از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385
تکرار می کنییییم

ممنونم از همه... یه عالمه... خیلی....

 


شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
تولد بازی...

امیر >>

موضوع: پیشنهاد آشوب برانگیزانه!
خطاب به: کلیه کامنت گذاران محترم وبلاگ ریواس

با عنایت به نزدیکی میلاد مبارک و میمون بانو ریواس خانم بدین وسیله از کلیه خوانندگان و کامنت گذاران دعوت می شود که در ساعت ۱۲ بامداد روز  دوشنبه مصادف با ۳۰ بهمن و سالروز تولد بانو ریواس خانم در جشنی که به همین مناسبت در صفحه کامنتهای وبلاگ ایشان برگزار می شود شرکت نمایند.
پیشاپیش از حضور گرم شما قدردانی می کنیم.
با تشکر
 
**********
حرف زیاد دارم. شاید بعدش زدم. الآن حرفی نیست!
 
*********
 
ممنونم... یه دنیا...

سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
ریواس خیلی لجباز بد!

یکشنبه پا شدیم با جناب دوست بریم کوه . فکر کنم دو سالی می شد که همون کوه جینگولی های گروهی رو هم نرفته بودم. چارسال پارسالا ما یه سری آدم بودیم که من که معرف حضورتون هستم به شیش متر زبون و کلی سابقه شیطنت  در جوار اوشونا کم می آوردم گاهی! ماهی یکی دو بار می زدیم به دامن دشت و طبیعت. البته عناصر "غر" نمی ذاشتن زیاد بالا بریم، ولی به هر حال تحرکی بود.
خلاصه از اونجایی که یه ذره روم زیاده، پیشنهاد کوه رو رو هوا زدم . گفتم می ریم یه گشت و گذاری دیگه!!!! شبش کلیه ابزار لهو و لعب و شکم چرانی رو جمع کردم!  پریموس و کتری و تخم مرغ و پنیر و ...
صبح که پا شدم برم یه ذره شک کردم که نکنه سرد باشه؟!!!  هی تل لباسامو اینور اونور کردم دیدم جدا هیییییییییچ لباس گرمی ندارم.  یه ژاکت از داداشی کش رفتم  - که البته دو تا ریواس توش جا می شد- و توکل کردم به خدا!  رفتم دنبال جناب دوست، همچین نگاهم کرده انگار لباس شب تنم کردم می خوام برم دو همگانی.
- اینجوری می خواب بیای؟
- خوشت میآد هی بزنی تو سرم؟  خب ما بدبختیم . نداریم . همینم دزدیدم. وگرنه همون کبریتیه که فقط قیافه اش گرمه رو باید می پوشیدم.

خودم دوزاریم زود افتاد که ما قراره بریم "کوه"  واسه همین با اعتماد به نفس مشهور خرکی ریواسی گفتم :" من فکر کردم شاید نخوای به زانوت زیاد فشار بیاری، وسیله مسیله آوردم که اگه می خوای خیلی راه نریم " خب معلومه که اصلا استقبال نشد!  همشونو گذاشتیم تو ماشین و بسم الله...

-البته کسایی که منو می شناسن می دونن که کلا قوای بدنیم به نسبت دختر بودنم - و اینکه ورزش تخصصی نمی کنم- خیلی خوبه . اینم آخر عاقبت بچه پدر مادری که کوهنورد باشن - ولی خب به هر حال اینهمه وقت بی تحرکی...

تو مسیر که افتادیم، جناب دوست باطوم هاشو در آورد  -توضیح: باطوم همون عصاهاییه که موقع کوهنوردی می گیرن دستشون- یکیشو خودش گرفت و اون یکیشو داد به من.
-من نمی خوام!
-بگیرش، اینجوری اذیت می شی.
- نه، دوست ندارم.
-ریواس بگیر. من یه چیزی می دونم.
-اااااااا خب نمی خوام.
-ریواس لج نکن جان من. یه بار حرف گوش کن اینو بگیر.
-نمی خواااااااام خب.
-این سرعتتو تنظیم می کنه، خسته می شی اگه تند و کند راه بری.
-سختمه. دوست ندارم. نمی خوام.
-...
-...
-...
-...
-نگیر اصلا.
- ناراحت نشو ها!!!!!!!!
-       (سکوت)
- خب بده، ناراحت نشو.
- نمی خوام اصلا!
- ببخشید... بده دیگه.
- نه لازم نیست!
- می گم بده...
-نه، دوست نداری نگیر.
- بده من اونوووووووووووو 
البته بعدش به سرعت زندگی شیرین شد و از دل هم درآوردیم!!!!!

- این از بدترین feature های ریواسه  که چشم نمی گه و حرف گوش نمی کنه. باید دوا درمونش کنم!!! تازه اگه جناب دوست نبود و یکی دیگه بود نارحتم می شد فایده ای نداشت!!!!! -

خلاصه بالا رفتنی تک و توک آدم بود، و هر کی هم بود اومده بود جدا کوه! تا یه جایی رفتیم که یههو معده درد من شروع شد و جناب دوست خودش پیشنهاد داد برگردیم.

راه بازگشت هم پر بود از قمری های عاشق جفت جفت آخیییونکی در آغوش هم .
-مسخره نکردما. اتفاقا من به شدت اعتقاد دارم آدم باید اون کاری که دلش می خواد و قبول داره رو انجام بده . هر کاری، بدون توجه به تشویق یا تنبه اطرافیان. اما اینقدر دیدم و شنیدم از بوس و کنار های بی معنی این دوره و زمون که ناراحت می شم وقتی فکر می کنم این چیزا هم دیگه نه معنی ایی داره نه ارزشی-

*********
این پست یادتونه؟  فکر کردین شوخی کردم می گم بپا گم نشی؟ اینو ملاحظه کنید  . شرمنده که بسیار بسیار عجله داشتم و متن تو عکس واضح نیست.
نوشته اشو یادمه که می نویسم، با عکس تطبیقش بدید که ببینید حرفم راسته!!!!!
ببخشید شما فوت کرده اید!
ایرنا: ۲ پیرمرد، هنگام مراجعه برای دریافت کارت ملی خبر فوت خود را شنیدند.
بنا به این گزارش به این دو نفر که برای دریافت کارت ملی به اداره ثبت احوال شهرستان خنج مراجعه کرده بودند گفته شد نام شما ۱۸ سال پیش در لیست فوت شدگان اداره ثبت احوال لارستان ثبت شده است و به این ترتیب چون برای مردگان کارت ملی صادر نمی شود نمی توانیم برای شما کارت صادر کنیم!
این ۲پیرمرد با وجود یک ماه تلاش و پیگیریهای مکرر هنوز موفق به اثبات زنده بودن خود و خروج از فهرست مردگان نشده اند.

 


 


جمعه 20 بهمن ماه سال 1385
آنتی ویروس

یه کم عقبتر وایسین، من الآن خطرناکم.
یعنی بالفعل همچنان ریواسما، اما بالقوه یه ویروس تمام عیارم!
خب حالا سلام.

عرضم به خدمتتون که این چند روز منزل ما مورد حمله چندین و چند ناوگان هوایی و زمینی و زیر زمینی انواع ویروسهای خبیث قرار گرفت . من تازه اونی بودم که قصر در رفتم  و یه نوع خفیف گوارشیشو گرفتم و الآنم گوش شیطون کر خوب خوبم.
البته بگما، دیشب اونقدر خراب بودم که علیرغم اینکه تو دستور العمل مصرف ریواس، زمانی که منو خریداری کرده بودن، نوشته بیشتر از روزی پنج- شش ساعت نمی خوابد!!!! ساعت ۶ عصر خوابیدم و ۵/۸ امروز صبح بیدار شدم . گویا دیشب کلی مهمون هم داشتیم که با توپ و تفنگ و بمب حمله کرده بودن ، اما من اصلا نفهمیدم!!!!
شایدم مرده بودم ، خدا همون چند ساعت دیده نمی تونه تحملم کنه ؛ پشیمون شده برم گردونده سر وقت مامان بابای گناهی!

امروز هم مامانم زده رو دست "نورتون" و "مک کیفی"  و امثالهم و همچین افتاده به ویروس کشی که احتمالا به زودی خود منم کشته می شم!  الآن بخارات اکالیپتوسه که از اقصا نقاط قصر مسکونیمون هوا می ره! شده عین خونه این جادوگرا . وعده های غذایی هم سوپ و مرغ آبپزه که من از جفتش خوشم نمی آد . عین این زندانی ها که جیره می دن بهشون هم هی راه به راه پرتقاله که ارسال می شه تو اتاق و تازه پوستشم باید تحویل بدیم که ثبت بشه و محضری بشه و بایگانی بشه! عصر هم که مقادیر متنابهی شلغم ریختیم تو خندق بلا!!! من دیگه خودم حاضرم عوض اون ویروسا بمیرم.
تازه من از ترسم پنجره اتاقمو بستم و یه ژاکت انداختم رو دوشم!  جو گیر شده بودم دیگه... چند ساعت که گذشت دیدم چه فرقی می کنه آدم از ویروس بمیره یا از گرما و کمبود هوا . پا شدم یواشکی پنجرا اتاقمو باز کردم  که اقلا اگه قراره ویروسا قیمه قیمه ام کنن، تو شادی و سر خوشی بمیرم. تازشم مگه می خوان از تو پنجره بیان تو اصلا؟

 

 

یه مدتی بود که من دنبال یه کاست یا CD می گشتم. چند سال پیشا یه کاست داشتم -دارم هنوز البته- " سکوت سرشار از ناگفته هاست" صدای نازنین احمد شاملو و موزیک بابک بیات . چند وقته بود به شدت دنبالش بودم که بخرمش و پیدا نمی کردم . چهارشنبه ای رفته بودیم بیرون و من باید یه یه ساعتی منتظر می موندم تو خیابون. ساعت ۹ بود و مغازه ها تک و توک باز بودن، در نتیجه من راه افتادم سلانه سلانه گشتم . خیابونشم از این خیابون در پیتا بود  که ویترین مغازه هاشم گرد و خاک داشت حتی. خلاصه یه مغازه CD و کاست دیدم. یه نگاهی توش انداختم دیدم از ایناست که جون مرغم CD کرده گذاشته واسه فروش!  هی برم، نرم! دیگه گفتم پرسیدنش که عیب نداره، هر چند بعید می دونستم داشته باشه.
رفتم تو سلام که کردم کلا پشیمون شدم. آقاهه اش از اینایی بود که احتمالا فرق احمد شاملو رو با AutoCad در همین حد می دونست که قیمت CD هاشون فرق می کرد!
مجبوری گفتم بپرسم. تا گفتم با صدای آقای شاملو... یه CD داد بهم. گفتم این چیه؟  گفت "همه کارای آقای شاملو توشه". حالا چی بود؟ دو تا Write، CD شده که گذاشته بودن تو یه جلد مشمایی CD  عادی، بدون اسمی روش یا هیچی . من گفتم "سکوت سرشار از ناگفته هاست" هم توش هست؟ یه جوری نگام کرد انگار پرسیدم یوری گاگارینو می شناسی؟ 
خلاصه بازم با اینکه بعید می دونستم وقتی دو تا شهر کتاب و چهار تا سروش نداشتنش، تو این CD ها باشه؛ واسه اینکه بعدا خودمو دعوا نکنم که کاش تیرمو در تاریکی مغازه این آقای محترم رها کرده بودم، گرفتمش . همونجا هم به خودم گفتم " ریواس، اگه رفتی خونه دیدی کلا چیزی روش نیست و خامه! همه چی پای خودته و آخ و اوخ بازی نداریم"
اونقدر مطمئن بودم که اون چیزی که می خوام توش نیست که یه ربع بعدش ذوق خریدش فرو کش کرد -آخه من آدامسم که بخرم تا بیست و چهار ساعت ذوقم می جوشه!-
خسته و کوفته رسیدم خونه و مشتاق بودم فقط ببینم چقدر گول خوردم، نشستم پای کامپیوتر جان و ...
 
تا جون داشتم جیغ و داد کردم و از در و دیوار بالا پایین رفتم و ...
آقاهه متشکریم... آقاهه متشکریم
احتمال داره باز گذرم اونوری بیفته. شاید برم ازش تشکر کنم! 
 


پریروز داشتم تو عکسای مبایلم می گشتم اینو دیدم. فکر کنم مال یکی دو ماه پیشه. تقاطع ابن سینا- ولیعصر تقریبا. به نظر شما اول دیوارو ساختن، بعد ماشینه پارک کردن؛ یا اول ماشنو پارک کردن بعد دیوارو ساختن؟  لازم به ذکره که کوچکترین خشی موقع پارک کردن به ماشین نیفتاده بود!!!!!

 


سه شنبه 17 بهمن ماه سال 1385
ویروس بی ادب

راستش اولش که اومدم بنویسم فقط خواستم بیام بگم مریضم و برم. اما یهو هوس کردم بنویسم!

صبح کلاس داشتم. وقتی بیدار شدم فقط حس کردم حالم یه ذره خوب نیست. از جام که پا شدم حالت تهوع گرفتم به چه شدت! خلاصه دیری نپایید که فهمیدم سنسور معده ام با عمودی یا افقی بودن ریواس رابطه مستقیم داره . وقتی رو به قبله می شدم فقط یه جوری بودم  ولی حالت تهوع نداشتم ،اما وقتی بلند می شدم...  خلاصه یه ذره ناز خودمو کشیدم  و یه نیم ساعت دراز کشیدم. دوست جون هم که حالش بدتر از من بود  رفت سر کلاس که جزوه بنویسه و شصت و پنج هزار بار زنگ زد ببینه زنده ام یا مرده!  خلاصه دیدم هر چی بیشتر توجه کنم به خودم لوس تر می شم ، بلند شدم و رفتم کلاس. گفتم یه ذره هم پیاده برم شاید بهتر باشه برام . عجب دود خوبی بود!  حسابی نوش جان کردم و وقتی رسیدم نه تنها حالت تهوع داشتم، سرگیجه هم داشته شده بودم!  اما خب پدر این حسابگری بسوزه، کلی پول دادم پای این کلاسه، نمی شد بیخیالش شم که!!!!!  البته آخراش که دیگه چیزی نمی فهمیدم مونده بودم که دوست جونو بعدش مجبور کنم باهام بیاد یه غذای آدمیزادی بخوره که موفق هم نشدم.
نهایتش اینکه تقریبا چیزی سر کلاس نفهمیدم  و الآن حالم شونصد برابر بدتر از صبح شده. با یه تفاوت گنده! سنسوره کلا خراب شده و دائم در هر فیگوری که قرار بگیرم alarm اشو می ده! دیگه افقی عمودی حالیش نیست.
گویا این مرض ویروس بی ادبیه  که سکنی می گزیند در جوارح داخلی!!!!  بلا به دور.
البته بسی مایه خوشحالی شد که سوسک نشدم جلوی مامان، که از صبح یه میلیون بار گفت بس که اتاقت سرده  و پنجره ات بازه همیشه  و لباس درست و حسابی هم تنت نمی کنی و سال دیگه مجبورت می کنم کاپشن بخری و ...


******
بچه که بودیم  یه شعری بود: موشه رو کی می خوره؟ اونو گربه می خوره... و می چرخید و می چرخید تا باز می رسید که ارزنو کی می خوره؟ اونو موشه می خوره!
شده حکایت خانواده شمعدانی ما!!!!
چند شب پیش یه SMS از این سرکاریها که به درد هر سنی می خوره و استثنائا آداب اجتماعی هم درش رعایت شده  و خلاصه پاک و پاکیزه است رسید بهم. فرستادمش واسه دختر داییم. یکی دو ساعت بعد مامان همونو فرستاد به من!  گروه اکتشاف  مسیر طی شده رو پیگیری کرد و کاشف به عمل آورد که بیشتر مسیج های خانوادگیمون مسیر زیرو طی می کنن:
من >دختر دایی جان > اون یکی دختر دایی جان > داداشی > ....(به دلیل کثرت دختر دایی و پسر دایی این وسط همشو فاکتور می گیریم)... > دایی کوچیکه > مامانی > ریواسی

جدا خوش به حال مخابرات با این مشترکین خوشحالش.

******
هیییییییییییییییییی امروز اگه خدا نزدیک بود می پریدم بغلش و یه بوس گنده تقدیم می کردم!
گفته بودم که موسسه محترم عزیز توی طرح زوج و فرده و من عین شیش- هفت ماه کلاس با پلاک فرد، روزای زوج رفتم کلاس . زیر پل ورودی خیابون پلیس داشت، ولی روی پل نداشت-درروی باقی مسیرم اگه پلیس بود گاهی، یاد گرفته بودم  ولی اگه نمی شد وارد خیابون شم کلا دستم به جایی بند نبود!- امروز با همین چشای خودم دیدم که یک عدد پلیس محترم روی پل سکنی گزیده.
در جریان هستید که کلاس بنده یه هفته پیش تموم شد.
البته قدردانی هیجانزده من از خدا واسه این نبود که این ورودیه بسته شدا، واسه این بود که تا وقتی من کلاس داشتم هنوز باز بود.

 


پ ن: چرا من نمی تونم اینجا حرف جدی بزنم؟ همین باعث می شه که نوشتنم محدود شه به وقتایی که یه حرفای خاصی دارم واسه نوشتن!!!!!


پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385
ماشین مشتی ممدلی... نه بوق داره، نه صندلی

دو،سه هفته پیش ماشین بابا تو خیابون پکید و شوهر دختر عمه ام که فنی کاره اومد کمک. با ماشین من رفتن سر وقتش و اون پشت رل نشست.
شبش >>
شوهر دختر عمه: ریواس خانوم، ماشینتون سر و صداش زیاده. کی موقع سرویسشه؟
ریواس: ها؟  چی؟  سرویس؟
شوهر دختر عمه: ببین ریواس خانوم! ماشینو باید ببری سرویس هر چند وقت یه بار.
ریواس: آره می دونم. باشه می برم. (آخه من بدم می آد برم تعمیرگاه)
شوهر دختر عمه: زودی ببرش. بردیش، بده دسته موتوراشم چک کنه. احتمال داره شکسته باشه!
ریواس: دسته موتور؟ (مثه دسته هاون؟ ) چی هست؟
شوهر دختر عمه: شما مکانیک خوندی!
ریواس: روم سیاه!
-البته چند ساعت که به ذهنم فشار آوردم یادم اومداا !-
...

هفته پیش>>
جناب دوست: ریواسی، ماشینو ببریم یه سرویس؟ سر و صدا داره ها! شتابشم کم شده.
ریواس: ااااااااا راستی اون آقاهه هم گفته بود ! گفت دسته موتورش شکسته!
دوست: پس چرا صدات در نمی آد؟
ریواس: مممممممممم خوب... من... چیز...

در طول این هفته؛ صبح- ظهر- شب>>
تلفن::
ریواس: سلااااااام. صبت بخیر. خواب بودی تا حالا؟
دوست: دیشب تا آخر وقت تعمیرگاه بودم!
ریواس: شرمنده!
دوست: ایننننننننننن چه وضعشهههههههههههههههههه؟   چند وقته به این ماشین نرسیدی؟
ریواس: ...

تلفن::
ریواس: الو. سلاااام. چطوری؟
دوست: ریواسی لازمه روغنشم عوض کنم؟
ریواس: هااااااا؟ نه ایدونم!
دوست: کی عوضش کردی؟
ریواس: ممممممممم... جواب این سوالو بلد نیستم . بعدی!
دوست: کارت تعمیرگاه خودت کوش؟ اونجا می نویسن!
ریواس: کارت چی چی؟
دوست:
-چند ساعت بعد، بعد از تلفن به بابا و داداشی که شاید بدونن!-
ریواس: دوباره سلام. فهمیدم بالاخره
دوست: خب کی عوضش کردی؟
ریواس: عید
دوست:
ریواس:
دوست:...   (اینا سکوت نیستا! زیر 18 سال می خونن اینجا رو، نمی نویسم!)

در راه کلاس:
ریواس: سلاااام. خوبی؟
دوست:
ریواس: انجام یکسری حرکات جلف دلقکی در جهت کمک به فروکش طوفان
دوست: اگه همینجوری پیش می رفتی، تو خیابون کله پا می شدی . به خودت رحم کن آخه دختر . دیر جنبیده بودی موتور سوزونده بودی . تو چه جوری نفس می کشیدی؟  اون فیلتر هوای اتاق بود تا فیلتر ... (حذف به قرینه معنوی!) .

ریواس: راستی این کیسه هواشو که بوق می زنه چی؟
د: خاموشش کنیم علی الحساب.
ر: باشه.... با همین سوئیچ امتحان کن ببین نمی شه!
د: مگه نگفتی کلیدش فرق می کنه؟
ر: اونموقع فکر می کردم فرق کنه. اما گشتم چیزی پیدا نکردم. حتما فرق نمی کنه!!!
د: ریوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس

و این داستان همچنان ادامه دارد.
دو روز تعطیلات ماشین دستم بود. کلا یه موجود جدید شده بود! الآنم رفته سیبک و قپقیش(؟) تعویض بشه.
تا سه سال پیش من عشق سر در آوردن از این چیزا بودم. تو ایران خودرو که بودم، به هر میخ و پیچ موتور گیر می دادم که چیه و چرا و چی کار می کنه .هر چی سوراخ سنبه می شد برم که یه چیز جدید از دل و جیگر ما شین ببینم می رفتم. الآنم نمی گم بدم می آد بدونم. ولی از تعمیرگاه رفتن به شدت بدم می آد. خدا دل دوست جونو همیشه شاد نگه داره . خیلیییییی زحمت کشید این هفته.مرسی عزیزم...

*
دیروز آخرین جلسه Core Pack بود . چه شیش- هفت ماه عجیب غریبی بود. چقدر اتفاقا افتاد. چقدر همین کلاس کمکم کرد روحیه امو از دست ندم. چقدر انگیزه شد برام. چقدر بواسطه این کلاس اتفاقای خوب افتاد. چقدر ...
استادمون می گفت کلاس استثنایی ایی بودیم از دو جهت: اول- سطح کلاس به نسبت بالا بود و می گفت بقیه کلاساش مثه ما نبودن. دوم- عملا تماام مدت کلاس داشتیم می خندیدیم . یه بار یکی از بچه ها یه سوتی تابلو داد. همه خوشحااااال که استاد بدو بیا شیرینی بگیر. دیدیم استاد عکس العملی نشون نمی ده . بعد که اعتراض کردیم، گفت آخه من نمی فهمم تو این کلاس کدوم حرف جدیه!
جلسه آخر که امتحان عملی هم داشتیم، یه ساعت آخرو اونقدر خندیدیم که من سر درد گرفتم . تا نیم ساعت بعد کلاس هم من و جناب دوست داشتیم ریسه می رفتیم.

 

روزهای سختی برام در پیشه. هم از نظر روحی هم از نظر درسی. دعام کنین.


سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385
Beside the Corner

پیش نوشت:
جنوب تهران... یه سری دانش آموز که -درست یا غلط- تمام امروزشون تو تلاش واسه دانشگاه خلاصه می شه...
یه مدرسه که هدف تاسیسش فقط این بوده که زیر پر و بال این بچه ها رو بگیره -درست که به خاطر آموزش و کادر فوق العاده اش گاهی از بالاترین نقاط شهر هم دانش آموز داره- و درست که هر کی اونجاست محتاج نیست...
یه مدیر که تماااااااااااااااام عشق و زندگیش تدارک دیدن بهترین امکانات واسه این بچه هاست...
بچه های پیش دانشگاهی ای که هفته ای رو ندارن که یکی شون از شدت اضطراب پس نیفته...
و...

خود نوشت:
چهار شنبه رئیس آموزش و پرورش منطقه عوض می شه. شنبه بدون پذیرش هیییچگونه تبصره و استثنا دستور فوری و فوتی می دن که تمام معلمهای مرد از مدارس دخترونه حذف!
-بماند که دستور می دن، معلمهای خانومی که با چادر وارد مدرسه میشن، تو محیط زنونه مدرسه هم حق برداشتن چادرشونو ندارن.
بماند که پانسیون بچه ها، جایی که تنها امیده واسه اونایی که ده نفری تو یه اتاق دوازده متری زندگی می کنن ونمی تونن اونجا درس بخونن، هم بسته باید بشه.
بماند که ...-
چه حالی داشتین اگه یه ماه مونده بود به عید و نود درصد معلماتون ممنوع شده بودن و فکر کردن به کلاسی جز مدرسه محال بود براتون؟ با این هزینه ها...
چه حالی داشتین اگه مدیر این مدرسه بودین و این وقت سال که ماه و هفته و روز و ساعتش واسه این بچه ها حیاتیه هیچ معلم توانایی نداشتین که حتی کتابو تموم کنه، تست که بماند...


پی نوشت:
خیلی ها اگه نرن دانشگاه هیچی نمی شه. خیلی ها اگه مدرسه خوب نداشته باشن هزار جور کلاس و معلم دارن.
حساب شهرای دیگه یه ذره جداست، هر چند اونا هم غصه خودشونو داره.
ولی همین جا، تو تهران بزرگ بازم یه خواب شب تا صبح یکی گریبانگیر هیچکی نشد جز اونایی که همیشه دود تو چشمشونه...

 

اطلاعیه(چهارشنبه): مردهای بالاتر از ۳۵ سال، بی خطر شناخته شدن و اجازه تدریس دارند! خودش کلی فرجه واسه این نقطه کور!


***************
بی ربط:
اگه بخوام می تونم درد نکشم. اگه بخوام می تونم احساس سرما نکنم. اگه بخوام می تونم از بالا تر نگاه کنم. اگه بخوام می تونم خواب نبینم. اگه بخوام می تونم عصبانیتمو قورت بدم...
اما هنوز نتونستم از پس این دپرشن و بهونه گیری ها و دلگرفتگیهای دوره ای خلاص بشم.

اضافه شده در چهارشنبه شب : بالام جانها که الهی قربون دوزاری های کج و ماوجتون برم من! این دلگرفتگی از اون دلگرفتگی های عمیق انسانی نیست که! از همیناست که...

 


شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
پلنگ صورتی

از اولش بگم اگه می خواین این پستو بخونین و تو دلتون بگید صد رحمت به پلنگ صورتی... خب بگین   قبول دارم خودم!!!! 

چند روز پیش بنده یه کشف فوق العاده در زمینه آشپزی انجام دادم! البته از اونجا که فروتن و خاکی و کلی بچه خوبم ، دروغ نمی گم که برای این کشف زحمت کشیدم. عینا نیوتن که یه روز یه سیب زارپی خورد تو مخش  و جاذبه رو کشف کرد، منم تحت تاثیر حوادث هنرم شکوفا شد.
خیلی اتفاقی و یهیییییییییییهویی برنج دودی پختم باقلوا!
نه که فکر کنید برنجم سوخت ها! کدبانو تر از این حرفام.
برین دفتر دستکتونو بیارید یادداشت کنید!
طرز تهیه برنج دودی:
ابتدا قابلمه آب را بر روی یک شعله خیلییییییی زیاد می ذارید تا بجوش بیاد . سپس برنج را که قبلا خیسونده اید در آن چپه می کنید و درش را می گذارید . سپس سرگرم انجام یکسری حرکات غیر شرعی موزون می شوید  که یه ییییییییییییهو یادتون می آد آییییییییییی برنجم سر نره ، میدویید و با اولین دستگیره دم دست در ظرف برنج را باز می کنید و کجکی می ذارید که وقتی جوش اومد بالا نیاد و گند نزنه به گاز  و باز می رید سراغ سرگرمی خودتون . بعدش حس می کنید یه بویی می آد!  برنج دودی شما آماده است!  کافیه در برنجو که کجکی کردید، یادتون رفته باشه دستگیره رو از روش برداشته باشید ، و دستگیره هم که هول هولکی برش داشته بودید یه نموره بزرگ بوده باشه و در نتیجه تهش به امون خدا آویزون مونده باشه در جوار شعله و سوخته شده باشه   و ... بو و دودش راه پیدا کرده باشه به درون آب و برنج  و ...
جاتون خالی

****

تا چند وقت پیش من تختم شمالی- جنوبی بود تو اتاق. که سمت چپش دیوار بود و سمت راستش آزاد . یه مدته که جابجاش کردم و الآن شرقی- غربی؛ سمت چپش آزاده و سمت راستش چسبیده به دیوار.
چند شب پیش تو خواب ناز بودم، نصفه های شب که نمی دونم چرا بیدار شدم و تو خواب و بیداری خواستم به سرعت از جام بلند شم.  خب هنوز خبر این جابجایی به تمام لایه های مغزم نرسیده!  واسه همین من با همون شدت و سرعت، پا مو محکم بردم سمت راست تخت...  و قبل از اینکه بفهمم این صدای گرووووومب از پای من بیچاره بوده ، سرم هم برده بودم جلو که از تخت پیاده شم  و ........ کوبیده شدم به دیوار. شدم اعلامیه ریواس!  بعدش دیدم خیلی طفلونکی شدم و یادم نیومد چرا می خواستم بلند شم! گرفتم تخت خوابیدم بعدش . صبحش که بیدار شدم اولش فکر کردم خواب دیدم کلشو!!!!!

آهاااا خواب!  یه کارگردان خیلی با ذوق فیلماشو شبا ول می ده تو خواب من!   آخه این چه خوابهای مسخره اییه که من می بینم؟ پریشب خواب دیدم که کاشف به عمل اومده من بچه مامان- بابام نیستم  و مامانم هم تصمیم گرفته منو بندازه سطل آشغال.   کلییییییییی طولانی هم بود. دختر دایی ها و زندایی هامم خونه مون بودن که محل سگ نمی ذاشتن بهم. انگار من یه دستمال سفره بودم اون گوشه. هییییییییی چه گناه دار!


یه چیز دیگه! اون روز تو خیابون یه چیزی دیدیم که کلییییییی خندیدیم!  خیلی سعی کردیم عکس بگیریم ازش ولی توی عکس معلوم نمی شد. یه آقاهه یه کاغذ چسبونده بود پشت پشت ویترین! عقب ماشینش به این مضمون مهم که " زاپاس و جک در صندوق عقب نمی باشد".  یعنی دزد مهربون باور می کنه آیا؟  منم می خوام پشت ماشینم بنویسم " این یک ژیان است".


یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385
پشیمانی...

 یه چند روزه حسب الامر ایشون دارم فکر می کنم چه کارای بدی کردم که بعدش پشیمون شده باشم؟
البته خواجه حافظ هم می دونه که " اعتماد به نفس" هم از اون خصایلیه که اون دنیا من دوبار تو صفش ایستادم . همون موقع که احتمالا شما ها تو صف شانس ایستاده بودید!
ولی کلا جالب بود. نتایج جالبی درباره خودم گرفتم . از همه مهمتر این که من درونا و بدون اعمال اراده، باور دارم که تو هر راهی که قرار می گیرم، حتی اگه تالاپی افتاده باشم توش  و ناشی از دسته گلهای خودم باشه ، بازم تهش به سعادت و شادی و خوشبختی من ختم می شه . یعنی خدا همه جوره، هی من گند می زنم ، هی از یه راه دیگه مهربون من می شه!  قربون مرامت خدا جون.
مثلا من تا سال سوم دبیرستان کلی بچه درسخون بودم . سال آخر افتادم به نخوندن - چون فلسفه زندگیم عوض شده بود! - و باعث شد دانشگاهی که می خوام قبول نشم . ولی هر چی به خودم سیخ زدم این چند روز که پشیمون باشم، نشدم!  حتی با اینکه دو سال اول دانشگاه کلی هم مشکلات داشتم، باز اونقدری کنارش خدا لوسم کرد که اصلا پشیمون نیستم!!!

خلاصه با این روال خیلی سخت بود پیدا کردم اهم موارد پشیمانی زا!
اما یافتم.
توی دو تا مورد اول هییییییییییچ توضیحی ندارم بدم که چرا چنین خبوطی کردم! مورد سوم هم بود به هر حال ...

اول: من از کلاس دوم ابتدایی، پرستار سرخونه  آقای حضرت داداشی بودم که پنج سال کوچیکتر از منه -الآن بچه های دوم ابتدایی فرق بین خواهر برادرشونم تشخیص نمی دن! - هر روز صبح بیدارش می کردم -چون مامان و بابا صبح خیلی زودتر می رفتن و من خودم هم با ساعت بیدار می شدم- صبونه اشو می دادم، آماده اش می کردم و می بردمش مهد دم مدرسه مون . یه روز زنگ آخر مدرسه بود که هر چی فکر کردم  آخرین جایی که یادم می اومد از صبح اون روز، که داداشی رو دیده باشم، تو خیابون مدرسه بود!!!!!!!!!  هر چی سعی می کردم یادم نمی اومد که تحویل مهد داده بوده باشمش  -این فکرها و اضطراباش عییین روز یادمه - خلاصه زنگ که خورد عین چی دویدم رفتم دم مهد و دیدم بعلههههههههه! درست فکر کردم . صبحش که تو خیابون دوستمو دیده بودم از داداشی غافل شده بودم و بچه دو سال و نیمه  رو ول کرده بودم به امون خدا . دیگه با اینکه خیلی هم ناراحت بودم ونگران که جواب مامان اینا رو چی بدم!  برگشتم خونه. داشتم نهار نوش جان می کردم  و فکر می کردم چه جوری به اهل خونه بگم این وسیله!  گم شده ، که آقای همسایمون اومد دم در و گفت داداشی رو صبح تو خیابون پیدا کرده !!!!  و برده بودتش خونه خودشون. از هیچی بیشتر از این خوشحال نشدم که لازم نبود دیگه توضیحی بدم!
ولی بعدش به شدت پشیمون شدم و تا سالها هر وقت یادش می افتادم اضطراب می گرفتم.

دوم:من تو دانشگاه موجود شیطونی بودم، ولی شیطنتهام واسه خودمون بود و معمولا کاری به کار پسرا نداشتیم. اینی که تعریف می کنم فکر کنم بار اول وآخر بود که به عنوان تجربه به هر حال لازم بود!
همون سال اول یه پسره بود که کلی تو دانشگاه طرفدار داشت و از قضا پسر دوست مامان هم بود . ما به همین خاطر با هم یه سلام- علیک رسمی داشتیم و همین. یه بار فکر کنم تو امتحانا بود یا مشابهش که همه اونایی که می تونستن برگشته بودن شهرشون.من و دوتا از دوستام -که اون موقع همیشه با هم بودیم- مونده بودیم. عصر رفتیم خرید و موقع برگشتن زد به سرمون که آمار این آقا پسرو در آریم!  -حدس می زدیم با یه دختره دوسته و می دونستیم دختره رفته تهران- تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم به خوابگاه اوشونا و یه سر و گوشی آب بدیم. نزدیکای خوابگاه یه تلفن عمومی بود که ما همیشه از تلفن کارتیش به خونه هامون زنگ می زدیم. رفتیم همونجا و از تلفن داخل شهریش "ن" زنگ زد و گفت با آقای فلانی کار دارم، از بستگانشونم. فکر کنم چون شماره اتاقشو نداشتیم تلفنچی گفت پیج کردنش طول می کشه، قرار شد ما قطع کنیم و باز پنج دقیقه بعد زنگ بزنیم. هوا تاریک شده بود و ما همینجوری ایستاده بودیم منتظر. شهر هم که کلا به محض تاریک شدن هوا، می شد شهر مردگان. ولی خب جوونیه دیگه، محکم و مصمم ایستاده بودیم منتظر، که یه آقایی اومد اونجا تلفن بزنه. همون لحظه یه گشت رسید!  خلاصه اومدن سوال پیچمون کردن و من داشتم از ترس روده بر می شدم چون تو بدترین شرایط هم نمی تونم دروغ بگم و اگه ازم چیزی می پرسیدن عین دختر خوب مامانی می گفتم داریم آمار در می آریم . شانس آوردیم و من خفه موندم و اون دو تا دوستام گفتن "داریم زنگ می زنیم به یکی از دوستامون که خونه اش تو همین شهره که فردا برامون جزوه بیاره. یه بار زنگ زدیم مامانش گفت پنج دقیقه بعد زنگ بزنید. حالا هم اصلا واجب نیست. می ریم خوابگاه و جزوه رو پس فردا ازش می گیریم" حالا اون آقای گشت مگه می ذاشت ما بریم... می گفت نه جزوه واجبه!  بیاید می برمتون از نگهبانی ساختون بغل زنگ بزنید. من که از ترس مرده بودم. هر چی هم می گفتیم نمی خواد، کوتاه نمی اومد. خلاصه "م" باهاش رفت و خدا خیر به زکاوتش بده . رفتو یه شماره رو الکی گرفت. به محض اینکه آقای سه پیچ گشت روشو برگردوند، " م" خطو قطع کرد و شروع کرد با بوق آزاد صحبت کردن. وقتی اومد بیرون اگه می ذاشتیش کنار یه جنازه، می گفتی جنازهه خوشگل تره . گشت و کمیته اونجا به خصوص سالهای اولی که ما رفته بودیم به شدت خطرناک و ترسناک بود.

سوم:من کلا آدمیم که از مایه گذاشتن واسه دوستهام لذت می برم. یعنی همیشه در باغ سبزم نشون داده شده هست که هر کی کمکی بخواد منو صدا کنه. سال اول و دوم من یه دوستی داشتم تو دانشگاه که همیشه با هم بودیم ومن روش حساب دوستی می کردم. تو شروع رابطه اش با یه آقا پسری بود که از من -و یکی دوبارمامانم حتی - کمک خواست. من خدایی هر چی از دستم بر می اومد براش انجام می دادم و همیشه هم فکرم مشغولش بود که نکنه فلانجا رو اشتباه کنیم و بهمان و بیسار. این قضیه گذشت و من آروم آروم به دلایلی از اینا جدا شدم و دوستهای جدید  پیدا کردم. سال سوم بودیم و دیگه با همه بچه ها، دختر و پسر، دوست بودیم. یه بار یکی از پسرامون که آدم فهمیده ای هم بود به نسبت، به من گفت تو واسه هر کس که می آد جلو راهت مایه می ذاری و اون هم دورت می زنن. من کلی گرخیدم  که به دوستهای من توهین نکن، همه شون ارزششو داشتن. نمی دونم از کجا این قضیه رو می دونست، به هر حال گفت "اون موقع که تو همش تو تکاپو بودی واسه فلان قضیه، فلانی که دوستت بود، وقتی به تو نیاز نداشت -چون من آدمی نبودم که سال اول- دوم حاضر باشم با پسرامون تکی بیرون برم- حتی بهت نگفت و تو که تهران بودی چند بار با اون آقا و فلانی و بهمانی رفتن این ور- اون ور - که بعدش فهمیدم راست گفته-" در صورتیکه قبل و بعدش من کلی خودمو واسه همین رابطه که از یه تیکه هاییش خبر نداشتم به آب و آتیش می زدم.
هنوزم واسه تمام اطرافیان کلی مایه می ذارم. خیلی ها هم شاید اونی نبودن که من فکر می کردم، ولی ناراحتی ای ندارم از این اتفاقها. اما هر کار کردم نتونستم دلمو با اون قضایا صاف کنم و پشیمونم که اونجا، اونجوری رفتار کردم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41927


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها