردیفی بود و اگه یه نفر با سایز متفاوت تو ردیفتون می شست همین افتضاحی می شد که مال ما!!!!!
خلاصه از اون شبایی بود که تا قطره آخر انرژی مو خرج کردم.
کلا تو دوره اعصاب خوردی هام هم بودم و هر چی اعصاب خوردی بود هم، به شکل انرژی و جیغ خارجش کردم!
اینهمه قصه گفتم که برسم به اینجا که دیشب چند تا از همین عناصر اختلالگر اومده بودن خونمون. هر چی تقاضا کردم پا شیم بریم تخلیه انرژی! گفتن آی سرده، وای سرده! و من گناهی رو تهنا گذاشتن!  یه ربع نگذشته بود از این اصرار و انکار ها، که یکی شروع کرد یه چیزی تعریف کردن! - خوبی یا بدی وبلاگ اینه که نمی دونی کی می خوندش و اگه اهل فیلتر کردن باشی باید برای هر احتمالی یه حرفی رو فیلتر کنی. واسه همین خیلیییییییییییی وقتا نمی شه خیلی چیزا رو تعریف کنم- خلاصه قدرت طنز اوشونو که نمی شه نادیده گرفت. منم که آماااااااااااده. یه ییییییییییییییییییییییییییهو قهقهه زدم!   قهقهه همان و ... خانومی که شما باشی، آقایی که شما باشی، یه جاییم گرفت که انگار قلب بود!!!!!!  آخه مگه قلب آدم پشتشه؟ رنگم پرید و از دیدن قیافه مامان که یه دفعه منو دید بدتر خنده ام گرفت....
یه وقایعی هست که هر چند شاده، ولی آرزو می کنم  هیچوقت نبینیدش. یکیش همین خنده های ریواسیه...
اونایی که دیدن، می دونن چی می گم.
شروع می کنم به خنده که خیلی وقتا بدون صداست و فقط با تکونهای وحشتناک... اونقدر می خندم و می خندم و نمی تونم نفس بکشم که چشام سیاهی می رن . تمام پهنه صورتم پر اشک می شه. اینا خودش به خودی خود شاید ده دقیقه- یه ربع طول بکشه. و معمولا هم نمی تونم از حالتی که خنده ام توش شروع شده خودمو در آرم. یعنی اگه دراز کشیده باشم، یا سرم به عقب خم شده باشه، به همون شکل باقی می مونم!!!! اما مشکل اینجاست که با کوچکترین عکس العملی خنده ام reset می شه . تو هر جمعی که بار اول اینجوری خندیدن منو می بینن، اونقدر عکس العمل و نگرانی در می کنن از خودشون که من رسما نابود می شم . یعنی وقتی خودمو جمع می کنم، جز خوابیدن توان هیچ کاری رو ندارم. نمونه اش بار اول تو خوابگاه، که واسه همه اونهمه آدم جدید بود این مسئله و همه هیییییییییی بالا پایین می پریدن  و من تا مرز خفگی پیش رفتم.  یه بارم خونه خالم سر سفره غذا پسر خالم مزه پرونی فرمودند و من  ... خوب همه می دونستن، جز شوهر دختر خالم! هی خالم می گه مهدی جان سرتو بنداز پایین بذار خنده اش تموم شه، اونم با دهان یه متر باز همینجوری نگام می کرد!!!!  منم مگه می تونستم خودمو کنترل کنم. تازه آقای محترم پا شد رفت موبایلشو آورد از این عجوبه خلقت فیلم بگیره.  منم که ... انگار تازه یه سوژه جدید پیش اومده بود واسه خندم. چون نفس هم نمی کشم وسطش و یه دفعه که حجم ریه ام خالی شد به شدت هواگیری می کنم! معمولا همه احتمال می دن من خفه شم!!!!!!! بعد از اون شب که جدا ممکن بود بمیرم، چون کبود کبود شده بودم، کلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و الآن خیلی وقته به اون روز نیفتادم.

این پست که همش خاطره شد!!!!
راستیتش، اوایل و احتمالا باز هم به زودی، اینجا خونه امید و آرزوی من بود!!!!!! چون زیاد تو فکرم بود، وقتی اتفاقی می افتاد تو ذهنم نگهش می داشتم که اینجا بنویسم. این مدت چون در لحظه ذهنم معمولا مشغول بوده این کارو نکردم و واسه همین واسه نوشتن باید کل این مدتو دوره کنم! منم که خیلی گل باران کنم یادم می آد غذای وعده قبلی چی خوردم. در نتیجه فسفرهام جوابگو نمی باشند. حالا باز من که موندم و خودم! این امراض درمون می شن.


سه شنبه 19 دی ماه سال 1385
دوره آخر زمون

از ریواس مچاله به خرمگس، نه ببخشید به انسانهای والای محترم!
آخه این چه دوره زمونه اییه؟  این چه زندگی ایه؟!این چه خداییه که منو خراب آفریده؟ خوب که فکر کردم فهمیدم مشکلم از کجاست! سوزنم گیر داره! آخه یکی نیست بگه دختر جان، تو چه کرمی داری هی هوس درس خوندن می زنه به سرت؟ بعد می افتی به فلاکت. بعد باز سوزنت می رسه به یه فیلد جدید باز گیر می کنه می شینی می خونی؟
ریواس خانوم! اینا رو می نویسم آویزه گوشت کنی، باز چار سال دیگه این روزا یادت نره! آخه نونت نبود، آبت نبود این کرم کامپیوترت چی بود؟ آخه احمق! از چیش داری عین ... لذت می بری؟ - خدایی دارم کیف می کنما!!!!-

شما نه گوش کنید اون حرفا رو، نه باور کنید که اثر کنه!
از صبح نشستیم به درس خوندن. امتحانای داداشی هم هست، اونم مثلا به قول خودش برای نداشتن عذاب وجدان -چون انگار تو این دوره زمونه برای پاس کردن به درس خوندن نیازی نیست!!!!- نشست تو اتاق خودش که بخونه. عصر دیگه داداشی کلافه شده بود! هی می اومد تو اتاق ما ادای قل مراد در می آورد! منم که در زمان علم اندوزی خشانتم گنده می شه، هی کلامون می رفت تو همدیگه! البته واسه حفظ آبرو و ادب نیگامون می رفت تو هم و صدامون در نمی اومد! آخرش یه فیفا دوهزار و نمی دونم چند جناب دوست داشت رو لب تابش و داد بهش که سرش گرم شه صداش در نیاد. بجاش صدای فوتباله اونقدر زیاد بود که جای ده تا داداشی رو مخ می رفت. خلاصه اگه جناب دوست عزم رفتن نمی کرد حتما من امشب به جرم قتل اوین بودم!

راستیییییی. اینجا کجاست؟ یعنی کیه؟(کی= چه زمانی) دوره آخره زمون که می گن همینجاست؟
دیشب نشسته بودم ماستمو می خوردم، برام مسیج اومد. منم بعد از عوض کردن خطم، چون شمارمو تقریبا به کسی ندادم خیلی کم مسیج و تماس دارم. همچین مشعوووووووف دویدم سمت گوشیم. یه شماره ناشناس بود. نوشته بود "می شه چند تا اس.ام.اس برام بفرستید" !!!!!!!!!!!! گفتم حتما یا اشتباه گرفته یا با صاحب سابق خط کار داره. جواب دادم " شما؟" یه دقیقه نشده جواب داد " س. -مثلا- گلابی (ننوشته بود گلابی ها! فامیلیشو نوشته بود)، 25 ساله. کافیه؟" 
بنده اول چشامو که در اومده بود جا زدم سر جاش، بعد یه نگا تو خیابون کردم گفتم شاید اشتباه پیاده شدم، الآن صد سال دیگه است!!!!دیدم نه همین الآنه! بعد با ترس گوشیمو صد تا سوراخ قایم کردم باز چشمم به این کارهای بی ناموسی نیفته!
آخه یکی نیست به این بشر بگه مگه چت روم رو گرفتن ازت؟ اگه من نبودم اون بود چی؟ یعنی اگه من یکی دیگه بودم چی؟ اگه یه آدم جا افتاده ایی بود، یا یه آدم قاطی، یا چه می دونم یه آدم دگم، یا هزار مورد دیگه. بالام جان آخه تو عصر تکنولوژی که موبایل خاموشتم می تونن ردیابی کنن آخه چه مرضیه؟

فکر کنم این جور نوشتنم ادامه پیدا کنه. بازم با اینکه خیلی سرحالم و کلی حرف دارم واسه نوشتن، چشام داره قیلی ویلی می ره از زور خواب.

***************************
از اینکه یک در هزار می تونم واسه کسی که دوسش دارم مفید باشم، شاد می شم...


جمعه 15 دی ماه سال 1385
یک پست هفت- هشت- ده ساعته!

با عرض سلام خدمت همه محترم!

بنده بعنوان حسن آغاز سخنرانیم از همین تریبون اعلام می کنم که اگه پایه اید برای انجام یک کار بشر دوستانه و مفید بشتابید. وعده ما شبهای تعطیل دم در امامزاده صالح!
یه خصلت مزخرفی که من دارم اینه که تا ته یه کاری رو در نیارم نمی تونم بگم بلدمش. البته این ویژگی با اعتماد به نفس خرکیم اندکی مغایرت داره، اما مگه این اولین مغایرت زندگیمه که تعجب کنم؟! خب همینه که هست، دم خدا گرم.
این علم اندوزی ما هم که هی هر چی میریم جلو- البته کلاس می ره جلو ما با فاصله چند سال نوری می دویم دنبالش!- بیشتر به ممارست و تمرین و جیگر درآری نیاز پیدا می کنه. خدا هم این بار انگار از این خرش غافل شده و بهش شاخ داده : این رفیق بنده پایه تر از خودمه واسه دل و روده مطلبو درآوردن. اونقدر که من لال می شم جلوش! خلاصه همه این افاضات به اینجا می رسه که نه ساعت زمان کلاس واسه درست و حسابی یاد گرفتن مطالب هیییییییچ فایده ای نداره. اگرم فقط بخوایم تئوری بخونیم که پشیزی ارزش نداره.
دیدیم اگه بخوایم یه لابراتوار اجاره کنیم خیلی بیشتر از راه اندازیش برامون آب می خوره. هر چی کامپیوتر کلنگی و اینور اونور داشتیم جمع کردیم و رفتیم یه مقدار هم لوازم شبکه خریدیم. یه access-point، چندتا کارت wireless و lan ، یه سوئیچ lan و همین چیزا... و 265000 تومان ناقابل پیاده شدیم. اینکه می گم پیاده شدیم یعنی جدا پیاده شدیم ها. واسه جفتمون این پول کلی پول بوده است ها.
واسه همین بعد از کلی تفکر دیدیم گدایی خیلی بهتر از دزدیه و از این هفته شبهای تعطیل می رسیم خدمتتون.

این چند روز هم دنبال همین کارا بودیم و تقریبا روبراهش کردیم، و الآن دیگه داریم با کشورهای صنعتی پیشرفته رقابت می کنیم. هدف بعدیمون هم سفر به ماهه.

از اونطرف والده گرامی اینجانب چند روزی رفتن پیش والده گرامی اونجانب؛ و باز هم من ماندم و خانه و عناصر ذکور اصلاح ناپذیر ریخت و پاش کن! منم کوچکترین ریخت و پاشی جفت پا می ره رو اعصابم. به طور معمول صبحها که از خواب پا می شم اولین کاری که می کنم اینه که یه چرخ بزنم اگه چیزی سر جاش نیست- که وقتایی که مامان هست، معمولا جز ریخت و پاش صبونه و شاید چای و روزنامه آخر شب چیزی نیست- جمع و جورش کنم. وقتایی هم که مامان جان نیست، من 42 ساعت از 24 ساعت رو مشغول مرتب کردن خونه ام. حساسیت خیلی بدیه. حالا هیچ اتفاقی نمی افته اگه چه می دونم گلدون وسط میز نباشه و جابجا شده باشه، یا مثلا تو ظرفهایی که خشک شده مونده باشه تو جاظرفی یا امثالهم، ولی هر چی با خودم حرف می زنم که بابا بیخیال به کار خودت برس تو کتم نمی ره. البته خاطر نشان کنم که این feature قابلیت از اون ور پل افتادن هم داره! یعنی اگه یه ذره نا مرتب بشه دور و برم دیگه دست به هیچی نمی زنم. مثلا کافیه از راه برسم مانتو- روسریمو بذارم رو تخت و جمع نکنم، یه ساعت نشده می تونید تمام وسایل کل کمدهامو کف اتاق ببینید. چیه چرا اینجوری نگاه می کنی باز؟ همینه که هست. مشکلی اگه هست با سازنده ام صحبت کنید. البته احتمالا گارانتی ام به دلیل ضربه هایی که به مخم خورده باطل شده.

واما آشپزی هم خودش داستانیست! البته من معمولا دستپختم بد نیست. هنوز که نه کسی مرده، نه کسی راهی بیمارستان شده، نه کسی شب سر گشنه گذاشته رو بالش! -منظورم همیم چند روز اخیر نیست ها! زیاد پیش میاد عنان خونه چند روز دست من باشه- هر چند کلا آشپزی به هیچ عنوان کار لذت بخش و ذوق آوری نیست برام . امشب جای همه خالی ...
خواستم بنویسم چه اتفاقی افتاد، اما مزه بیشترش به اینه که یه تست ادغامی هوش و ریواس شناسی برگذار کنم! این تصویری از شام امشبه. ما امشب شام چی داشتیم؟ یعنی می خواستیم چی بشه این شد؟ یعنی این چیه؟
محض اطلاع، سری اول به همت آقای برادر که قرار بود حواسش به گاز باشه کلهم کربن خالی شد، یکسری سوسک سیاه رقصان در روغن جوشان.

پ ن۱:رکورد زدم. اقدام به نگارش: 5 عصر!
پایان نگارش: الآن فرداش! -رجوع شود به ساعت ثبت پست-

پ ن۲: ویندوزمو که عوض کردم آیکون جینگولی پر شد. می ترسم الآن برم سراغ دانلودش، این پست سال دیگه ثبت بشه! اگه به زودی گرفتمشون، ترمیم می کنم این پست رو هم.

پ ن۳: برخلاف دفعه پیش یه عالمه اتفاقای ربز و درشت می شد بنویسم که جدا وقت ندارم.

پ ن۴: چشمهای پشت پرده ای احتمالا اینجا را زیارت می کنند. قدم بر چشم!

 


جمعه 8 دی ماه سال 1385
زندگی بدون خبر!

جالبه ها، هیچ اتفاق قابل نوشتنی نمی افته!
ببینم نکنه خدام تعطیل کرده رفته کریسمس هالیدی؟
کمتر پیش می آد روال زندگی من اینجوری باشه که توش اتفاق خاصی نیفته، یعنی اگه نیفته خودم یه اتفاقی می اندازونم توش که یکنواخت نشه . ولی الآن اینجوریه دیگه!

این بازی یلدا کار جالبی بود! خیلی ها نوشتن، بعضی ها با میل، بعضی ها با اکراه، بعضی ها با شک.
همین عکس العملها حتی خیلی جالب بود برام.
کلا نه که من آدم فضولیم در رابطه با شخصیت دیگران ، بسیار ...کیف شدم. درباره خودمم هزار تا مسئله بعدش یادم اومد که می خواستم بنویسم.

راستی کسی تعبیر خواب خوب می شناسه؟
جدیدا خدا یه باغ وحش ول داده تو خوابهای من!
مثلا پریشب خواب دیدم یه سگ تازی گنده رو همچین با عشق بغل کردم ، حس هم می کنم "یه نفر"ه!!!!!!!!!!!!
یا دوستی  خواب دیده من یه عالمه جوجه دارم!
یا...
یه عالمه که نمی شه تعریفش کرد!!!
همه خواب گل و بلبل می بینن، من خواب جک و جونور. البه به روحیه لطیفم مربوطه قطعا!

یه دسته گل محمدی به آب دادم، یعنی با جناب دوست به آب دادیم.
بنده یک عدد ویندوز 2003 نصب دارم روی کامپیوتر جون. پسورد تمام user هام هم- چه تو نت چه رو ویندوز- یه سری حروف بی ربطه. مثلا اول حروف یه شعری یا یه جمله ای رو که بهم وصل کردم و اون نتیجه رو داده. چند روز پیش خواستیم با اون ویندوزه کار کنیم، خب واضح و مبرهنه که جناب دوست نمی تونست اون پسورد شاخ دانمارکی رو حفظ کنه. چیه؟ خودت می تونی مثلا hkhog*2,b رو حفظ کنی؟ در نتیجه پسورد رو تغییر دادیم. از اون طرف قضیه، تمام باقی user ها رو من  disable کرده بودم و اسم admin رو هم تغییر داده بودم و همه policy های لازم هم enable بود و خلاصه آخر password security  بعدش  یکی دو روز نرفتم سراغ اون ویندوز. دیروز رفتم اونور و هر چی پسورد در عمرم بلد بودم رو امتحان کردم  -که البته به دلیل تعریف کردن policy برای lock شدن account رسما بدبخت هم شدم- و به این نتیجه رسیدم که پسودره یادم رفته . جناب دوست هم البته همینطور.
این داستان شیرین یعنی مجددا نصب ویندوز.
من اگه عوض درس خوندن می رفتم رو کامپیوتر ملت ویندوز نصب می کردم تا حالا میلیاردر شده بودم!

واااااااااااااای  واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
واای اول مال این بود که باز گل نرگس دراومد. باز جیب من عزا گرفته!  امروز رفتم خودمو تحویل گرفتم واسه خودم نرگس گرفتم و این شروع بازی است!!!!! این یکی دو هفته جلو راهم نبود -خوشبختانه!- الآن که این جینگیلیهای سر چهار راه ها هم آوردن دیگه من بدبختم. سر زبون چک و چونه زدنم که ندارم ، آی چه حالی می کنن اونا!!!!
پسره چاخان می گه من خودم این گلا رو خریدم شاخه ای چهار صد تومن!!!!!  منم بر بر نگاش می کنم. ولی عجب بویی دارنا. همه خونه رو گرفته. منم هی نفس عمیق می کشم مست مست می شم. خاله جووون جات خالی!!!

وای دوم هم مال برفه!  خیلی خیلی سرحال می شم. امروز هم شرم و حیا رو فرستادم خونه باباش و وسط خیابون با جناب دوست آی دویدیم و برف شوت کردیم سمت همدیگه!  حیف که تندی رسیدیم به ماشین...
یکی بیاد منو ببره برف بازی...
البته سر شب هم رفتم ورودی پارکینگو پارو نمودم. آخه پارسال یه بار من نابود شدم تا ماشینو از این شیب 85 درجه!!!! بیارم بالا. حالا 85 نه، 75! چه فرقی می کنه؟!  پارسال ماشین همسایمونو که مثه مال خودمه رو آوردم بیرون، چون با سر رفته بود تو و دنده عقب باید می اومد بیرون، شد. اما مال خودم که با سر باید می اومد بالا همچین لیز می خورد اون وسط که احتمالا خدا هم انگشت به دهان مونده بود. آخرشم رفتم نمک خریدم ریختم رو یخا، هی با لگد زدم بهشون تا آب شد. دیرم که شد حسابی، ولی به دلیل ورجه وورجه در محیط یخی و برفی حسابی تا شبش سر حال بودم!
احتمالا برم تقاضا بدم یه Ice Age جدید بسازن، من به جای اون موجوده که بلوط داشت- و من عاشقشم - بازی کنم. فکر کنم هم من راضی باشم، هم کارگردانش.


شنبه 2 دی ماه سال 1385
بغلی بگیر... چیو بگیرم؟... این یه کلاف کاموارو!!!!

سلام!

بازی یلدا:

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی دونند می نویسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همین ترتیب 5 نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون ها می دونه را می نویسند و هر کدوم 5 نفر دیگه را معرفی می کنند و همین جوری ادامه پیدا می کنه.

من:

 ۱. مهم ترین بخش زندگی من "آدما" ن. تو هر سطح و level ارتباطی که باشن. از دقیق شدن تو اون قسمت از اجزای هر شخص که ویژگی های شخصیتی یا حتی عادتهای زندگیشو برام مشخص می کنه به شدت لذت می برم. به هر حرکت کوچیک یا هر حرف گذرا ساعتها فکر می کنم و سعی می کنم بفهمم پشتش چی ها بوده. واسه همین کتاب و فیلم یه در بازه برام که یه گوشه هایی از زندگی چند تا آدمو ببینم و تحلیل کنم.
ته این خطو که بگیرم می رسم به اینجا که بزرگترین هدف و نیازم تو زندگی پیدا کردن"محبت" است. تمام خوبیهای دنیارم اگه داشته باشم ولی دلم به محبتی گرم نباشه حس می کنم یه چیزی کم دارم.

۲. ناراحتی خودمو بلدم درمان کنم. اما اگه ته دلم ناراحت-یا حتی فقط نگران- درد و غم کسی باشم به شدت می ریزم به هم. تو این شرایط عصبی و دلگیر می شم و عینا یه مرغ پرکنده می شم. شبهایی که با همچین فکری می رم تو تخت بدترین شبای عمرمه. اگه اون شخص یه ذره مهم تر از عادی هم باشه برام دیگه صبح که بلند می شم چند تا جوش ناقابل زده ام و چشام سرخه!!!


۳. به شدت حس استقلال طلبی ام بالاست. بهترین آدم دنیا، یا بهترین پست و مقام دنیا اگه قرار باشه آزادی روح و اندیشه منو بگیره بهش پشت پا می زنم- بارها تا حالا این کارو کردم- نظر همه رو گوش می کنم و بهشون فکر می کنم ولی اگه یه جا یکی بهترین حرف دنیا رم بهم اجبار کنه زیرش می زنم. دیر پیش می آد که کسی رو اونقدر قبول داشته باشم که حرفشو بدون فکر، چون از دهن اون شخص اومده بیرون بپذیرم.


۴. تا سال دوم دانشگاه، با اینکه همیشه شیطون بودم ولی هیچوقت ته دلم شاد نبودم. اونجا بود که یاد گرفتم باید فقط و فقط واسه خودم زندگی کنم. واسه لذت بردن و شاد بودن نیازمند کسی نباشم. در حدی خوبی کنم  که برام توقع بوجود نمی آره و ... الآن خیلی وقته تنهایی می رم خرید و حتی window shopping و سینما. همیشه هم لذت بردم از این گشت و گذار های تک نفری.

۵. یه کودک درون دارم که خیلی بیشتر از این منطق برون قبولش دارم. هر جا حس کنم یه حرفی می زنه بهم در لحظه انجامش می دم. واسه همین خیلی وقتا فاصله بین مطرح شدن یه مسئله تو ذهنم تا انجام دادنش چند ساعت هم طول نمی کشه. کلا با اینکه خیلی جاها وابسته به منطقم هستم، احساس رو بیشتر قبول دارم.

 

من چون خیلی خود شناخته و خود شیفته ام هزار تا مطلب می شد بنویسم که خوشبختانه بازی پنج تایی بود!!!!!

ممنون از پردیس که یه پاسشو داد به من!

بغلی بگیرای منم !!!! محبوب، یاسی، امیر، آزاده و سارا

 

 

ادامه:!!!!!!!

در فرداش صبح (آخه دیشب خسته بودم!)

تا حالا آدمی به مظلومیت من دیدین؟
آخه کجای دنیا یه سری انسان(؟) خراب می شن   سرت و قبل اینکه حتی امتحانتو بدی، یا قرار باشه بدی ازت شام می گیرن؟ روح کیوون شاد!!!!!!!!!
اون دفعه که تا مرز امتحان دادن رفته بودم، زنگ زدم به این سه تا عنصر محترم که قدم بر چشم تشریف بیارن، من در یک کافی شاپ عصرانه در خدمتشون باشم!
آخه یه مدت بود که به خاطر خیلی مسائلی که افتاده بود من تقریبا از همه دوستام دور شده بودم و خیلی دنبال یه راهی می گشتم که بازیافتشون کنم!!!!  البته این بار هم یه سری مسائل بینشون بود که همه نیومدن و من ماندم و النگ و دولنگ و پسر همسایه!
بعد چرخید و چرخید و چرخید، و اونقدر من را تحت فشارهای روانی!!!!!!  گذاشتن که این شد که گفتم!
رفتیم گردباد. خوب شد باز اونقدری شناخت داشتم از دوستان که بدونم با یه ذره دو ذره غذا سیر نمی شن و تا سیر نشن هم بلند نمی شن و ممکن بود من مجبور می شدم به دزدی!
چشمتون روز بد نبینه! البته قبول که آقایون پر غذا تر از ما هستن ، ولی این سه تا گل کاشتن دیگه!
واسه اینکه شخصیت بزرگوارشونم زیر سوال نره ، بشقاباشونو پر نمی کردن یه دفعه. هی می رفتن می اومدن!
منم که بیشتر مدت داشتم حرف می زدم!!!!  تازه آخراش بود که رسیدیم به نخودچی خورون! آخراش نه از این جهت که خدایی نکرده فکر کنید به پایان حجم معده رسیدند ها! تنها از این جهت که من دیرم می شد!

یه چیزی همیشه در هاله ای از آیا چگونه است برام! اینکه بی اغراق هر کی وارد جمع ما شده اقرار کرده که جمع خیلی خوبیه. هیچی پشت روابطمون نیست و همه واسه هم فقط "دوست"یم. و البته بارها همه ثابت کردیم که تو دوستی واسه هم کم نمی ذاریم. ولی اگه کسی از دور بخواد نظر بده شاید براش توجیه شده نباشه. نمی دونم اگه قرار باشه یه روز یکی وارد زندگیم بشه می تونه درک کنه که دوستی ماها هیچ رنگ و بویی نداره؟ "آقاهه" چون تا حدی تو همین جمع ها بود - یه جورایی دوست عناصر ذکور جمع خودمون بود- خیلی عادی بود براش. ولی می دونم دخترامون تا حدی با این مسئله مشکل داشتن. این دوستا واسه من البته مهم و بسیار قابل احترامن. به خاطرشون زندگی مو خط خطی نمی کنم، ولی دوست تر دارم که یه روز نخوام بی دلیل حذفشون کنم.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41933


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها