از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
حافظه شتری

تصمیم نداشتم به این زودی بنویسم، ولی هم اینکه دلم خواست سر اون پست قبلی زیاد توقف نکنم، هم عصر یه چیزی پیش اومد که گفتم بیام broadcast اش کنم، همه برام اسفند دود کنن!
البته! پست قبلو مختومه اعلام نمی کنم!!!! اگه فرصت کنم، شاید ادامه اش هم بدم! واسه خودم نوشتنشون خیلی خوب بود و خوب خواهد بود!
-ممنون هم می شم که اگه احیانا خواستید چیزی درباره اون پست بگید، همونجا کامنت بذارید-


عرض به حضورتون که دوستان احتمالا خاطر مبارکشون باشه که بهمن آبان ماه پارسال، من خواستم امتحان بدم، دنبال یه جای مطمئن بودم که استادم یه آقایی رو بهم معرفی کرد به نام آقای پ. من رفتم خدمت جناب پ و پول و مدارکمو دادم بهشون. قشنگ یادمه که چون دستگاه کپیشون وصل نبود، یه مقداری هم معطل شدم تا آقای پ چند تا تماس بگیره و یوزر پسورد دستگاهو چک کنه و.. و.. و
بعد امتحان کنسل شد و رفتیم قاطی باقالی ها.
تا بعد از عید همون زمانها که من به شدت درگیر این بودم که یه جایی خارج از ایران پیدا کنم که برم و امتحانمو بدم، از طرف یه موسسه - که اسمشو نشنیده بودم و همون خانومه گفت مال آقای استاده-  زنگ زدن که اگه هنوز می خوای امتحان بدی تشریف بیار. آدرس همون جای قبلی بود، که البته دور از انتظار نبود، همون روز که رفته بودم حدس زده بودم که دست استاد و این آقاهه تو یه کاسه است!!!!!!!!!

خلاصه... من رفتم و امتحان دادم و -می دم- و ادامه کلاسهامم همینجا شروع کردم. موسسه تازه تاسیسه و بخش آموزشش خیلی بزرگ نیست و این چند نفری که اینجان رو ما دائم میبینیم و در تماس هستیم؛ از جمله ایشونها، آقایی است به نام آقای ب.

اینا مقدمه بود! حالا مکالمه امروز بنده و آقای ب، قبل از اومدن استاد سر کلاس!

-خانوم شمعدانی، یادتونه پارسال میخواستین امتحان بدین؟
*همون آبان ماه؟ آره. چطور؟
- پیش آقای پ می خواستین امتحان بدین، نه؟
* آره! همون که نشد! حالا چطور؟
-خبر دارید از آقای پ؟
* من؟ نه! باید خبر داشته باشم ؟
- نه! همینجوری گفتم!
* واااا ! یعنی چی همینجوری؟ مشکوکه حرفتون! نکنه اون آقایی که شنیدم جای دیگه امتحان برگزار میکنن همین آقای پ ان؟ آره؟
- نه!!!
*پس چیییییی؟
- ممکن نیست من خودم آقای پ باشم؟
* هه! نهههههههههههه!!! آقای پ خیلی بچه سال بودن! 1
- آره؟ جدا؟ آهان!
* منظورتون چیه؟
- یعنی جدا یادتون نیست منو؟
* منو گذاشتین سر کار؟
- ااااا، بابا اون روز که اومدین فلان جا، بعد تراول فلان جور دادید، بعد پاسپورتتون فلان و عکستون بهمان و پرینتر ما چنان و ...

(1) از این لحظه به بعد، مستمعین مکالمه ترکیده بودن از خنده!!

اینکه چرا این کارو کرده بودن بماند!!!

اینم باید به پست قبل اضافه کنم که من اصلا و ابدا تو چهره دقیق نمیشم و معمولا تصویری از کسی ندارم!!! با این حال تا حالا فکر میکردم اگه با کسی صحبت کنم، شمایی از چهره اش یادم می مونه که امروز دیدم، خیر!!!
-مشابه این اتفاق تو دانشگاه افتاد که جزوه امو یکی ازم گرفت و نیاورد پس بده، منم قیافه اش یادم نبود که برم پس بگیرم!-

یه اتفاق جالب دیگه هم امروز افتاد که در فرصت های آتی مینویسم!

پ.ن: الآن یادم اومد که من جلوی این آقای ب، یه چشمه دیگه هم از حافظه ام اومدم! روزی که بار اول همون پارسال زنگ زده بودم بهش، خودمو که خواستم معرفی کنم؛ اسم استادم -که سه، چهار ماه بود باهاش کلاس داشتم- یادم رفت! یعنی اسم و فامیلشو قاطی کردم! بعد باهم ترکیبشون کردم! یه فامیلی جدید ساختم، تحویل آقای ب دادم! که مبرهنه که ایشون نشناخت! من مجبور شدم آدرس بدم که منظورم کیه. جان من کف نمی زنید برام؟


یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
Rivass' movie

خالصانه میگم اگه مشکل چشم دارید! یا اینترنتتون گناه داره! یا اصلا خودتون حوصله یه آدم مثه منو ندارید، نخونید! که بعدش نخواهید فحشم بدید!!

به دعوت گلین بانو :

اگه قرار باشه یه فیلم از زندگیتون بسازن،
الف. چهار اتفاق مهم زندگیتون که حتما باید اشاره بشه
ب. چهار اتفاق مهم زندگیتون که اگه اشاره نشه بهتره
ج. خلاصه اخلاق و شخصیتتون!!!
د. هنرپیشه ای که برای بازی کردن نقش خودتون مناسب میبینید

الف:
0. این اصرار مامان اینا، که ثبت نام منو تو دبیرستانهای نمونه مردمی ای که قبول شده بودم، ملغی کنن و ببرن جایی که آخرش تو دقیقه نود با دلچرکینی راضی شدم.
1. چهارسال زندگی دانشجوییم -من دو تا جهش شخصیتی داشتم. اولیش در اثر همون زندگی دانشجویی بود، سال دوم-
2. تمام دوره شروع تا پایان رابطه عاطفی جدی زندگیم، حتی روز خواستگاری و حتی آخرین تماس.
3. جهش دوم زندگیم، بعد از تصمیم به بلند شدن و ادامه دادن شادیهام، یک هفته بعد از باور اینکه اون رابطه تموم شده و باید تموم میشد. -خاطر نشان کنم که بین آخرین تماس درست و حسابی و روز فوق یکی دو ماه فاصله بود-
4. تصمیم به خوندن MCSE

 

ب:
این یکی سخته! نمیتونم چیزی رو به دلیل اینکه خوب نبوده حذف کنم. اما اگه مجبور باشم بگم
1. یکی یه تیکه هاییه از دوران دبیرستانم. به همه چیم از همه طرف گیر داده میشد. به دوستهام بخصوص و دوستیهام. منم هم لجباز بودم و هم حرفاشون برام قابل قبول نبود. آره! حذف شه! بار خاصی هم نداشت، جز کلی مشکل درونی، که تا مدتها -وشاید همین اواخر- طول کشید تا برای خودم حلشون کنم!
2. یه تیکه هایی از دی و بهمن پارسال تا نزدیکای اردیبهشت فکر کنم. شاید هم یه روزی ببینم که خیلی درسها از دوستی جاری در این زمان گرفتم، ولی الآن نظر مثبتی ندارم.

 

ج:
خب! من ادعا میکنم که خودمو خیلی خوب میشناسم. واسه تحلیل خودم و زندگیم خیلی زمان میذارم.
نظم به معنای کلیشه ایش تو زندگیم آزار دهنده است، نظم من سیاله. به همه کارم میرسم، و اغلب بهتر از بیشتر اطرافیان، ولی هر "باید" ی، حتی چیزی که از طرف خودم بهم اعمال بشه، انگیزه هامو نابود میکنه؛ منم بدون انگیزه هییییچ کاری نمی تونم انجام بدم.
تنها نظمی که بهش پایبندم، نظم وسایلمه. اگه فرصتم کم باشه ترجیح میدم اطرافمو مرتب کنم، تا تمیزشون کنم -بر خلاف مامان-
سرکشم! تو باید و نباید بی دلیل-دلیل، کاملا از دید خودم- عرفی و اجتماعی نمیگنجم. با این حال ادعا میکنم - و تلاش میکنم- که پابند اخلاق ام -نه به معنی مودب بودن- 
هر طنابی، حتی اگر محبت باشه، به سرعت یاغی ام میکنه!
حرف مردم بینهایت برام بی ارزشه. عملا مدتهاست اگه کسی گاهی بهم یادآوری نکنه، فکر اینکه "اگه الآن یکی بببینه چی میگه" و "الآن چه فکری میکنن" و " میگن زشته" و..و..و.. به ذهنم هم خطور نمیکنه
آهان! با سرعت نسبتا زیادی، در حال تغییرم. پافشاری ای روی چیزی که هستم ندارم، هر چند تا برای خودم اشتباه بودنش مسجل نشه تغییر نمی کنم.
به طرز مزخرفی سلیقه هام ثابت نیست. یه زمانی عاشق بستنی بودم، الآن تمام تابستون هوسشو نکردم. در حال حاضر از شیرینی زده شده ام. ترشیجاتو همیشه دوست داشتم و دارم. باقی مواد سلیقه ای هم همینطور!!
برای تصمیم گرفتن باید به یه مرحله روحی و ذهنی برسم، بعد در عرض چند ثانیه تصمیم میگیرم و تا ته کارو درنیارم هم آروم نمیگیرم. مثلا این درسی که الآن دارم میخونم، یه شب موقع خواب، تو تختخواب بودم و تلفنی حرف میزدم که به این نتیجه رسیدم که میخوام برم سراغ کامپیوتر و همون لحظه هم تصمیم گرفتم برم سراغ مدارک بین المللی و فرداش رفتم پرس و جو کردم و دیدم این رشته با سلایقم بسیار جور به نظر میرسه و بسم الله...
تمام تصمیمات زندگیم همین طور بوده!!!!
آهان! اگه به اون مرحله تصمیم گیری نرسم، عمرا اگه کاری که مجبورم کردن رو بتونم خوب انجام بدم.
عشق اینم که ته یه چیزیو درآرم. وقتی به ذهنم میرسه که فلان کارو تست کنم، همه جوره باهاش کشتی میگیرم. میدونم که خیلی کارا همینجوری یاد گرفتم، شاید به اندازه چیزایی که طبق روال عادی آموزشی یاد گرفتم. مسئله حل کردن هم واسه همین خیلی برام لذتبخشه.

با خودم راحتم! در واقع خودمو اذیت نمی کنم!! میدونم خیلی جاها معقول نیستم، ولی اجباری رو سر خودم نمیذارم که معقول باشم، من همینم!
از عناصر طبیعت عاشق آب -بیشتر منظورم آب روانه- و بعد هم بادم. با خاک و آتیش میونه خوبی ندارم. البته بوِی دود رو خیلی دوست دارم!!!!

بیشتر از یه آدم نرمال اهل کمک کردن به بقیه ام -شاید بهتره بگم بودم، به این نتیجه رسیدم که اشتباهه و دارم سعی میکنم اینجور نباشم- همچنان کمک کردن برام لذت بخشه، ولی مایه گذاشتن حد داره! -البته چند نفری هستن که مرزهامو رد کردن و هیچ کاریم واسشون حد نداره-

ذهنم خودکار اهل دیتکتوریه. خیلیها میگن این حس ششم منه که اندکی قویه، ولی خودم اعتقاد دارم مسئله اینه که ذهنم ریزترین نکات مشهود طرف مقابل و ریزترین قابلیتهای روانشناسیمو دائم جمع میکنه و نتیجه میگیره.
آدم شناس و روانشناس توانایی ام. زیاد کاری به کسایی که رودر رو نیستم باهاشون ندارم -کلا مردم یه هاله دور محسوب میشن برام- ولی آدمایی که یه ذره نزدیکم میشن رو به سرعت تحلیل میکنم!!!!
درباره تحلیل خودم خیلی بیرحم عمل میکنم! و خوب درباره کساییکه خیلی برام عزیزن و مرزهامو رد کردن، هم همینقدر بی رحم عمل میکنم.
اشکم دم مشکم نیست، ولی سخت هم گریه نمیکنم. صحنه های احساسی زود حلقه اشک چشامو بوجود می آرن. کمتر پیش میآد واسه مشکلی که بهش برخوردم بزنم زیر گریه! البته زمانی که واسه مشکلی گریه میکنم دل خودم کباب میشه!!!! از اون گریه هایی که اشکام هر کدوم اندازه یه پارچ آبه؛ بعلاوه صدای دلنواز هق هق! و خوب دوست ندارم جلوی بقیه گریه کنم. چون من گریه میکنم و مشکلمو بعدش حل میکنم و میرم، بقیه میمونن اندر خم همون یک کوچه.

در زمینه احساسی فکر میکنم آدم ناحسودی نباشم!!!! زیاد تو موقعیت حسودی نبودم تا به حال. یعنی اکثرا تو روابطی بودم که جایگاه خودم رو محکم میدونستم؛ اما فکر کنم حسودی هم کنم اگه فکر کنم جایگاهم از نظر احساسی پیش طرف مقابل ممکنه به لرزه بیافته.
البته مطمئنم که در زمینه های دیگه اصلا حسود نیستم. در کل به قیاس آدما هیییچ اعتقادی ندارم.

تو احساسات بر پایه منطق ام آدم بصری ای هستم، ولی مرز منطق که رد میشه آدم لمسی ای میشم در وهله اول. -حتما میدونید که از نظر ابراز و ارضای احساس، آدما همیشه بصری و سمعی و لمسی ان؛ که ترتیبشون تو هر کسی فرق میکنه-
سیاستمدار نیستم ولی -به قول خارجکی ها- tactful ام. واسه گفتن بیشتر حرفهام فکر میکنم.
لایه بیرونیم یه آدم شاد و شیطونه و مزه پرون؛ یه ذره داخلتر، جدی تر میشم و نوع شادیم عوض میشه. اینو خیلی ها بهم گفتن که جدا از شیطنتهام، بودنم شادیشون رو زیاد میکنه -به تعبیر یه دوستی انرژِی مثبت محیط رو- (خودم اعتقاد دارم که اگرم همچین تاثیری داشته باشم، در برابر کساییه که دوستشون دارم.)
اما همیشه تو هر حالتی، حتی تو اوج جدی بودن، یا حتی تر تو اوج ناراحت بودن، ذهنم یهو شیفت پیدا میکنه به لایه بیرونی و یهو یه مزه میپرونه!!

به عنوان یه آدم، کاملا طبیعی و حق خودم میدونم که لحظه ها و روزها و زمانهایی باشه تو زندگیم که ناراحتم و دلم گرفته و امثالهم. هیچ اصراری به دور زدنشون ندارم. هر چند اعتقاد دارم، بیشتر از یه حدی اگه تو ناراحتی راکد بمونم، عادت میکنم و درد روی درد اضافه میشه!

اهل تیشان فیشان نیستم، هرچند از زیبایی و اندام قشنگ به شدددت لذت میبرم -آقایون هم که از دید من اصلا زیبایی براشون معنا نداره! این جمله مال خانوما بود!!-
لوس نیستم اصلا، واسه همین شاید رابطه ام با پسرا همیشه خیلی راحت و ساده بوده، و خیلییی دوستانه.
آهان! من از هر قشری که تصورشو بشه کرد دوست و رفیق و مصاحب داشتم. زیاد هم همرنگشون نمیشم، فقط هر چی هستن رو میپذیرم و انتظار دارم هرچی هستم رو بپذیرن.

تند کار میکنم! ولی آرامش دارم موقع انجام کارام.

واسه "دوست داشتن" نیازی به دلیل یا اتفاق ندارم!
مرز احساسم که بشکنه، بی نهاااااااایت آدم دیگه ای میشم!

هنر رو دوست دارم، ولی هیچ استعدادی در این زمینه ندارم.
قدرت تجسمم قوی نیست، اصلا ضعیفه.
مولتی تسک توانایی نیستم!
وقتی عصبانی میشم، نمیتونم حرف بزنم و دستم و صدام شروع میکنه به لرزیدن.
اگه پیش بیاد که یکی رو خط بزنم، دیگه نمیتونم باهاش درست برخورد کنم.
خیلی وقتا نمی تونم بعضی حرفا رو بزنم و گله کنم، سکوت میکنم ولی طرفم برام کمرنگ میشه و سعی میکنم دیگه نذارم از اون سمت بهم نزدیک شه!!!
نسبت زمانهایی که میتونم "نه" بگم، به زمانهایی که نمیتونم بگم، خیلی عدد جالبی نیست -اینهم داره روش کار میشه و تغییراتم شگرفه و تازه رسیدم به اینجا!!-

خودم خسته شدم دیگه!!!  کلی دیگه هم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینارم بگم که دیگه هرکی شک به نارسیسم داشته، مطمئن شه : من مااااهم! گلم! خانووووم! مهربون!

 

د:
هنرپیشه؟
خب اصولا چون خدا یه خبط رو دوبار تکرار نمیکنه، من شبیهی ندارم!!!
تازه بماند که هنرپیشه ها رو به اسم هم نمیشناسم؛ اگه دوستانی که شرفیاب حضور شدن نظری دارن بفرماین لطفا!!!!
ولی من اون دختره که تو Cindrela man نقش اول زن رو داره -همونی که تو کوهستان سرد نقش اون دختره که میآد تو مزرعه اشونو بازی میکنه- تو هر دو نقشی که دیدم ازش خیلی دوست دارم، جدیت و خودداری و محکم بودن و روحیه مبارزه و خیلی چیزاش شبیه منه -یا اقلا دوست دارم اونجور آدمی باشم-
جودی آبوت هم تعبیر بعضی لحظه هام میتونه باشه -نه اون قسمت جدی و tactful ام-

چیزه! من هنوز کلی دلم میخواست بنویسم! این گوجه ها مال شماست افتاده رو میز من اونوقت؟


جمعه 19 مرداد ماه سال 1386
293

اهمم!! اههمممممم!!
ساعاتی پیش بنده حقیر نایل به کسب یک عدد MCP دیگر شده ام و به امید باری تعالی اگر همینجوری پیش برود، در پنجاه سال آینده حتما با کشورهای صنعتی پیشرفته رقابت خواهم کرد!
سر هرکدوم ار جلسه ها که میرم، به غلط کردن می افتم!!!! تا یه ساعت اول خوبه ها، بعد دیگه مخم تعطیل میشه!!! هی نگاه سوال می کنم، هی یاد گربه همسایه می افتم که پریروز میو کرده بود!!!! یعنی تمرکز قد نخود فرنگی میشه!
بعد هر بار تصمیم میگیرم، دیگه یه مدت درس نخونم و برم سی خودم، ولی یه روز که میگذره یادم میره! کلا حافظه ام در هر زمینه تعطیله انگار!
فعلا که تصمیم دارم، یه هفته درسو اندکی بیخیال شم و فقط درس کلاسایی که میرم و بخونم. فردا را خدا عالم است!!!

همین دیگه! زیاده عرضی نیست! آمدیم همگان را در شادی خود سهیم بنوماییم!!!


جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
فوت سرآشپز

امروز داشتم میزمو مرتب میکردم یه برگه پیدا کردم، داغ دلم تازه شد!!!
یه ماه پیش، من و داداشی میخواستیم بریم مهمونی. مشغول آماده شدن بودم که داداش جان اومدن تو اتاق روی سرشم یه مقداری علامت سوال و تعجب بود!
-چیزه! ریواسییییی. اون کفش من یادته؟ (یه کفش مردونه مهمونی، که فکر کنم چند بار بیشتر پیش نیومده که داداشی بپوشتش)
* آره خب!
- با هم رفتیم خریدیم اونو؟
* آره دیگه. مگه یادت نیست. فلان شب بود!
- بعد با ماشین تو رفته بودیم؟
*آره!!! حالا چی؟؟؟
-بعد.... ماشینتو کجا پارک کرده بودیم؟؟؟
*خوبی شما؟ همونجا تو فلان خیابون دیگه! دم خونه پارک نکرده بودیم که مسلما! حالا اینا یعنی چی؟؟
-اینو ببین. تو جعبه کفشم بود!
این: یک عدد برگه جریمه مورخ 14/2/85
* این چیههههههه؟؟؟؟؟ این که شماره ماشین منه کهههههه!!!!
- اهم!!!! الآن یادم اومد، اون روز جریمه ات کرده بودن -جریمه ات!!!! خود داداشی پشت فرمون بودا اون روز- بعد من اینو ورداشتم که بعدا بدم بهت! یادم رفت!!

الآن جریمه ها فقط دوبل میشه یا تورم شامل جریمه ها هم میشه؟؟؟

***
این کامپیوتر عزیز من چندین ماه بود که صداهای جگرخراشی!!!!! از خودش ساطع* میکرد! یه صدایی عین خوردن دو تا فلز به هم!! دائم هم این صدا می اومد! از چند نفری پرسیدم، دستورات شاخ دانمارکی دادن بهم که حتی منم فهمیدم که امکان نداره حرفشون درست باشه. خود منهم از سخت افزار همونقدری سر درمیآرم که از آشپزی!
چند روز پیش داداشی گفت بعضی CPU ها هستن که سنسور دما دارن، واسه اینکه وقتی که گرمتر میشن فنشون سریعتر کار کنه -فکر کنم همچین چیزی گفت- گفت شاید مال تو هم مشکلش همین باشه، برو فلان جاشو نگاه کن. من نگاه کردم دیدم چیزی مشابه آدرس اون نمی بینم. امروز رفتیم دم محترمشونو دیدیم که بیا ببین مریضی من چیه!
"فوت"
به همین سادگی!!!!!
برادر عزیزتر از جان فن CPU رو باز کرد و برد رو تراس. چارتا فوت مردونه زد که خودش تو غبار گم شد بچه ام، و افتاد به سرفه!
همین!!!!
مشکل دقیقا همین بود که CPU داغ میکرد و فن بیچاره اینقدر کثیف بود جوابگو نبود!!!
من معجزه فوتو یه بار دیگه هم دیده بودم!!! کارت شبکه ام نصب نمیشد، با یه فوت نصب شد!
خلاصه که فوت داداشی چنان آرامشی به منزل ما برگردوند که زبان قاصر از توصیفه!
این به اون در!!!!!

*نسخه تصحیح شده!


جمعه 5 مرداد ماه سال 1386
بازم!

سلام خب!!!
من الآن یک عدد آدم بسیار قاطی ام! از گوش و دماغم دود داره میزنه بیرون! فقط نمی دونم چرا تا می آم داد بزنم خنده ام میگیره!

خب الآن کسی تعجب نمیکنه بفهمه من یک هفته است قراره باز از اون امتحانا بدم و هنوز ندادم و همچنان on-call محسوب میشم! به جون خودم موهام تموم شد بس که کندمشون!!!
لذت میبرم که هربار هم دلیل این عقب جلو شدن جدیده! یعنی اوس کریم آخر ابتکاره!!!
اینه فرق بین بنده ها و خداها!!!!
که بنده شاکی میشه، جیغ میزنه! خدا صبوره به ریش بنده میخنده!!! قربون اون خنده هات برم من، خب غیر از نیم متر دم من خیلی جاها هست پاتو بذاری ها.

از اونور هم این کلاسه شروع شده و دم فتیله استاد جانو آتیش زدن، جیییییییییییییییییییییز به همون سرعت داره میره جلو. منم ایستادم این عقب با ملاحت بای بای میکنم!!!
دیگه پریروز شروع کردم خوندن این و امتحانو سپردم به پروردگار!
الهی من پرپر بشم واسه اینهمه صرفه جویی ملت! الهی من از دم آویزون شم که یاد نمیگیرم این خصایل مثبتو!
ورداشتن محض صرفه جویی!!!!! کتاب رو با فونت منفی ده چاپ کردن، شده طویله مورچه ها!!!! منم هییییی با رنگای مختف وسطشون خط کشیدم، چار راه ساختم، توش رژه برن!
فقط موندم حیرون!!!! اینا که کتابو چاپ کردن مصرف روزانه چه نوع مغزی دارن؟ مارجین(؟) هر طرف صفحه قشنگ دو سانته!!!!!! یقین زمین فوتبال همون مورچه هاست! اصلا شک نکنید که درسی که دارم میخونم مربیگری فوتبال حشراته!

یه مشکل کوچولوی دیگه هم هست که خب خیلی جدی نیست!!! اینکه من آی پی ام ولید ه و با اجازتون هک شدم!!!! تا قبل امتحان هم نمیتونم ویندوز عوض کنم! اصلا خودشونو ناراحن نکنید!!!!!!!!! فقط من حضور رسمی و جدی یه موجود دیگه رو کاملا تو کامپیوترم حس میکنم، و در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی رو پیش گرفتیم!!!

******

کسی از گلین خبر داره؟؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41959


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها