هر واژه تعریفی داره! یا شاید هر تعریفی تو واژه ای می گنجه. خیلی وقته دیگه چیزی که هستمو "مسلمون" بودن -مسلمون، با دینی به نام اسلام- نمیدونم. این نه یه شکست نفسیه، نه یه افتخار. من همینی ام که هستم، در این لحظاتی که جاری-ان هم می خوام که همین باشم، نه چپ تر و نه راست تر. اون چیزی که تو اندیشه منه، بیشتر با چهار چوب های این تعریف تفاوت داره، تا شباهت داشته باشه. حرفم هم اصلا ایمان و اعتقاد نیست، خداپرستی در قالب دینی به نام اسلامه.
به هر حال، از این اسم و رسم، تنها چیزایی که دوستش دارم -و اعتقاد دارم و لذت میبرم ازش- نمازه و روزه. گاهی قرآن خوندن هم هست البته، اما بیشتر از اینکه هدفی که باید رو دنبال کنه و لذتبخش باشه، پر علامت سواله و گیج می خورم، بیشتر می خونم که دنبال یه چیزایی، یه حسهایی بگردم. -اخلاقیات هم اگه چیزی هست که پایبندشم، ربطی به تقید دینی ام نداره و یه مسئله صرفا منطقیه -
اینهمه مقدمه چینی واسه این بود که بگم ماه رمضون واسه من حال و هواش فرق میکنه. چند سالی هست که فرقش بیشتر هم شده. از وقتی حس و حال هام باهم قاطی شدن شاید. یه معجون هزار طعم از بودن و نبودن و عشق و عقل و لحظه های هجوم عاطفه دم افطار و تردید و تصمیم و گریه های چندین ساعته و خنده های از ته دل و ....
برج تهران اون سال یه اسکلت بود. سحرا تنها بیدار میشدم معمولا. اذان که میگفتن، میرفتم سرمو می چسبوندم به شیشه آشپزخونه که روبروی برجه. اونقدرررر با خدا حرف میزدم که خودم گیج می خوردم. تمام ماه رمضون مامانم دق آورد از لک روی پنجره. تازه اومده بودیم این خونه. فرش اتاقمو اریب انداختم. عمدی نبود، اما رو به قبله شده بود. آنی دلم هوایی میشد و فرش میشد سجاده ام! بی خیال وضو و مهر و چادر... "عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه... یا علی مددی!" به سجده می رفتم و همه پهنه صورتم خیس میشد. نمیدونم چرا گریه میکردم؟ از شوق زنده شدن بود یا سختیش؟! از خواستن بود یا نتونستن؟! اصلا این حس از رابطه ای که توش بودم می جوشید، یا از بالا؟ مال من و اون و ما بود، یا مال من و خدا و بندگی؟ همه اش با هم بود، یه ترکیب زردو قرمز و صورتی و کبود و بنفش و ... و اون لحظه های خصوصی افطار، تو تاریک روشنی یه مبل آبی نفتی... "نقل تقوا نبود، عطر یاس بود" عطر یاس هم نبود. کنزو بود! ... خدا رو وصل می کردم به این عطر و بو، یا این عطر و بو رو به خدا؟
بعد از اون، همه چیز جدا جدا تکرار شد. بارها گریه های ما شدن و نشدن، بارها خنده های بودن و نبودن... و بارها خنده و گریه خدا و بندگی و "درک حضور تو مرهم تمامی زخمهاست..."
اما ماه رمضون شد یه چیز دیگه. دلم می خواد فقط بشینم و ساکت باشم و دلمو باز بذارم. دوست دارم یک ثانیه از این حس سبک بودن، حس نزدیک بودن، حس رها بودن رو از دست ندم...
مدتهاست که "دعا" نمی کنم تا چیزی بخوام یا نخوام. همه دعاهام یاده. یاد کسایی که دوستشون دارم، و فقط خواهش اینکه قدرت درست زندگی کردن و درست دیدن و درست بودن و ... رو بهمون بده. با این حال دم افطارا دلم می خواد خلوت خودم باشه . ذهنمو خالی کنم، حتی از اینهمه خواستن و نخواستن. حتی از خواهش و خدا. خالی خالی خالی... زل بزنم به این حجم خالی، و بذارم قطره قطره، همه حسهای خوبهای دنیا پرش کنه... |