دیشب کلی سر ریز کردم و حالا دیگه چیز غیر قابل کنترلی قل قل نمی کنه... این دو روزه نشستم سر خوندن چیزی که تقریبا دو ماهه باهاش بازی بازی می کنم و پیش نمی رفت. پس خیلی راضی ام از خودم.
می شینم پای کامپیوتر، صفحه PDF جلوم بازه. نگاه می کنم. صفحه 650 ام. ته دلم یه آفرین می گم و حساب می کنم "امروز تمومه- از قولی که به خودم دادم یه روز جلوترم"
حس می کنم خسته ام که قد دیروز شوق ندارم... می گم اگه شروع کنم سر ذوق میآم. نگاه ساعت می کنم و به دخترک می گم حق نداره تا یه ساعت دیگه بهونه بگیره، یه ساعت به شرط حداقل سی صفحه! مثه همین روزا که خوندم!
فکر می کنم صدای موزیکی که از تلویزیون به زور شنیده میشه تمرکزمو گرفته. می رم خاموشش کنم... چرا دلم نمی خواد برگردم؟ لابد چون این کلیپو خیلی دوست دارم! دو زانو می شینم که تا تموم شد بپرم تو اتاق. یه چیزایی تو ذهنم بالا پایین میشه! به حرفای خودم فکر کنم... به آمادگی هایی که ندارم... حتی واسه امتحان!
ترس اقلا برم می گردونه! شروع می کنم...
اما... چته تو بشر؟ ذهنم اینجا نیست... ذهنم هیچ جا نیست...
سرمو خم می کنم و دست می برم لای موهامو و چشامو می بندم و سعی می کنم خودمو آروم کنم... خودمو آروم کنم؟ چه مه آخه؟!!
نگاه مونیتور می کنم و یه خط می خونم... سر خط چی گفته بود؟!!! چرا از خودم عصبانی نمی شم پس مثه همیشه؟ تو زنده ای اینجا؟
دست می برم و از میز بغل رژ چند رنگی رو که نمی دونم چند سال پیش کادو گرفتم و تو کمد تکونی هفته پیش دیدمش و حالا داره عوض تو کمد روی میز خاک می خوره، رو بر میدارم. نگاه مانیتور میکنم و سعی می کنم وجدانمو بیدار کنم! نمی شه... در رژو باز می کنم و نگاه آیینه اش می کنم! نگاه رنگ و روم! و پوستی که باز داره خراب و خرابتر می شه... دلم می خواد صورتیه رو تست کنم، اما دستم تو لحظه آخر می ره سراغ همون رنگ همیشگی... واسه خودم زبون در میآرم و نگام می افته به چشام... غریبه شدم انگار... چرا عمقش اینقدر تلخ رنگه؟ بی خیال می شم... الآن وقت حل اون مسئله نیست...
بی حوصله باز مونیتور و ذهنی که خالیه خالی... مثه یه چاه خیلییی عمیق که همیشه می شه فکر کرد اون سرش از اون ور زمین زده بیرن!
از میز بغل اسپری futurity رو برمی دارم. مال دبیرستانمه! اینم از دستاوردهای همون کمد تکونیه! دوش می کیرم باهاش و هجوم خاطرات قلقلکم می ده!
تصمیم می گیرم اصلا بلند شم و چیزی نحونم! اما نمی تونم! دلم می خواد بخونم، پس چرا نمی شه؟
سرمو می ذارم رو میز و دستمو ضربدر می کنم روش و تو دلم داد می زنه بسسسسسسسسسسسههههه!
چی می شه که خودکارو برمی دارم و وسط کاغذی که مرتب تا حالا توش نکته نوشتم درشت می نویسم "ما را رها کنید از این رنج بی حساب"؟ نگاه خطم می کنم... چند وقته که حتی چند جمله فارسی هم ننوشتم؟ یه زمانی خوش خط بودم. یاد امیر می افتم که همیشه با شک نگام می کرد وقتی می گفتم هیچ تعلیمی رو خطم ندیدم... نگاه خطم می کنم... قشنگه هنوز ولی معلومه که خودکار و دستم چقدر غریبه بودن! یه زمانی من بودم و یه خودکار بیک آبی و نوشتن هرررر چی که تو ذهنم بود، حتی موقع حرف زدن با کسی...
کنار خط اول ریز ریز شروع می کنم به نوشتن، بی فکر... هر چی که می آد...
آروم آروم جون می گیرم... با خودم فکر می کنم که وجدان دردی که دارم سعی میکنم خفه اش کنم و تعدیلش کنم، یه گوشه ای تو دلم سنگ شده و رسوندتم اینجا... باز فکر می کنم ... می دونم تقصیر من نیست... می دونم وظیفه من نیست... می دونم... وجدانمو سرکوب نمی کنم دیگه... دردیه که هست... میذارم یه گوشه کنارم بیاد... تا کی؟ نمی دونم... فکر می کنم درباره... و... و...
فکرام آروم شدن، دستم هنوز مشغوله... نگاه خطم می کنم ، و نگاه دستم... یه لذتی زیر پوستمه... چرا یادم رفته بود نوشتن اینقدر آرومم میکنه؟ و خوندن...؟ چند بار باید تجربه کنم که بی غذای روح ماشین می شم؟ می رم یه کتاب هزار بار خونده رو میآرم و می ذارم رو تختم... شبی یه جرعه...
میشینم پای کامپیوتر و بکوب می خونم... |