از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
عیدتون پر شادی...

خواستم یه پست بنویسم "آنچه گذشت"  که واسه خودمم هم بمونه! ولی دیدم مگه شما گناه کردین که اونهمه حوادث بس دل انگیز امسال منو مرور کنید؟
لذا اهم موارد و می نویسم -چون هر کاری کنم دم عید که می شه من دفتر دستکمو می گیرم دستم چوب خطای خودمو بشمارم-

نوروز 85 بهترین عیدی که یادم می آد
امتحانIELTS
کلاس +Net
ملاقات بابای آقاهه با بابا
یه سفر یه هفته ای که با اینکه کلی حرف توش بود، بعدها خیلی راضی بودم که رفتم
عروسی محبوب
صحبت های جدی و نهایی درباره هر خورده ریزی که مونده بود مثه آزمایشگاه و مهریه و مجلس و ...
یه چیزی تحت عنوان خواستگاری -آخه آدم تو خواستگاری درباره زمان مراسم حرف می زنه؟ -
.

.
.
.
شروع Core Pack
.
.
(این وسطاشو حذف می کنم که دم عیدی فحشم ندین که غمنامه نوشتم )
بالاخره تموم شدن رابطه دوساله ریواس و آقاهه
مریضی و بستری شدن اول مامان
عمل اصلی مامان
.
.
(این جا هم درباره مامان به قرینه وجدانی حذف شد )
رفتن محبوب 
شروع یه دوستی ساده و آروم فقط به قصد رضایتمندی از لحظاتی که می تونن قشنگ بگذرن
شکل و عمق گرفتن دوستی
از ایران رفتن جناب دوست
.
بازم عییییییییییییییییییییید
(وسطش مقادیر متنابهی درس خوندن و هی اقدام به امتحان دادن هم بگنجونید)

 

خدایی اینهمه بالا پایی داشتم من امسال-تازه اینا فقط خیلی مهماشه-؟ پس چرا اینقده خل مشنگ می زنم الآن؟

اقرار می کنم که تا نیمه اول امسال من از خیلی جهات آدم دیگه ای بودم. مشکلات از همه نوعش ساخت منو. خیلییییییییییییییی چیزا یاد گرفتم، خیلییییی به خودم نزدیکتر شدم، ارتباطم و شاید بهتره بگم حتی تعریفم از خدا تغییر کرد، دلایل و روشهای زندگی کردنم فرق کرد، قدرتم چندین برابر شد، زندگی و خواسته هام چند بعدی شدن و تو یه هدف خلاصه نشدم... و همه اینها زندگی الآنمو بارها آرومتر از زندگی گذشته ام کرده. تو این چند ماه اخیر من از بودنم، از زندگی کردنم، از اندیشه ام، حتی از غم و ناراحتیهایی که پیش اومد لذت بردم و راضی بودم. یاد گرفتم واسه خودم و دل خودم زندگی کنم، بی توقع، اگه خوب بودم، اگه محبت کردم، اگه از چیزی گذشتم، اگه حرفی زدم، اگه بدی کردم، اگه جواب محبتو مثه خودش ندادم، اگه عنق بودم، همه دل خودم بوده، نه موقع خوب بودن توقعی داشتم از طرف مقابلم، نه موقع بد بودن فیلم بازی کردم.

هنوز خیلی جاها هست که می دونم ضعف دارم- جدایی از یه خیلی جا که هنوز نمی دونم ضعیفم- مهمتر از همه اینکه من همه جا جوش نمی آرم، ولی وقتی یکی برام مهم باشه و تو رابطه باهاش برسم به مرز عصبی شدن خیلی آدم مزخرفی می شم. و یکی هم اینکه حس می کنم بر خلاف سابق، گاهی بد شکاک می شم و در نتیجه عصبی می شم و ...(این دو تا رو نوشتم که هی برم بیام یادم بیان و درباره اش فکر کنم)
و هنوز خیلی جاها هست که تکلیفم با خودم معلوم نیست. (این قسمت بحثش فلسفیانه می شه، بیخیالش می شم! )

با همه این احوال، مدتیه که شاد ترین و پر رضایت ترین روزای عمرمو می گذرونم و دلم می خواد هیچوقت این حس و حالمو از دست ندم.
دلم می خواد همیشه خودم باشم.
دلم می خواد هدفام بزرگ باشن و واسشون بجنگم.
دلم می خواد از خوب بودن، از مهربون بودن، از مفید بودن لذت ببرم.
دلم می خواد عاشق باشم و عاشق بمونم.
دلم می خواد همیشه "از نو" شروع کردنو بلد باشم...


عید و سال نوی همه پر شادی و امید و رضایت...


پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385
دسته گل تازه

وااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییی
یه دسته گلی به آب دادم، به یاد ماندنی . و شرمنده که بگم بار اولم نبود.

دیروز زنگ زدم به اون مغازه قائم که می خواستم ازش خرید کنم و امروز عصر پا شدم رفتم.
من از بچگی مشکل کلیه داشتم و اگه یه ذره مراعاتشو نکنم به سرعت کلیه درد می گیرم. رسیدم قائم و دیدم باید برم WC. گفتم اول برم خریدمو سه سوت کنم و بعد برم. خوشحال و شنگول  بعد از خرید رفتم دستشویی، و طبق عادت موقع ورود پاچه شلوارمو تا زدم بالا و رفتم تو. خوشبختانه نه خیلی کثیف بود و نه خیلی شلوغ.
با اینکه مطمئن بودم این وقت سال اونم از قائم خرید نمی کنم، گفتم بذار به حرف دلم برم window shopping.
اومدم طبقه مانتو و کفش و گشتم، و از یه کفشی هم خوشم اومد، رفتم تو مغازه و کلی کفشه رو بالا پایین کردم تا آقاهه حرف مفت زدنش با اون تا مشتری ... اش  تموم شه و قیمت کردم و برخورد آقاهه رو با این قیافه جدی و بی آرایشم خیلی هم طبیعی تلقی کردم . بعد رفتم طبقه لباسا یه دور زدم و باز برگشتم طبقه کفش. رسیدم باز در همون مغازه و اون کفشه که چشممو گرفته بود . داشتم کف ویترینشو نگاه می کردم که کفش جالب دیگه هم داره یا نه و همزمان راه می رفتم که یه آن پام جلوتر از نگاهم رفت و حس کردم یه صحنه عجیب خورده به چشمم . نگاه کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههههههههههههه  از دستشویی که اومدم بیرون یادم رفته پاچه های شلوارمو باز کنم.
حالا ریواسو تجسم کنید، با یه شلوار لی که هیچ رقمه جنس و رنگ داخلش قابل برگردوندن نیست، اما ریواس خانوووووووم  یه بیست سانتی پاچه اشو تا زده   ، و معلومه که اصلا هم مرتب تا نزده . فکر کنم باز شانس آوردم که ساق کفشم بلند بود، و گرنه زده بودم رو دست هاکلبری فین.
یه آن شوکه شدم .  ولی بلافاصله همونجا وسط پاساژ خم شدم پاچه های شلوارمو به حالت عادی برگردوندم  و خیلییییییی شیک و بدون کوچکترین دست پاچگی یا کاهش اعتماد به نفس نیم ساعت دیگه تو پاساژ قدم زدم .

**
منکه اینجا دست به خاطره تعریف کردنم خوب شدم، اینم تعریف کنم:
توی خوابگاه، صبح من اگه بعد از پوشیدن شلوار می خواستم برم دستشویی پاچه های شلوارمو تا می زدم. و تاشو باز نمی کردم تا لحظه آخر که کفشمم بپوشم و بعد بازش کنم . فقط فرقش این بود که اونجا من به یه تای کوتاه قناعت نمی کردم و شلوارمو می کشیدم تا بالای زانو . یه روز چند نفری با هم از در واحد اومدیم بیرون و همه می خواستن پاشونو بذارن روی پله که بند کفشاشونو ببندن و جا کافی نبود، واسه همین من تندی بند کفشمو بستم و بدون اینکه دست به شلوارم بزنم رفتم کنار . و راه افتادم تا توی حیاط خوابگاه جلوی نگهبانی منتظر رفقا باشم . این بار ریواسو تجسم کنید که مانتوش زیر زانو بوده و شلوارش کلا دیده نمی شده . این نگهبانمونم بنده خدا اونقدر تعجب کرده بود که روش نشد چیزی بگه و سرشو انداخت پایین و رفت یه طرف دیگه . بازم شانس آوردم نرفتم تاکسی بگیرم تا بقیه بیان . جاتون خالی، خب معلومه وقتی رفقا رسیدن همه رو زمین ولو شدیم از خنده.  


چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
ریواس یا جن؟

به پیشنهاد مژده  می خوام از سالهای دووووووووووووووووور زندگیم، از جوونیام! یه خاطره بس شیرین تعریف کنم.

سال آخر دانشگاه، ما واحد خوابگاهمونو عوض کردیم؛ و من از همه اون یه سال کلیییییییی خاطره خوب دارم. قبلش یه توضیح مختصر راجع به خوابگاهمون بدم. خوابگاه ما یه ساختمون پنج طبقه، پونزده واحده بود. یعنی اصلا این ساختمونو به قصد سکونت ساخته بودن و بعد دانشگاه خریدش (شایدم اجاره کرد. من بیلمیرم ) واحد ها، کاملا مثه یه خونه مستقل بود و نسبتا بزرگ. سال آخر ما به یه واحد دو خوابه تو طبقه پنجم نقل مکان کردیم. ده نفر بودیم که از سال اول هم واحدی بودیم و همیشه با هم. (البته دو نفر دیگه هم تا سال قبلش بودن که اون سال جدا شدن) اتاقا یکی چهار نفره بود و یکی شش نفره. تخت ها هم دو طبقه بود. عملا ده نفری زندگی می کردیم و اینکه کی تو کدوم اتاقه فقط به معنی این بود که تخت کی کجاست. دوست جونای من همه تو اون اتاق شش نفرهه بودن. این اتاقی که من توش بودم، از آنجا که سال آخر بود و موج دودره کردن فراگیر تر شده بود ، بعلاوه اینکه معمولا روزای کلاسامون فرق می کرد، بیشتر اوقات تو قرق من بود وقتی بودم .

یه شب طبق معمول همیشه نشستیم به حرف زدن و چرت و چول گفتن ، تا شد نزدیکای 12 و گفتیم بریم بخوابیم. من همه برقای هال رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق خودم. یه ذره که گذشت دیدم از اتاق اوشونا صدای حرف می آد . منم حسادت خونم زد بالا . اصلا راه نداشت که من که نیستم اونا حرف بزنن . برگشتم تو اتاقشونو گفتم "مگه اتاقتون جن داره؟ بخوابید دیگه" *
قسم می خورم که این حرفو بدون هییییچ قصد خاصی گفتم. ولی ما یه هم اتاقی داشتیم به نام مثلا کلثوم  که وحشت ماورایی ای حتی از کلمه جن داشت ، بماند که از خودش چقدر میترسید. دخترم با چشای وحشتمند بلند شد  و یه ذره فحش تقدیم من کرد  و گفت دیگه ترسیده و نمی تونه بخوابه و باید برقا رو روشن کنیم  و ... خلاصه ما هم برق اتاقو روشن کردیم و همونجا نشستیم رو تختا.(فی الواقع! کلثوم جان فرمودند که چون جنا رو صدا زدیم ممکنه بیان   و رو زمین نشستن خطر داره و همه رو هدایت کردن و بالا طبقه دوم تختها مستقر شدیم) شروع کردیم حرف زدن با دختر گلم که جن هم آدمه!!!!!!!!!   ترس نداره که. و حرف کشیده شد و کشیده شد و هر کی گفت از مراسم جن گیری چی دیده و چی شنیده و ... یه دو ساعتی اونقدر حرف جن زدیم و جن خوب جن بد کردیم و حتی تعریف کردیم که چه فیلمایی دیدیم و غیره و ذلک  که نه تنها کلثوم گلم ترسش نریخت، ترس تو جون همه ماها هم رفت.
دیگه گفتیم بخوابیم. دوستان به دلیل شدت آشفتگی اعصاب و روان ایجاد شده ، دوتا دوتا، خوابیدن رو یه تخت و همه هم معلومه که بالا خوابیدن . منم کلی با خودم حرف زدم که بی وحشت برم خونه خودم! خلاصه برقا رو مجددا کشتیم و من باز رفتم اون اتاق. پامو نذاشته بودم اونجا که باز دیدم از اتاق اینا صدای حرف می آد  و می دونید دیگه! اصلا راه نداشت . همونجا برگشتم و (به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا) فکر کردم منو دیدن. رسیدم تو در اتاقشونو و دستمو از پایین تخت کردم زیر پتویی که دوتاشون خوابیده بودن ، پاهاشونو گرفتم و آروم گفتم "خفههههههههههههههههههههه"  ...
این دو تا بنده خدا چنان از جا پریدن که یکیشون با کله خورد تو دیوار بغل  و جیغهای بنفش بود که شیش تا آدم همزمان می نواختن . من (خنده اشو بذارید کنار) پریدم برقو روشن کردم که ثابت کنم من ریواسم . جیغاشون تموم شد و من کرمم گل کرد  (قبلش که حرف جن زده بودیم من گفتم که شنیدم پاهاشون کجه و همونجا نشون داده بودم که پاشون چه ریختیه.) یه شلوارک کوتاه پام بود و در نتیجه کاملا شکل پام واضح بود، منم پامو همونجوری که تعریف کرده بودم کج گذاشتم  و شروع کردم قسم خوردن که من ریواسم. هر کی باور می کرد کلثوم جان مسلما باور نمی کرد. اول با یک عدد بالش خیلی سنگین از راه دور نشونه رفتن سمت من که ببینن آیا بالش عزیز از تن من رد می شه یا نه . رد نشد البته . ولی کو کسی که باور کنه! هی می گفت "پس چرا پاهات این ریختیه؟ " منم می گفتم"وااااااااااااااااااا، خب مدل پاهامه" اون بیچاره هم مطمئن تر می شد که با این پاهای کج من بی شک یه جن خبیثم  و حتما آزمایش بالش آزمایش دقیقی نیست که جواب نداده . تصمیم گرفت (اگه درست یادم باشه) ساعت رومیزیشو پرت کنه سمت من که ببینه آیا فرو میره یا نه . دیگه جونم داشت به خطر می افتاد . پیشنهاد دادم که ننتون خوب، باباتون خوب، خودتون بیاید از نزدیک تستم کنید. اینجوری لت و پارم میکننید. خلاصه یه آدم شجاع از تو اون جمع، از تخت پیاده شد و یه دستشو دوستان به عنوان حمایت نگه داشتن  و خودشم با یه انگشت آرووووووم نزدیک شد و بدن بنده رو تست "فرو میرود آیا" کرد و من سربلند از امتحان بیرون اومدم و اعلام کردند که من آدمممممممممممممممممم.
عجب شبی بود...

 

 

*: الفاظ به کار رفته در سانسور فرهنگی اندکی تغییر کرده اند

***
دوشنبه هیچ رقمه نمی شد بشینم تو خونه . باید حتما یه جوری می رفتم بیرون و سر خودمو گرم میکردم. خیلی ساله که دم عید خرید نمی کنم، ولی دنبال یه چیزی می گشتم که ترسیدم تموم بشه. به مامان خانومی گفتم می رم تجریش. یه ذره شد گفت منم میام . یه ذره دیگه شد گفت زنگ بزنیم خاله اگه اونم می آد بریم دنبالش . زنگ زدیم خاله و کلی استقبال شد و آخرش گفت راستی خاله تهمینه هم اینجاست  (خاله تهمینه خاله جان مادر بنده است ) قرار شد ایشون هم بیان. خلاصه سه نسل آدم بلند شدیم رفتیم که من ده هزار تومن خرید کنم . خب دور از ذهن نبود که چون من دنبال خرید بودم اصلا اون مغازهه هنوز جنس نیاورده بود . در نتیجه کودک خردسال گروهان  به خرید یک عدد هولآوپ رضایت داد . تو کل بازارچه تجریش هم با همین هولآوپ زردم ویراژ دادم . کلییییییییی هم ذوقمندم الآن از داشتن این وسیله فرهنگی ورزشی تربیتی خودم . بچه که بودم یادمه که خیلی وارد بودم اما بالکل یادم رفته.الآن دارم باز یادش می گیرم فقط این داداشی رو باید هر دفعه از اتاق بیرون کنم که به حرکاتم نخنده .
از اینا بگذریم این سه تا یار همقدم من اصرار داشتن با سلیقه درپیت من واسه خودشون خرید کنن . هی می گم خاله جان تو یه صد سالی آخه از من بزرگتری . برو از همسن خودت نظر بخواه. آخه من الآن می برمت یه شلوار جین می خرم برات و یه تاپ دو سانتی، پس فردا می گین ریواس گولمون زد . مگه ول کن بودن؟ یههو می دیدی یه صد نفری تو خیابون صدام می کردن که اون خانوما باهاتون کار دارن . برمی گشتم می دیدم گروهان ترمز کردن دم یه مغازه و یه چیزی چششونو گرفته و دارن بال بال می زنن که من هم برم خوش آمد خود را اعلام کنم. مامااااااااااااااااااااااااااان.
یه بارم که خاله جان به سبک شیپورچی   همچین منو صدا زد که تا بیست کیلومتر هر کی هم اسم من وجود داشت برگشت . گفتم خاله تورو جون مادرت یه کاری کن من بتونم یه بار دیگه اقلا بیام تو این بازار. غیرت خونش زد بالا  و گفت راست می گی دیگه صدات نمی کنم . یه جا ایستاده بودم پشت ویترین دیدم یه موج صدایی لاینقطع می گه  بیییییییییییییییب بیییب، بیییییییییییییییب بیییب! خاله جانها بودن که منو صدا می کردن.  
کلا ملت تجریش اون روز یه تیارت خیابونی دیدن همشون.
خلاصه هر چی من حوصله نداشتم  اون روز این گروهان برش گردوندنش سر جاش .

 


یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
نقطه... یعنی انتهای یک جمله!

"نیکوس کازانتزاکیس(نویسنده کتاب زوربای یونانی) نقل می کند که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد. درست هنگامیکه پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد، اندکی منتظر می ماند. اما سر انجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرایند را شتاب بخشد، با حرارت دهان خود آغاز به گرم کردن پیله می کند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند، اما بالهایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

کازانتزاکیس می گوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است، نیز انتظار زمان موجود را کشیدن. و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خدا برای زندگی ما برگزیده است."*

 

 

*واضحه که متن مال من نیست

 

***
شکر که دلی هست...
این اشک و آشوب و دلتنگی...
هنوز آدمم...


چهارشنبه 16 اسفند ماه سال 1385
ریواس پوست کلفت تر از کاکتوس!

 
الآن خب انتظار دارید من چه قیافه ای داشته باشم جز این چهره و این لبخند مسخره؟!
اون اتفاق نیفتاد.
خدا باری دیگر پروژه تبدیل ریواس به سوسک و شپش و کنه  و ... را با موفقیت تمام اجرا کرد . خدا جونم ممنون که منو یه بار به دنیا آوردی ولی عوض تمام جانداران روی زمین دارم تجربه زندگی پیدا می کنم.
نه خدایی کجای دنیا دیدید که یه دانش جویی التماس کنه از من امتحان بگیرید؟
دیشب به یه دوستی گفتم حس می کنم شبیه توپ فوتبال شدم  . اما خوب که فکر کردم دیدم نه!!!!
والله شماها اگه بچه مثبت بودید لابد تجربه ما رو ندارید، ولی خود شخص شخیص بنده به کرات با جورابی که گردالوش کرده بودم که بذارم تو کمد، فوتبال بازی کردم  -راستش یه چند تایی از گلدونای خونه هم همین وقتا اومده شدن جلوی ضربه مهیب من و اندکی برگریزان و اینا هم شده - حالا اگه تجربه داشته باشید حتما می دونید که فوتبال با جوراب زنونه مامان جان لذتی بس شگرفتر داره . چون اولش خیلی تپلیه و خوب هم شوت می شه! اما... بدیش اینجاست که یه ذره که شوت- شوتش کنی شروع می کنه به باز شدن و کج و کوله شدن و دیگه از حالت گردالو به بیضی میل می کنه. و سر و ته جوراب می زنه بیرون.
این تصویر سازی اینچنین نیکو  واسه این بود که بگم من الآن حس می کنم شلک اون جورابه شدم.
بعدم اینکه به کرگردن گفتم برو که من هستم . بس که پوستم کلفته و روم زیاده! دیروز یه یک ساعتی لگد پرانی کردم  بعد از شنیدن این خبر ولی بعدش دیدم تو تنیس وقتی طرف مقابل یه ضربه محکم می زنه یا باید بیخیال گرفتنش بشی و ماست وایسی  یا به سرعت حمله کنی و با دوبرابر شدت ضربه رو برگردنی. تصمیم گرفتم کار دومو کنم. چون اصلا حوصله قیافه خودمو ندارم که بخوام بشین کاسه چه کنم چه کنم دستم بگیرم!


****
آخ جوووون . داره عید می شه. می خواین فکر کنید من شیش سالمه ، فکر کنید . ولی من یه عالمه عاشق تخم مرغ رنگ کردن و وااااااااااااای  هفت سین چیدن و منتظر گرومب سال نو نشستن و اینام . کلیییییی هم از حال و هوای مهمونیهای عید خوشم می آد  -البته ما معمولا وعده ناهار و شام عید دیدنی نمی ریم- با اینکه معمولا تو طول سال دمبم لای تله نمی ره و مهمونی نمی رم زیاد، ولی عیدا رو تا بتونم میرم. از همه چییییییییییی هم می خورم!
تازه امسال که ما همینجوری عروسیه که می افتیم.
فعلا برای مقدمه سال نو را با عروسی دایی دختر داییم شروع می کنیم. حالا فکر نکنید خیلی دوره ها. این بچه کلا همیشه تو فامیل ما بوده. الآن تو عروسیش تعداد ماها بیشتر از خواهرهای خودشه!!!!
اخ اخ! فقط من پارسال یه آبروریزی ای جلوش کردم، هنوز روم نمی شه سرمو بالا بیارم.
من از اوناییم که جز جلوی یه عده مشخص، بقیه جاها سنگین و رنگین و خانوووووووومم!!!!  حالا نه که اینقدرهم! ولی خوب اون مسخره بازیهامم جلو همه درنمی آرم که چشم نخورم یه وقت!
پارسال با چند تا از بچه های داییم نشسته بودیم و یه بازی می کردیم که اینجوری بود که یکی باید به یکی دیگه حکم می کرد (البته مفصله بازیش) خلاصه به من حکم کردن که پاشو 3 دقیقه یه حرکت دلقکی رو انجام بده و تو این سه دقیقه لال هم باش!!!!  -میبیند بچه مظلوم مردمو می کنن مایه خنده خودشون! -
چشمتون روز بعد نبینه من تا شروع کردم... در باز شد و این آقای "داماد به زودی" تشریف آورد تو!!!! البته از من شیطونی زیاد دیده، ولی نه به این شکل افتضاح . بچگان دایی هم لطف کردن لام تا کام حرف نزدن که قضیه چیه. اونم با دهانی که مماس به زمین شده بود خودش برگشت و رفت.
خاک به سرم. هنوزم که یادم می آد هم می میرم از خنده، هم آب می شم از خجالت . قد یه بچه شیش ساله هم شخصیت ندارم دیگه.
حالا می ریم که عروسی این شاه پسرو بترکونیم.


****
امروز یه اسم جدید واسه خودم پیدا کردم!
ATM در محل! تنها با یک تماس. بدون نیاز به کارت! بدون نیاز به موجودی! تماس بگیرید، وجه مورد نظر در اسرع وقت در دست شماست.
عصری پسر دایی محترم زنگ زدن خونه. من گوشی رو برداشتم و سلام- علیک، و گفت عمه هست؟ منم گوشی رو دادم مامانم!
- سلام عمه جوووووون
-سلاااااااااااام عزیزم. خوبی؟ تهرانی؟
- آره عمه جوووووووووون! چیزه!
-چی شده عمه جان؟
-عمه جووووووووووووووون -با لحن خواهش بخونید این عمه جون آخرشو- من اومدم دکتر، فکر کنم پولم کافی نیست...
- ااااااا چقدر کم داری عمه؟ الآن می فرستم برات!
- پنجاه تومن.
-باشه عمه. الآن می دم ریواس بیاره... ریواس میری مامان؟
ریواس گناهی: آره مامان. الآن راه می افتم!   - اونوقت عمه "جون" شمایی؟ ای پسر دایی نمک نشناس -

ساعت؟ شش و نیم- هفت. مقصد؟ میدان ولیعصر!!!!
-در مواقع عادی البته ریواسو لولو می خوره اگه شب از خونه بیرون بره ها!!!!!-

 

بماند که با چه مصیبتی تو این ترافیک رسیدم اونجا!
زنگ زدم به خان والا می گم بیا سر کریم خان. با صدایی که از ادب و نزاکت سرشار بود فرمودند که من پیش دکترم یه ذره صبر می کنی؟

نیم ساعت بعد، خان والا محاسبه کردن که من گناهی ام هی بشینم و چون معلوم نبود کارش کی تموم شه پیشنهاد داد پولو ببرم بدم به یه دوستش همونجا!!!
ریواس فداکار که انگشتش همینجوری مونده بود که سوراخ سدو بگیره و اصلا راه نداشت که بی خیال بشه ، وسط اون هیر و ویری ماشین و پارک کرد و دربه در دنبال آدرس که صد البته خیلی ناواضح بود -خب پسرم بچه تهران نیست دیگه- گشت و من نمی دونم چرا یه ذره هم عصبانی، دلخور یا ناراحت نبود!  بس که تخته اش کمه کلی هم کیف کرد  که به به چیقده هوا خوبه!!!!
خلاصه ماموریت با موفقیت انجام شد و بترکه چشم حسود!!!
فقط باید با اوشون تماس بگیرم بگم "شما که می دونید که این دکترتون چقدر هزینه داره! چرا سرتو می اندازی پایین عین ...  پا میشی می آی؟ " که بلکه دفعه آینده تراژدی تلخشون تکرار نشه!


****
من بازم می تونم بنویسما!!!  ولی همین جوری بدون فحش شما من زمین خورده حضرت خدا هستم، دیگه اقلا کاری نکنم فحش دوستان هم بدرقه راه گلگون ما شود!

 

 

پ.ن: ما یه زمانی با این آهنگ زندگی می کردیم، دوران دانشجویی... شاید بیشتر از یه سال روز و شبمون بود...امروز یههواکی پیداش کردم و به شدت نوستالوژیک شدم و آبغوره گیری فراوانی کردم!!!


یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385
عرض ارادت

خدمت همه محترم سلام و عرض ادب ساتر می نمایم.

والله راستیاتش من دنبای یکی می گردم بیاد سر ما را بخاراند. اجرش هم با آغا محمد خان قاجار!
الآنم به رسم ادب و اثبات نفس کشیدن که به کوری چشم دشمنان هنوز حادث می شود اومدم بگم اقلا تا چهارشنبه که امیدوارم به حق پنج تن و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و 25768454687 امامزاده و غیره و ذلک بالاخره اون اتفاق شوم بیفته! سرم همچونکی شلوغ پلوغه! امیدوارم بعدش زنده باشم که بیام افاضات در کنم از خودم.


دوشنبه 7 اسفند ماه سال 1385
بازگشت گودزیلا

از این چند روز که چیزی ندارم بگم!
زدم خودمو درب و داغون کردم و مشت و لگد و گرد و خاک، بعد هم با خودم صلح و صفا کردم و آشتی کردیم و پرچم سیاه و برداشتیم و پرچم سفید زدیم.
طوفان تمام شد!!!!
می تونید با حفظ کلیه شئونات اسلامی تشریف ببرید تو آب!

حالا که قرار نیست از این یکی دو روز بگم، یاد چارسال- پارسالا افتادم تعریف کنم. عید رفته بودیم شمال منزل اقوام عزیز تر از جان خراب شده بودیم! معمولا هیچکدوممون بیشتر از یکی- دو روز خونه غریبه بودن رو نمی تونیم تحمل کنیم؛ اما عید امسال همه چی جور می شد که ما برنگردیم. فکر کنم یه هفته همه جا رو به آتیش کشیدیم!!!! یه روز همه قبیله پا شدیم بریم عباس آباد بهشهر. خلاصه ما ارازل و اوباش ریختیم تو ماشین من -بیچاره بابایی همونجا تصمیم گرفت دیگه گول منو نخوره و از دفعه بعد با ماشین خودش بیاد مسافرت- و مامان، بابا رو سپردیم به خاندان گرامی! در یک فرصت مقتضی، پسر داییم یه راه دررو نشون داد و ما از دیدگان همیشه نگران و مراقب والدین جیم زدیم و دیگه مجبور نبودیم با سرعت میلی متری آدمهای فهمیده حرکت کنیم! در نتیجه رفتنی به ما پنج تا خیلی خوش گذشت. زودتر هم که رسیدیم رفتیم سیاحت دریاچه و کلی استفاده مفید کردیم از زمانمون.
برگشتنی باز پنچ تا آدم خنگ و مشنگ ریختیم تو ماشین، و برو که رفتیم! همون اولش دیدیم بههههههههه نه تنها بنزین نداریم، بلکه هم هیچ کی کیف همراهش نداره. -منکه کلا بد سابقه ام و از دنبال کشیدن کیف خوشم نمی آد. دانشگاهم که بودیم خیلی وقتا راحتیمو به شخصیت خانومانه ترجیح می دادم و به یه جزوه دست گرفتن بسنده می کردم!- خلاصه ایستادیم تو جاده تا بقیه برسن و تقاضای کمک مالی کردیم و به جاش کلیییییییییییییییییییی نصیحتمون کردن که باز نرین گم بشین و تند نرین و از تو شهر نرین و ....
ما هم که تو پمپ بنزین البته البته نا خواسته از گروهان جدا شدیم، واسه اینکه حسابی به نصیحتاشون گوش کرده باشیم سر خر کج کردیم و رفتیم لب دریا.- در این صحنه خورشید خانوم تشریفشون رو دارند می برند!- رفتیم لب آب و کلی تو شنها ورجه وورجه کردیم و اندکی خیس هم شدیم و به بهترین وجهی که ازمون بر می اومد گند زدیم به ریخت و قیافه و هیکلمون! -دیگه خورشید خانوم کلا تشریف برده بودن!- با همون لباسا نشستیم رو شنا و کلی حال کردیم!- والبته یه دقیقه ورژن انسانیمون شکفت و یه فاتحه از ته دل واسه دختر خالم خوندیم-این پسر دایی جان هم  یه جایی هدایت کرده  ما رو  که پر آدم متشخص بود. از اینا که اگه صندوق انتقادات پیشنهادات داشت اونجا، حتما پیشنهاد می دادن ساحلو آسفالت کنن!
بعدشم قلیون کشیدن و خلاصه راه افتادیم برگردیم که خانوادگان انگار تازه فهمیده بودن ما نیستیم. زنگ و SMS و آخ و اووخ!
برگشتنی اولش یه جاده تنگ و تاریک بود که باید رد می کردیم تا برسیم به جاده اصلی! -من هنوزم نمی دونم کجا رفته بودیم اون شب! هر جا می گفتن بپیچ من می پیچیدم!- صدای موسیقی مون هم تا آسمون زیاد بود -اگه هر کی می اومد ازمون تست الکل بگیره کاملا حق داشت!- جاده هم تاریک تاریک بدون هیچ چراغی، از این جاده روستایی ها که خط کشی و اینا هم نداره! با اجازتون یه دفعه ماشین یه تکونی خورد و یه صدایی داد و همزمان دختر داییم یه جیغ بنفش کشید! یه چاله به چه گندکی وسط خیابون بود و ما افتاده بودیم توش! -من ندیده بودمش راستش. هر چند اگرم می دیدیم راه دررویی نداشتم. فقط می تونستم سرعتمو کم کنم!- چند ثانیه بعد دیدیم بعلهههههههههههههه پنچر کردیم.جاده هم که شونه و خاکی و ... نداشت. با بدبختی اومدیم تا یه جا تونستیم بزنیم بغل!
خارق العاده بودن قصه اینجا بود که چند ماه پیشش جک و زاپاس منو دزدیده بودن و یه بنده خدایی زحمت دوباره خریدنشو کشیده بود برام. ولی نگفته بود جکش با مال خودم فرق می کنه. از اینجا به بعدش می تونید پنج تا پت و مت تصور کنید! حتی واسه درآوردن زاپاس از عقب!!!!! حتی واسه آچار چرخ کشیدن! -فقط یه کوچولو بگم که یادمون نبود قالپاقو در آریم اولش!- تازه مصیبت اصلی این بود که بلد نبودیم از جکه استفاده کنیم! همه جا هم تاریییییییییییییک هیچ بنی بشری هم رد نمی شد از اونجا. منم که مثلا بزرگشون بودم هم از خل و چل بازیمون هم از نگرانی نمی تونستم خنده امو کنترل کنم! اونشب کارمون که تموم شد من از دلدرد نمی تونستم تکون بخورم! اصلا هم مطمئن نبودم چرخی که دو تا پسرا در حال خنده و مشنگ بازی سفت کردن وسط راه در نیاد. از اون طرف هم اهالی منزل منتظر بودن دسته گلاشون برگردن! واقعا حس می کنم اون روز من همین یه ذره تعادل فکری که معمولا دارم رو هم از دست داده بودم. نشستیم و چهل- پنجاه کیلومتر با همون چرخ روندیم تا خونه.
فقط اضافه کنم که فرداش آقای تعمیرکار هر کاری کرد نشد که رینگ کج شده ما رو به حالت اول برگردونه!


پ.ن: کسی می تونه لطف کنه برام invitation از persiangig بفرسته آیا؟


شنبه 5 اسفند ماه سال 1385
در سربالایی زندگی

خوب یا بد گاهی بد جور خسته می شم و حس می کنم همه چیز ناجور شده!
مشکلات همیشه هست، اینجور مواقع بزرگتر دیده می شن... حتی اون چیزایی که مشکل نیست، می شه یه دلگرفتگی گنده...
بماند که کلی اتفاق و حرف و حس سنگین ناخواسته هم پیش بیاد تو همین دوره ها.

معمولا این روزام طول نمی کشید، و معمولا می تونستم ظاهرمو حفظ کنم.
اما یه خصلت من اینه که مسائلمو شوت نمی کنم عقب، که تا چند وقت جلو روم نباشن و بعد باز برسن جلو پام؛ باید حلشون کنم، و وقتی تعدادشون یه دفعه زیاد می شه سطح و عمق و همه گوشه کنار زندگیمو می گیره، و دیگه توان و زمانی نمی مونه که بخوام تو زندگی عادی مثه همیشه باشم.

بی قضاوت، تو این شرایط فقط باید خودم باشم و خودم.
اما وقتی قراره همه چی ناجور بشه، این اتفاقا وقتی می افتن که نمی تونی مثه همیشه بری یکی دو روز گم و گور شی.

ممنونم از همه تون که این پایین کامنت گذاشتین.
اگه اجازه بدید حداقل فعلا جواب نمی دم.
یه ذره دیگه زمان می خوام. یه ساعت- دو ساعت- یه روز- دو روز؟...

شایدم شب آپ کردم!!!!

پ. ن: صبح همینجوری خیره و متفکر نشسته بودم که یکی از این وانتی ها اومد زیر پنجره. داد زد: لیمووووو، نارنگووووو، گوجه فرنگوووووو! کلی خندیدم. خدا خیرش بده.

 

 

پ . ن۲: چند وقت بود منتظر بودم قولی که راجع به نوشتن زندگینامه اش داده رو عملی کنه. نمی خواستم امشب زیاد وبگردی کنم. شانسی گذرم افتاد.


چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385
متشکرم...

خواستم درباره این مطلب، مفصل بنویسم، ولی دلم نیومد جو شاد اینجا رو خراب کنم.
اما لازمه که یه چیزایی رو بگم ...
من روابط عمومی اولیه نسبتا خوبه! آدما رو دوست دارم، براشون ارزش و احترام قائلم و می تونم این حسو بهشون منتقل کنم. واسه همین خیلی راحت همیشه دوست پیدا می کردم و دور و برم اونقدر دوست و رفیق زیاد بود که همیشه وقت کم می آوردم واسه اینکه باهاشون رابطه داشته باشم. و چون از هر قشر و قومی دوست داشتم، نمی تونستم یه مجموعه دوست درست کنم که همشونو توش بذارم و یه دفعه مثلا ببینمشون و ...
تو همه آدمایی که به هر نحوی دوستم بودن، شاید دو سه تا بیشتر نبودن که من روشون حساب دوستی جدی و عمیق و دائمی رو کنم. دوستی که تو همه تعریفهای "دوستی" بگنجه؛ که شادیتون مال هم باشه و غمتون مال هم...
دبیرستان که بودیم راننده سرویسمون همیشه شاکی بود که چرا عملا آخرین کسی ام که از در بیرون می رم! ولی یه خداحافظ گفتن ساده هم به هر کدوم از دوستام کلی وقت می گرفت...
دوران دانشگاه علاوه بر اینکه شروع ارتباط و دوستی با پسرا بود، به خاطر زندگی تو خوابگاه و مسافرت های هر هفته دست جمعی از تهران به اونجا و بالعکس، همینجوری روابط گسترده و گسترده می شد.
بعد از دانشگاه یه عصاره خیلی عالی از اون چهار سال جمع شدیم و شدیم یه گروه.
از دو سال پیش دنیا آرم آرم شروع به برگشتن کرد!!!...
حضور آقاهه تو زندگیم و یه عالمه مسائل حاشیه ای آروم آروم منو از جمع دوستام دور کرد-شایدم دلیل اصلیش افسردگی و خمودگی من تو اون مدت بود که حوصله گفتن و خندیدن با کسی رو نداشتم- ... اونا هم با دور شدن من و یکی دیگه که هسته گروه بودیم و پیگیر قرارهای یه هفته درمیونمون، به تدریج از هم پاشیدن.
یه سری رابطه جدید پیدا کردم ولی باکسی دوست نشدم.
آخرین ضربه جدا شدن من و آقاهه بود که همون یکی دو نفری هم که مونده بودن و به ماهی و دو ماهی یه تلفن بسنده کرده بودیم - البته یه عالمه رابطه وابسته به آقاهه، یعنی دوستهاش و ...- هم از دور خارج شدن... گوشیمو عوض کردم، خونمونو تازه عوض کرده بودیم و شماره اشو نداشتن و منم دوست نداشتم هزار بار سوال و جواب بشم که آخیییی! چرا؟ شما که خیلی خوب بودین! و ...

خلاصه من موندم و یه سری ارتباطات همینجوری... بیشتر وقتم هم تو خونه داشتم درس می خوندم و جایی نمی رفتم که رابطه ای شکل بگیره.
از محبوب که بگذم - که حساب دوستی نیست بینمون و بودنش لطف خداست- تربچه تنها کسی بود که همیشه "دوست" بود و موند. ولی اونم تهران نیست...
محبوب هم که چند ماه پیش رفت.
همه این اتفاقا شاید تو کمتر از چهار-پنج ماه اتفاق افتاد. هیچ کی دور و برم نبود!
مامان همیشه می گفت تو بعد از رفتن محبوب حتی حرف زدن هم یادت می ره!!!!!
جناب دوست یه حادثه بود فقط! هیچ توضیح بیشتری نمی تونم بدم که چی جوری من اقلا حرف زدن یادم نرفت!!!! بزرگترین تلاش منم تو این مدت این بوده که به شدت با خودم مبارزه کنم  که مبادا از تنهایی بهش پناه ببرم - و البته یه مورد مفصل دیگه!!!-

هیچ کدوم از این چیزا اذیتم نمی کرد! خوشبختانه خوب یاد گرفته بودم که خودم از بودن با خودم لذت ببرم وقتی کسی نیست.
حتی شاید دیگه اعتقادی به کمیت نداشتم و دنبال رابطه با کیفیت بودم..

 

همیشه تولدامو خیلیی دوست اشتم. واسم شب خیلی قشنگیه و دوست دارم به بهترین نحوی بگذرونمش...
یه هفته بود که هر وقت یاد شب تولدم می افتادم و اینکه اولین باریه که شب تولد ساکت و بی تبریک و شوخی و شیطنتی خواهم داشت، دلم می گرفت... پارسال من دو روز جدا اونقدر تلفن جواب داده بودم که همه تو خونه به زنگ گوشیم حساس شده بودن!


همه این روضه ها رو خوندم که بدونید وقتی ازتون بابت این دو شب تشکر می کنم، چقدر از ته دله. پیشنهاد امیر و که دیدم، و بعدش کلی دوست ندیده که حاضر شدن بیان و باشن و ... دلم می خواست برم تو آسمون از خوشحالی...
ممنونم... از همه... بابت همه چی...


پ ن۱: خوب شد خواستم مفصل ننویسم!!!! می خواستم بگم چه جوری سوسک شدم هفته پیش که دیگه پست خیلی طولانی می شه!!!!

پ ن۲: پست سر در هوای قبلیرو فعلا پاک کردم. بس که این بلاگ اسکای نمی فهمه! ممنون از تبریکاتون... انتظار نداشتم تا اونوقت شب بیدار بشینید!


چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385
سوسک می شوییییییییییییییم

جمعه نشسته بودیم تو خونه زنگ آیفونو زدن. بابا برش داشت، گفتن خانوم ریواس تشریف بیارن پایین یه بسته تحویل بگیرن!!!
از اونجا که دو روز قبلش ولنتاین بود و تازه تر دو روز بعدش میلاد با سعادت، و از اونجا تر که من همیشه کلی نوشابه ذخیره دارم برای موارد مشابه که باز کنم واسه خودم؛ حتم کردم که یه عاشق و دلداده پنهان که اسبشم حتمنی سفیده و بالدار یه برگ سبزی برای بنده فرستاده! عینهو این بادکنک سوتی ها این ور اونور می پریدم و ذوق در می کردم و می گفتم یعنی چیه؟ چه واجب هم بوده که با پست عادی فرستاده نشده که جمعه آوردنش! یه میلیون و پنچاه تا گزینه ردیف شد تو ذهنم! از دختر سه ساله همسایه پایینیمون گرفته تا یوری گاگارین از مریخ! - آقاهه همینجوری پشت در بودا!!!- خلاصه بابایی دید من قابل کنترل نیستم و خودش پا شد رفت پایین! منم هر چی کارت شناسلیی داشتم دادم بهش که بسته عزیز و گرانقدر و موهوم منو بهش تحویل بدن. دم در هم یه دو تومنی دادم بابا گفتم بده به آقای پستچی که اینقدههههههههههههههه خوش خبره!
(البته لازم به ذکره که من سابق بر این چند باری شده بود که یکی برام کادوی پستی بفرسته، ولی اوشون مربوط به زمان حال نمی شن!!)
تو فاصله ای که بابا رفت پایین، من انرژی هامو بردم اتاق داداشی و مشغول هوار کشی و ذوق درکنی شدم! داداشی بیچاره هم همینجوری با تاسف و تعجب نگام می کرد و گاهی هم افاضات می کرد که "ندید بدید یه لحظه آروم ببین چیه. شاید بمب باشه خوب!!!!!"
...
فکر می کنید چی بود؟
آقای داتک قبض ماهانه اشتراک اینترنتشو حواله کرده بود!!!!! آخه مرد حسابی کی به قبض می گه "بسته"

****
چند روز پیش صبح اول وقت پا شدم برم کلاس، یه کار بانکی هم داشتیم. خیلی دیر شده بود. استارات که زودم دیدم بنزینم آخرشه. حواله اش کردم به خدا که خودش می دونه دیگه!!! رفتم دنبال جناب و رفتیم بانک، کارمون که تموم شد ماشین افتاده بود به بوق بوق!!! شهرک بودیم و می خواستیم بریم یوسف آباد. نشستن پشت فرمون و از بعد چراغ قرمز روبروی دانشگاه امام صادق ماشینو خلاص کردن تا انتهای پل ملاصدرا. و بعد هم از اول یوسف آباد تا پمپ بنزین!!!!!!
بعد چون فرمودن برم این شاهکارو واسه بچه محلامون تعریف کنم، اینجا ذکرش کردم!!!!

****
من دارم در منجلاب اعتیاد غرق می شم! چشام نه که خیلییییییی درشت بودن! الآن شده قد نخود، سرخ سرخ. فرت و فرت بینیم هم راه افتاده... همش هم واسه اینه که من باز به یکی خندیدم که واااااا مگه آدم به این چیزا هم معتاد می شه!! بعد رفتم ببینم معتاد می شه آدم یا نه! دیدم بعله!!!!
ما که معتاد شدیم رفت، شما هم بشین خوب!

 

دارم از خونه می رم بیرون. آیکون و غیره و ذلک باشد بعدا!!!


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41960


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها