از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
1. خب من باز از یه چیزی خوشم اومد، گیر دادم! "حنا خانوم" مبتکر سیزده تایی نوشتن که فقط اسمتونو شنیدم، دستتون درد مکناد!
2. در رابطه با همین مورد اول بگم که یه خصلت خیلی خراب من اینجور گیر دادنه. مثلا ممکنه یه آهنگی رو که تازه خوشم اومده، رسما یه صبح تا ظهر یه بند گوش کنم.
3.اینو باید آخرتر! میگفتم، ولی هی میآد سر صف، حریف نمیشم بفرستمش عقب! بالاخره ما فردا میریم شمال منزل قوم جون جونامون!
عرض به خدمتتون که دایی ها و دایی زادگان، مسکن منن! همیشه خیلی که خرابم باشم، یه دو روز برم پیششون، شنگول بر میگردم! همشونم ساکن مازندرانن. اگه اشتباه نکنم از دوم دبیرستان باب کردم که پا شم تنهایی برم اونجا، بعدشم که دانشگاهم همون نزدیکی ها بود و سر و دممو می زدن اونجا بودم. بعدترشم تا پارسال دیگه ماهی- دوماهی یه بارو بی ردخور میرفتم. از وقتی این درس محترم از کار و زندگی انداخته منو، یکی دوبار بیشتر نرفتم. این تابستون دیگه من که قبلا مارکوپولو بودم، همون یه بارو که با خانواده رفتیم رشت و انزلی، دیگه جایی نرفتم!
خلاصه که با وجودی که یهویی قرار شد بریم و منم واسه این دو روز کلی برنامه ریخته بودم و اولش محکم گفتم نمی تونم بیام؛ آخرش دخترک اینقدر سیخونک زد که الآن وسایلمم جمع شده و بقیه هنوز هیچ کاری نکردن!!!!
4. در رابطه با مورد3!!!! این مورد اختصاصا تقدیم میشود به دوست جان که متاسف شدیم از کنسل کردن برنامه. ماه رمضون رو کشش میدهیم تا از برنامه افطارمون نیفتیم. خصوصا شما اگه اون خرده فرمایش ما رو زحمت بکشی و لطف کنی که دیگه به یه گاو درسته دعوت می شوید. به خداااا !!!!
5. از پنجشنبه پیش تا امروز، من دو بار سر سفره افطار بودم! خیلی بده! اصلا نصف مزه ماه رمضونم می ره! تازه یه روزشو پشت فرمون و تنها بودم، اقلا یه اذان داشتم. بقیه اش که سر کلاس و کوفت و زهرمار!!!
6. حالا اگه سفره افطار ندارم که مزه بده، بخوره تو فرق سرم! اقلا یه افطار درست و حسابی کنم که!!!! -کی گفت اونجا که مگه تو افطار خوری؟ دهه! خوب چایی که دیگه باید بخورم- کلاسام سه روز هفته ساعت 8-5 ه. قانون-برنامه هم که یخدی! یه روز 6:15 آنتراکته، یه روز 6:30. امروز دیگه داشتم استادو شبیه چایی- بیسکویت میدیم. ساعت 7:10 آنتراکت داده!!!!!
البته ما درگیر یه سناریویی بودیم، متوجه زمان نبودم و اصلا اصلا هم گشنه ام نبود. تا چشمم افتاد به ساعت دیدم 5/6 گذشته، حس کردم الآنه که رو به قبله شم!
7. جدیدا یه افتخار جدید خودمو کشف کردم! مفتخرم به داشتن این تخصص که هر چیییی کلیپس و کش سر و مشتقاتش، از نوع در پیت و شکننده و شل شونده و ایناست، خریداری کرده ام!!! چشم بازارو درآوردم!
8. نمی شه که از درس نگم که!!! یکی دو- روز اول دیدم، هر کاریش کنم درس خوندن تو طول روزم با روزه درس خوندن نمیشه. هی به خودم آوانس میدم!!!! لذا، از افطار -یعنی حالا نه دقیق بعدش، از8 و 9- شروع می کنم تا سحر. بعد تخت می خوابم! اقلا عذاب وجدان ندارم دیگه!!
9. آهان! از بین کسایی که من می دونم روزه میگیرن، بیشترشون بدون سحری می گیرن. خود من اما نفله میشم اینجوری. با اینکه تو روزای عادی، صبحا فقط یه لیوان شیر می تونم بخورم و تا ساعت 1 و 2 هم گشنه ام نمیشه؛ اما قدرتی خدا! همچیییین با اشتها سحری می خورم که ... که همین دیگه! با اشتها سحری می خورم و ماشالله مم باشه، پر و پیمون هم می خورم!
10. مسخره! خودمو عرض می کنم!!!! نه به اون نمی تونم بیامت، نه به حالا که از ذوق سر درد گرفتی. نوبری به خدا!
11. خب به سلامتی بلاگرد بعد از اینکه از کما دراومد، همچنان با حفظ سمت، هویجه! لینک نمیشه اضافه کرد و یه ذره که آدم سرش شلوغ میشه نمیدونه کجاها باید بره!!!
12 -دیگه تا اینجا اومدم، به سیزده برسونمش دیگه!- کلاسمو دوست دارم. فکر کنم تموم که بشه -بخصوص که احتمالا آخرین دوره اینجور کلاسهامه- خیلی دلم واسه جوش و مدلش و درس خوندناش و شیطنتاش تنگ شه. این دوره امو بیشتر از دوره قبل دوست دارم. همکلاسیهامم خیلی بهترن.
13. اینقدر رفتم و اومدم، فکرم منحرف شد! همین دیگه. دست به گاز نزنید، درو روی غریبه باز نکنید، از گوشه هم برید. با پسرای همسایه هم بازی نکنید! -با آقایون نبودم، شما فقط با پسرای همسایه بازی کنید-

شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
تایی
1. حسادت و تقلید و تایید میکنیم و تایی مینویسیم! چند تاییش معلوم نیست، چون هیچ کارمان حساب کتاب نداشته که این داشته باشه!
2. دیروز تو یه اقدام تحیر برانگیز!!! -سخت نگیر لغته رو، من درآوردیه-یک آقای آرنولد در همسایگی ما، یک کولر گازی رو از پنجره طبقه دوم -خونشون- پرتاب کرد به سمت خانومش که داشته گویا با ماشین در می رفته!!! خانومه چیزیش نشد، ولی ماشین له شد!
3. مهمونی امروز دمار از روزگارم درآورد. تازه با کلی برنامه ریزی، کمترین حجم کار ممکن رو واسه امروز نگه داشته بودیم. از ساعت 8 صبح، حتی نیم ساعت هم استراحت نکردم. روحت شاد حیف نون.
4. هیچ کاری سخت تر و دردناکتر از چیدن زولبیا بامیه، اونم ساعت سه و چهار، واسم نبود. آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود. الله اکبر و که زدن، وحشیانه یه مشت بامیه انداختم بالا!
5. تو خونه ما تلوزیون یه موجود غریب افتاده است! روال عادی اینه که سر یه برنامه های مشخصی از ماهواره روشن میشه و همین. آنتن ایران هم نداریم! یعنی نداشتیم. به مناسبت ماه مبارک! یه دونه از این آنتهای "برو...برو... هب" به بهره برداری رسید! بهره بهره هم که نه! از برفک به تصویر خط خطی رسیدیم!
6. با همین آنتن زاغارت، امشب جمیع دوستان یانگوم دیدن. منم دستمال به سر، داشتم کزتگری میکردم، اما بالاخره از تو آینه که دیدم. تبریک به خودم!
7. زندایی بابا، یه خانوم خیلی خیلی ماهه. فقط انگار تو زندگیش کاری مهمتر از غصه خوردن نداره. واسه یه سر درد عادی فلانی هم ناراحت میشه. واسه زندگی خودش که واااای همیشه یه عالمه اشک و آه داره. خیلی هاش ریشه تو فرهنگ غم پرست ما داره.
8. دختر پسر عموم چار- پنج ساله است. پسر پسر عمه ام هفت- هشت ساله. پسرا از وقتی یخشون باز شد شیطنت کردن و دختر کوچولومون -که دنیای ناز و عشوه هم هست-!!! خانوم نشسته بود و بهشون اخم کرده بود. یه جا دیدم آقا پسر گل رفته منت کشی! دختره می گه شماها بی ادبین، من با شما بازی نمی کنم؛ پسره هم هی بابای منو صدا میکنه "داییی! مگه ما خواستیم بریم تو اتاق اجازه نگرفتیم؟ مگه خواستیم فلان کنیم اجازه نگرفتیم؟"!!! کلی قول داد که آقا باشه تا شاهزاده خانوم باهاشون بازی کنه!!!!
9."یه وری نگام میکنه! این دختره- این خوشگله
زیر چشی چشمک میزنه! این دختره، این زلزله"
از صبح یا دارم گوشش میدم! یا گوشم داره واسم زنگشو میزنه. خلاصه که عباداتی می کنما!!!
10. از صبح تا عصر دوبار استحمام کردم! الآنم اگه جونشو داشتم، خیلی مفید بود! عمرانشم کله ام خیس شه، شامپو نزنم.
11. کی گفته دیکلوفناک بده؟ حالا بد هم باشه از این درد مزخرف استخونا که بدتر نیست، ها؟ به سلامتی دیکلوفناک!
12. از فردا باز جدی جدی درس خوندنم شروع میشه.
13. یه فرصت خوب شغلی رو -بیشتر تجربه اش مهم بود- به خاطر کلاسام رد کردم.
14.  ملت که سیزده تایی مینویسن، هر کدوم یه خطه! من به دلیل استعمال چونه دیزلی، بعد از روشن شدن موتور، خاموش نمیشم!
15. یادم نیست آخرین باری که اینقدر خسته بودم کی بود!
16. جواب کامنتهای پست قبل رو نمی خوام بدم. وبلاگ خودمه، اختیارشو دارم.
17. شب بخیر!
18. آهان! مورد 2 رو دوباره بخونید! حیرت آور بود. همه چی!

چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

هر واژه تعریفی داره! یا شاید هر تعریفی تو واژه ای می گنجه.
خیلی وقته دیگه چیزی که هستمو "مسلمون" بودن -مسلمون، با دینی به نام اسلام- نمیدونم. این نه یه شکست نفسیه، نه یه افتخار. من همینی ام که هستم، در این لحظاتی که جاری-ان هم می خوام که همین باشم، نه چپ تر و نه راست تر. اون چیزی که تو اندیشه منه، بیشتر با چهار چوب های این تعریف تفاوت داره، تا شباهت داشته باشه. حرفم هم اصلا ایمان و اعتقاد نیست، خداپرستی در قالب دینی به نام اسلامه.

به هر حال، از این اسم و رسم، تنها چیزایی که دوستش دارم -و اعتقاد دارم و لذت میبرم ازش- نمازه و روزه.
گاهی قرآن خوندن هم هست البته، اما بیشتر از اینکه هدفی که باید رو دنبال کنه و لذتبخش باشه، پر علامت سواله و گیج می خورم، بیشتر می خونم که دنبال یه چیزایی، یه حسهایی بگردم.
-اخلاقیات هم اگه چیزی هست که پایبندشم، ربطی به تقید دینی ام نداره و یه مسئله صرفا منطقیه - 

اینهمه مقدمه چینی واسه این بود که بگم ماه رمضون واسه من حال و هواش فرق میکنه. چند سالی هست که فرقش بیشتر هم شده. از وقتی حس و حال هام باهم قاطی شدن شاید. یه معجون هزار طعم از بودن و نبودن و عشق و عقل و لحظه های هجوم عاطفه دم افطار و تردید و تصمیم و گریه های چندین ساعته و خنده های از ته دل و ....

برج تهران اون سال یه اسکلت بود. سحرا تنها بیدار میشدم معمولا. اذان که میگفتن، میرفتم سرمو می چسبوندم به شیشه آشپزخونه که روبروی برجه. اونقدرررر با خدا حرف میزدم که خودم گیج می خوردم. تمام ماه رمضون مامانم دق آورد از لک روی پنجره.
تازه اومده بودیم این خونه. فرش اتاقمو اریب انداختم. عمدی نبود، اما رو به قبله شده بود. آنی دلم هوایی میشد و فرش میشد سجاده ام! بی خیال وضو و مهر و چادر...
"عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه... یا علی مددی!"
به سجده می رفتم و همه پهنه صورتم خیس میشد.
نمیدونم چرا گریه میکردم؟ از شوق زنده شدن بود یا سختیش؟! از خواستن بود یا نتونستن؟! اصلا این حس از رابطه ای که توش بودم می جوشید، یا از بالا؟ مال من و اون و ما بود، یا مال من و خدا و بندگی؟
همه اش با هم بود، یه ترکیب زردو قرمز و صورتی و کبود و بنفش و ...
و اون لحظه های خصوصی افطار، تو تاریک روشنی یه مبل آبی نفتی... "نقل تقوا نبود، عطر یاس بود" عطر یاس هم نبود. کنزو بود! ... خدا رو وصل می کردم به این عطر و بو، یا این عطر و بو رو به خدا؟


بعد از اون، همه چیز جدا جدا تکرار شد. بارها گریه های ما شدن و نشدن، بارها خنده های بودن و نبودن... و بارها خنده و گریه خدا و بندگی و "درک حضور تو مرهم تمامی زخمهاست..."

اما ماه رمضون شد یه چیز دیگه.
دلم می خواد فقط بشینم و ساکت باشم و دلمو باز بذارم. دوست دارم یک ثانیه از این حس سبک بودن، حس نزدیک بودن، حس رها بودن رو از دست ندم...

مدتهاست که "دعا" نمی کنم تا چیزی بخوام یا نخوام. همه دعاهام یاده. یاد کسایی که دوستشون دارم، و فقط خواهش اینکه قدرت درست زندگی کردن و درست دیدن و درست بودن و ... رو بهمون بده. با این حال دم افطارا دلم می خواد خلوت خودم باشه . ذهنمو خالی کنم، حتی از اینهمه خواستن و نخواستن. حتی از خواهش و خدا. خالی خالی خالی... زل بزنم به این حجم خالی، و بذارم قطره قطره، همه حسهای خوبهای دنیا پرش کنه...


جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
طره عنبر افشان

تصمیم گرفتم یه آپ کنم که یه کلمه هم از درس و امتحان ننویسم!!!!!

می فرمایند که روایت است که یه روزی از یه بابایی!!! پرسیدن که فرق کچل با هواپیما چیه؟
جواب داد که هه! فک کردی جدا من خنگم؟ کچل که فرق نداره. هواپیما هم نکته انحرافیش بود!! *

حالا اون جمله ایتالیک بالا حکایت من و مصیبت!!!!! منه!
والله من جوونیام، مو داشتم چه همه! یه "گریس" به تمام معنا!!!!!!!!
بعد دیگه چرخ روزگار که چرخید، موهای نازنینم کلا عوض شدن!
دیگه اونقدرها موج نداره -این یکیش رو ممنون خدا جون!!- خیلی هم نرم و زیادی لطیف شده، همه اینا به کنار؛ گویا کارگران چمن زنی، به شدت روی سر من مشغول کارند!!!!
آهان رنگ موهامم عوض شده!!!!
خب خداست دیگه! پشیمون شده، پسش گرفته! دندم نرم میخواستم ریواس نباشم، با خدا کل کل نکنم!!!!
حالا چی؟
اینکه من فرق موهام بیشتر وقتا از پهلو بوده. بعد هر بلایی هم سر مدلشون آوردم، این فرقه رو از پهلو ارد دادم. چند ماه پیش دیدم دیگه داره اتوبان چار بانده میشه این فرق بدبخت، آوردمش از وسط. - آهاییییییییی! به مدل موهای خودت بخند. من اصلندشم قیافه مهم نیست برام! مهم سلامتیه! مهم صمیمیته اصلا!!!-
حالا که نسبتا درست شده، می خوام برگردم به محل قبلی، تا موهام بلند شه برم یه بلایی سرشون بیارم، برنمیگرده. یعنی قاطی کرده بدبخت! نه وسط باز میشه، نه پهلو!!
یک راه زاقارتی وسط کله ام باز شده که هیییچ مهندسی از پس طراحیش بر نمی آد!
هی گیره و کلیپس و ال و بل هم میچسبونم به سرم -اصلا هم نمی تونم تحمل کنم جلوی موهام سفت بسته باشه- هی تالاپی موهام در می آن از تو گیره!
خلاصه که دیدنی تر از همیشه ام!!!!

* خودم کشته این لطیفه های فوق استریلیزه خودمم.


جمعه ما یه مقداری مهمون داریم!
حالا این یه مقداری، کمی هول برانگیز داره میشه.
یه جورایی برداشتن یه پلاکارد زدن ورودی شهر، هر موجودی که رگ و ریشه اش به دیار بابا خان جان برمیگرده، تشریف مبارکشو بیاره منزل ما!!!!
ماماااااان! کلا خانواده بابا اینا پر پر و پیمونن. عمه ها و عمو هام چار پنج تا بچه دارن هر کدوم که اکثریا ازدواج کردن و خودشون یکی دو تا بچه دارن. حالا وسط این هیر و ویر تا پسر خاله بابا -و بانو البته- و زن عمو جان جانشون -و طفلکان- و احتمالا دیگه بقال محل قدیمشون هم تو بازی ان.
قربونشون برم، همه هم در عرض سیم ثانیه ok میدن که قدم رنجه میکنن. واقعنا! چرا اینا با زن و بچه اشون مشورت نمی کنن؟
منم هر هر دارم می خندم. دیروز شمردم تعدادو، بعد مبل و صندلیهای خونه رو شمردم. دیدم نصفشون جا میشن فقط به قدرتی پروردگار!!!! قرار شده بقیه هم بشینن تو راهرو رو پله ها. میشه یه کار دیگه هم کردها. بریم صندلی کرایه کنیم، اتوبوسی بشینیم. یه فیلم شاد هم میزاریم، تخمه هم پخش میکنیم. خیر دنیا و آخرت و میبرن همه.
خلاصه که حلال کنید.


جمعه 9 شهریور ماه سال 1386
۲۹۰

به حول و قوه باری تعالی شونصد و پنجاهمین غیبت صغری شخص شخیص بنده هم به ظهور انجامید!!!
شوما اصلا خودشونو ناراحن نکنید، من و خدا داریم خیلی با ملاطفت با هم بازی میکنیم!!!

یه امتحان دیگه هم دادم. خیلی خوب دادم. خیلی بهتر از اونی که فکرشو میکردم. هرچند خیلییی اذیت شدم.
همه چی یه دفعه نازل شد. اصلا قرار نبود که به این زودی ها بامتحانم! حتی آمادگیشم نداشتم. شنبه شب تصمیم گرفتم واسه چهارشنبه ثبت نام کنم.
خب اصلا هم که حجم چیزی که باید می خوندم زیاد نبود! اصلا هم که دایی جان اینا خونمون نبودن! تازه! اصلا هم که سرما خوردگیم برنگشته بود! اصلا ترشم همه واسه این امتحان الآرم نداده بودن که سخته و باید کلی مباحث خارج از چارت درسش هم بلد باشی و خیلی اصلا های دیگه!!!
توضیحات هفته میشه ننه من غریبم بازی!
به هرحال کنار همه تغییراتی که داره انجام میشه و من خیلی نگرانشم، از اینکه تونستم این کارو بکنم، خیلی خیلی خوشحالم.

پیام من برای همسن و سالهام اینه که اگه میخواید درس بخونید، خووب بخونید!!! خدایی اگه من سر اون سه تا قبلی گیر نمیدادم به همه چی، این دفعه نمیتونستم حتی برسونم که یه دور بخونم.


*
راستشم بگم! دچار یه سری درگیریهای فکری شدم! با اینکه عامل بوجود آورنده اش و حل کردم -به لطف یه نازنینی البته- ولی گرفتگی ته دلم هنوز مرتفع نشده انگار.

*
جالبه! موندم تو کار خدا! پسر دایی من زلزله متحرکه! جدا به محض ورودش ما گاردهامونو محکم میکنیم که خونه امون نپوکه! خیلی هم بچه نیست. ده سالش شده. با تمام این احوال، اونقدر این موجود مهرش تو دل همه هست که همه با آغوش باز میپذیرنش. نه که لوسش کننا! اتفاقا ما تو فامیلمون رودربایستی با کسی نداریم. خود من محترم!! چند بار به شیوه های باستانی ادبش کردم! بازم ولی خیلی دوستش داریم.
از سری شیرینکاریهای دایی زاده جان!!
تو اتاق مامان اینا، یه دوچرخه ثابت هست! ارثیه شاه وزوزکه و خیلی سنگینه! دایی اینا یکی دو ساعت بود که رسیده بودن، در نتیجه یخ های پسر نازنینش آب شده بود!!!  پسرم رفت این دوچرخه رو از تو اتاق کشید بیرون تا توی هال! تو مسیر حرکتشم نمیدونم با چه زوری، دوچرخه به اون سنگینی رو از رو سرامیک میکشید بالا رو فرش، باز میرسید به سرامیک، باز میرسید به فرش! چند بار سر دوچرخه رو بلند کرد! -باور کنید هیولای سنگینیه! پسر دایی منم خیلی ریزه میزه است!!!-
خلاصه دوچرخه رو در برابر دیدگان از حدقه دراومده حضار آورد تو هال! نشست روش و همزمان که رکاب میزد، با بالاترین ولوم مقدور آواز! میخوند و کف هم میزد. خیال محالی هم هست که بهش بگیم ساکت و ساکت شه!!


پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386
Christin-a  Aguiler-a

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today
Ooh, ooh

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I know you won't be there

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye
When it comes to this, oooh

?Would you tell me I was wrong
?Would you help me understand
?Are you looking down upon me
?Are you proud of who I am

There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes
And see you looking back

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, ohh

If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
Ooh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

 

بینهایت دوستش دارم. نمیدونم! شاید به خاطر کلیپش! 
دوبار خواستم بذارمش نشد! اولیش روز پدر بود که جور نشد؛ و بار بعد که جور شد، به دلیل نسبتا شخصی ترسیدم از گذاشتنش! 
مناسبت نمیخواد دیگه! به مناسبت اینکه دوستش دارم!  
اگه عوامل تهاجم فرهنگی دارید و هنوز کلیپشو ندیدید، پیشنهادش میکنم!

الآن player بیلبیلک همین آهنگه. ولی انگار بعضی ها نمی تونن ببینش. لینک مستقیمش هم می ذارم.


یکشنبه 4 شهریور ماه سال 1386
چند روز نیستم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41924


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها