سلام!
بازی یلدا:
بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی دونند می نویسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همین ترتیب 5 نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون ها می دونه را می نویسند و هر کدوم 5 نفر دیگه را معرفی می کنند و همین جوری ادامه پیدا می کنه.
من:
۱. مهم ترین بخش زندگی من "آدما" ن. تو هر سطح و level ارتباطی که باشن. از دقیق شدن تو اون قسمت از اجزای هر شخص که ویژگی های شخصیتی یا حتی عادتهای زندگیشو برام مشخص می کنه به شدت لذت می برم. به هر حرکت کوچیک یا هر حرف گذرا ساعتها فکر می کنم و سعی می کنم بفهمم پشتش چی ها بوده. واسه همین کتاب و فیلم یه در بازه برام که یه گوشه هایی از زندگی چند تا آدمو ببینم و تحلیل کنم. ته این خطو که بگیرم می رسم به اینجا که بزرگترین هدف و نیازم تو زندگی پیدا کردن"محبت" است. تمام خوبیهای دنیارم اگه داشته باشم ولی دلم به محبتی گرم نباشه حس می کنم یه چیزی کم دارم.
۲. ناراحتی خودمو بلدم درمان کنم. اما اگه ته دلم ناراحت-یا حتی فقط نگران- درد و غم کسی باشم به شدت می ریزم به هم. تو این شرایط عصبی و دلگیر می شم و عینا یه مرغ پرکنده می شم. شبهایی که با همچین فکری می رم تو تخت بدترین شبای عمرمه. اگه اون شخص یه ذره مهم تر از عادی هم باشه برام دیگه صبح که بلند می شم چند تا جوش ناقابل زده ام و چشام سرخه!!!
۳. به شدت حس استقلال طلبی ام بالاست. بهترین آدم دنیا، یا بهترین پست و مقام دنیا اگه قرار باشه آزادی روح و اندیشه منو بگیره بهش پشت پا می زنم- بارها تا حالا این کارو کردم- نظر همه رو گوش می کنم و بهشون فکر می کنم ولی اگه یه جا یکی بهترین حرف دنیا رم بهم اجبار کنه زیرش می زنم. دیر پیش می آد که کسی رو اونقدر قبول داشته باشم که حرفشو بدون فکر، چون از دهن اون شخص اومده بیرون بپذیرم.
۴. تا سال دوم دانشگاه، با اینکه همیشه شیطون بودم ولی هیچوقت ته دلم شاد نبودم. اونجا بود که یاد گرفتم باید فقط و فقط واسه خودم زندگی کنم. واسه لذت بردن و شاد بودن نیازمند کسی نباشم. در حدی خوبی کنم که برام توقع بوجود نمی آره و ... الآن خیلی وقته تنهایی می رم خرید و حتی window shopping و سینما. همیشه هم لذت بردم از این گشت و گذار های تک نفری.
۵. یه کودک درون دارم که خیلی بیشتر از این منطق برون قبولش دارم. هر جا حس کنم یه حرفی می زنه بهم در لحظه انجامش می دم. واسه همین خیلی وقتا فاصله بین مطرح شدن یه مسئله تو ذهنم تا انجام دادنش چند ساعت هم طول نمی کشه. کلا با اینکه خیلی جاها وابسته به منطقم هستم، احساس رو بیشتر قبول دارم.
من چون خیلی خود شناخته و خود شیفته ام هزار تا مطلب می شد بنویسم که خوشبختانه بازی پنج تایی بود!!!!!
ممنون از پردیس که یه پاسشو داد به من!
بغلی بگیرای منم !!!! محبوب، یاسی، امیر، آزاده و سارا
ادامه:!!!!!!!
در فرداش صبح (آخه دیشب خسته بودم!)
تا حالا آدمی به مظلومیت من دیدین؟ آخه کجای دنیا یه سری انسان(؟) خراب می شن سرت و قبل اینکه حتی امتحانتو بدی، یا قرار باشه بدی ازت شام می گیرن؟ روح کیوون شاد!!!!!!!!! اون دفعه که تا مرز امتحان دادن رفته بودم، زنگ زدم به این سه تا عنصر محترم که قدم بر چشم تشریف بیارن، من در یک کافی شاپ عصرانه در خدمتشون باشم! آخه یه مدت بود که به خاطر خیلی مسائلی که افتاده بود من تقریبا از همه دوستام دور شده بودم و خیلی دنبال یه راهی می گشتم که بازیافتشون کنم!!!! البته این بار هم یه سری مسائل بینشون بود که همه نیومدن و من ماندم و النگ و دولنگ و پسر همسایه! بعد چرخید و چرخید و چرخید، و اونقدر من را تحت فشارهای روانی!!!!!! گذاشتن که این شد که گفتم! رفتیم گردباد. خوب شد باز اونقدری شناخت داشتم از دوستان که بدونم با یه ذره دو ذره غذا سیر نمی شن و تا سیر نشن هم بلند نمی شن و ممکن بود من مجبور می شدم به دزدی! چشمتون روز بد نبینه! البته قبول که آقایون پر غذا تر از ما هستن ، ولی این سه تا گل کاشتن دیگه! واسه اینکه شخصیت بزرگوارشونم زیر سوال نره ، بشقاباشونو پر نمی کردن یه دفعه. هی می رفتن می اومدن! منم که بیشتر مدت داشتم حرف می زدم!!!! تازه آخراش بود که رسیدیم به نخودچی خورون! آخراش نه از این جهت که خدایی نکرده فکر کنید به پایان حجم معده رسیدند ها! تنها از این جهت که من دیرم می شد!
یه چیزی همیشه در هاله ای از آیا چگونه است برام! اینکه بی اغراق هر کی وارد جمع ما شده اقرار کرده که جمع خیلی خوبیه. هیچی پشت روابطمون نیست و همه واسه هم فقط "دوست"یم. و البته بارها همه ثابت کردیم که تو دوستی واسه هم کم نمی ذاریم. ولی اگه کسی از دور بخواد نظر بده شاید براش توجیه شده نباشه. نمی دونم اگه قرار باشه یه روز یکی وارد زندگیم بشه می تونه درک کنه که دوستی ماها هیچ رنگ و بویی نداره؟ "آقاهه" چون تا حدی تو همین جمع ها بود - یه جورایی دوست عناصر ذکور جمع خودمون بود- خیلی عادی بود براش. ولی می دونم دخترامون تا حدی با این مسئله مشکل داشتن. این دوستا واسه من البته مهم و بسیار قابل احترامن. به خاطرشون زندگی مو خط خطی نمی کنم، ولی دوست تر دارم که یه روز نخوام بی دلیل حذفشون کنم.
|