از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 دی ماه سال 1386

روم سیا! به زودی در این محل یک عدد پست احداث می شود!

انضا: روح ریواس گناهی!!!

**********

به نام خدای جون!
عرض به حضور گرامی تون که، در هفته ای که سپری شد، بنده به انواع خوشی ها و التفاتات مزین گردیدم، و صد البته که هنرهای نهفته بسیاری از خودمان بیرون ریختیم تا خوشی ها بیشتر تر نصیبمان گردد!!
در صبحگاه یکشنبه زیبای خدا!!! اتول بنده، روی یخهای نازنین یک U-Turn نازنین تر، به یاد ایام جوانی اش در پاریس، هوس پاتیناژ به سرش زد و هر چه مش ریواس، هش اش کرد که راه خودشو بره و کاری به علفا، ببخشید یخهای گوشه خیابون نداشته باشه، کارساز نشد، و رم تر!! کرد و دور خودش چرخ چرخ عباسی کرد و هی زارپ و زورپ کوفونید خودشو به در و دیفال!!!!!!!!! البته من جسورانه و پیروزمندانه تا لحظه آخر نبرد! افسارشو ول نکردم و فرمونو محکم چسبیده بودماااااااااا
به هر حال در عرض چند ثانیه، رخشم، تبدیل به ماشین مشتی ممدلی شد!!!!!!
منم که می دونید شومااااااااااااااااخر!!!!! هیچم تقصیر من نبود! مشکل فخط این بود که چون خیلی شوماخرم!!!!!! تو دورا، از کوچکترین دور می پیچم و واسه همین رفتم رو یخا و فرمون هم که در حین دور زدن خودش زاویه داشت و .......
ایندجوووووووورایااااااس!
بعد جونم براتون بگه از همکاری مردم مهربان!!!! فک کن! ماشین بدبخت، تو یه پیچ که نهایت یک و نصفی ماشین رد میشه، 80-270 درجه چرخیده و عمود به جاده است، دل و جیگر ماشینم ریخته وسط خیابون، یه گارد ریلم ولو شده اونطرف! اونوقت جهنم که کسی نیاستاد ببینه کمکی لازمه یا نه، چند نفر بوق زدن -خوشبختانه شوشه هاشون بالا بود، فقط دیدم دهنشون جنبید و فحشه خورد به شوشه، برگشت به خودشون!!! حالا که چی؟؟؟ نه که به نظر می رسید من پارک کردم برم هواخوری، مردم بوق می زدن که دهوام کنن!!!!!! جدا مایه انبساط خاطر بود همه چی!
بقیه اشم بی خیال! کل هفته ام هدر رفت!!!!!!

اندر احوالات کار!!!
بعد از گذشت کمتر از یک ماه، توان خانومانه برخورد کردن من رو به اتمامه!!!! و دستم هی برای همکاران رو میشه!!
اون روز، تو یه ساختمون گنده متشخص تشریف داشتیم، من دم در ورودی ایستاده بودم که همکارام با آسانسور که ته راهرو بود اومدن پایین. کلی وسیله تو آسانسور بود، اینام جفتی پیاده شدن و نزدیک بود که آسانسور تشریفشو ببره، که هوخشتره!!!!!!!!!!!!!!! گازشو گرفت و دوید آسانسور و نگه داره!!!! -من نبودما! همون هوخشترهه بود!!-
به جان عزیز خودم که اینقدر این کار واسم عادی بود تا برنگشتم پشتمو نگاه کنم حس نکردم کار عجیبی انجام شده!!!!!!!!!!! بعد که همکارام با نیش تا بناگوش و چشای چارتایی و زبون مشغول تشویق و تمسخر!!!! برگشتن، بهم گفتن یه نگاه تو راهرو کنم! دیدم به ه ه ه ه ه!!!!!!! ملت هوخشتره ندیده، از هر اتاق دو تا کله اومده بیرون، بینن کجا آتیش گرفته!!!!!!

دیگه بعد از چند چشمه فعالیت مفید در جهت بروز ذات پلید ریواس نشان!!!! روز آخری همکاران فرمودن که شما اکتیویته اتون خیلی زیاده! نه؟؟؟؟ بعد چون نمونه نادری پیدا کرده بودن، شونصد و پنجاه ساعت، ازم سابقه خلافی گرفتن که از کی اینجوری!!!!!!!!!!!! شدم! و چه ویروسی گرفتم و اینا! منم هی بهشون عرض کردم که به جون چار تا بچم بنده در حضور شما خیلی متشخصم بابا! کوتاه بیاین! آآما کو گوش شنوا!!!

 

جدا نمی دونم روزم چه جوری تموم میشه! یهنی می دونما!!! اون دوره که درس می خوندم کلی چیزا عقده شده برام، الآن صبح تا عصر که سر کارم، بعدش می رم عقده گشای!! با این حال هنوز تقریبا هیچ کدوم از دوستایی که می خواستم ببینم رو ندیدم! خیلی از ایمیلایی که باید می زدم و نزدم، خیلی جاهایی که باید می رفتم، خیلی خریدها، خیلی نوشته ها. اوووووووووو! حالا حالا ها کار عقب افتاده دارم. یه مقداری هم دلم واسه درس خوندن داره تنگ میشه! نه اونجوری خرکی خوند ها، نرم نرمکی جلو رفتنو ولی دوست می دارم.
آهان! اینا رو گفتم که بگم بئخشید که سایه جلاله امون!!!!!!!!! یه ذره سنگین شده!!!!!!!!!!!!!


جمعه 21 دی ماه سال 1386
من کیم!

سلام
هییییییی! چه باحال بود کامنتای پست پیش. خوشمان آمد. یه کف و سوت مرتب به افتخار فلیکا. خود من اصلا اهل تصور کردن بچه های اینجا نیستم. خیلی تصورات جزیی ای دارم. واسه همین هیچوقتم به ذهنم نرسیده بود که بقیه چه تجسمی ازم دارن. ولی خیلی بامزه بود.
حالا من الآن چه ریختکی خودمو تعریف کنم؟ کمکککک سمن اینا!
نکته اول اینکه من موهام اصولا هنوز خودشون نمی دونن چی کار می خوان بکنن!!! گفته بودم نه؟ بچگی هام که موهام مشکی بوده و خیلی پر موج. دبستان موهام قهوه ای میشه! همون جوری پر موج! دبیرستان باز مشکی و فر فری. کاملا گریس بودم! بعد یه ذره با موهام بازی کردم!!! -خیلی فرفری بودنش اذیت می کرد- موهام فرش رفت و الآن موج داره. موجشم این ریختیه که زیرش موج داره، یعنی سر موهام نسبتا صافه. البته اگه سشوار نکنم که عمو جنگلی میشم! چون کله ام پر موهای ریزه که فر می خورن!!!! بعدم که موهام قهوه ایه در حال حاضر!!!! سمن جان یک بار که به بنده خیلی عنایت داشتن، گفتن " برو تو هم با اون موهای کلاه گیسیت!!!!!!!" رنگ و مدل جلوی موهام، خیلی وقتا شبیه کلاه گیسها میشه، اونا که قهوه ای سیره.
آهان فرقمم مدتهاست که کجه. چند وقتیه که موهامو از بالا می بندم و فرقم داره بسته میشه. دیگه همین دیگه.
قدم 168، وزنمم 4-3-52 !!!!!!!!!! وزنمم ثابت نیست خب!
با تعریفی که فلیکا و دناتا از خودشون کردن البته تپل محسوب می شم.
استخون بندیم خیلی ظریف و شکننده نیست. دوستای خوابگاهییم خیلیاشون می گفتن که مدل ورزشکاراست اندامم. -شما حالا اینقدرا هم باور نکنید- ولی درکل خودم تیپمو می پسندم. یه زمانی از این لاغر تر بودم، در واقع بی جون تر بودم؛ عکسا و فیلمای اون موقع هامو که نگاه میکنم دوست ندارم، انگار خیلی ضعیف و مریضم!
اینم حائز اهمیته که بنده حقیر با مانتو متفاوت از اونی که هستم نشون میدم. یه جورایی پر تر از اصل خودم!!!! به نظر می آم!
دیگه؟؟؟ آهان صورتم کشیده است. چش و ابرومم مشکیه. البته ابروی آنچنانی ای موجود نیست!!! کمان ابروی یار و خم ابرو و اینا نداریم!
حالا شما که داری یادداشت می کنی، اینم منظور کنید که مژه هام بلند و فرکی محسوب میشه. چشامم آنچنان درشت نیست.
پیشونیمم بلنده!!! (واس همین تا الآن شصت و پنج بار رفتم خونه بخت!!!)
(عجب کار هجویه این ارائه تصویر از خود!!!!!)
پوستمم، به غیر از صورت نازنینم که شونصد سال روش دارو خورده و معلوم نیست چی سرش اومده بالاخره!! سفیده. البته بازم سمن بانو معتقده صورتمم سفیده. کلا سبزه نیستم دیگه!

دوستانی که لطف کردن و فرمودن جذابم! یه لطف دیگه هم کنن، قبل از اینکه به زیارتشون نائل بشیم، با همون تصورات یه آقای درست درمون واسه من پیدا کنن. قربون دستتون.

حسن ختام هم  یه عکس که به هیچ دردتون نمی خوره! فقط محض اینکه بگم عکسمم نشون دادم، گذاشتمش!!!

***

برفه هم عجب اوضاعی ساختا. خوشم می آد امسال هم من سرمایی شدم اندکی. خوبه! بدم نمیآد. خیلی بهتر از پارساله که هیچ چی از سرما حس نمی کردم. البته هوا هم خیلی سردتر از پارساله. نه؟
تعطیلات هم اصلا نچسبید. هیچم خوب نبود. خیلی هم مزخرف بود. خوشم نیووووممد!
شب قبل برف، بنده اوتولمو گذاشتم واسه سرویس و اینا! فرداش گفتم یه سر اتوبوس می شینم تا دم در شرکت. از ترافیک اون روز همه تعریف کردن، دیگه گفتن نداره. فقط من واسه اینکه ثابت کنم که خیلی ریواسم! چتر نبردم و کفشمم کبریتی بود! یعنی وقتی رسیدم تو حیاط تازه دیدم برف اومده و به عقلم نرسید که قراره تو ایستگاه اتوبوس وایسم تا ماشین بیاد و نرفتم لباس عوض کنم و چتر بردارم! اینه که خیلی خوش به حالم شد!
با این حال، بعد از ظهر هر چی همکارا گفتن تا یه جایی برسونیمت، هم دلم خواست راه برم، هم حس کردم خیلی به ماشین شخصی وابسته شدم. بازم با وسایل نقلیه عمومی گز کردم. جز مشکل کفشم - که تهش از این پلاستیک فشرده هاست و میشه به جای کفش پاتیناژ ازش استفاده کرد- مشکل دیگه ای نداشتم!
اما تعطیلی بعدش، بدون ماشین، بدون ماهواره (در واقع بدون فیلم)، بدون اینترنت، بدون دوست پسر!!!!!!!!!! بدون فامیل تهرانی، بدون درس همچینی خیلی نچسبید خب!
هی خواستم برم بیرون، ولی تو کوچه ما، چون خیلی خارجکی هستیم، تا روز دوم تعطیلی هم یکی دو جاش باید ماشین و هول می دادن تا رد شه. خب منم درسته که مخم تاب داره، ولی نه اونقدری که شما فکر کنید دیگه برم تو این اوضاع قدم بزنم.  اینه که موندم خونه کپک زدم! تا سه شنبه شب که دیگه به فوران رسیدم و ماشینو گرفتم و ساعت 7-8 از خونه زدم بیرون!

از اونطرف هم فک و فامیل ما دارن منجمد میشن و من واقعا نمی دونم چی بگم! یعنی فکر کردن به شرایطشونم اعصاب خورد کنه. فکر کن فقط تو یه روز، نه وسایل گرمایشی داشته باشی، نه آب گرمی که باهاش حموم کنی، یا تو اون سرما دستشویی بری، نه امکان غذا پختن درست و حسابی ای! فکر کن تحمل یه ساعت و دو ساعت سرما شاید خیلی نفس گیر نباشه، ولی اگه بشه چند روز و سرما تا مغز استخونت بره تو، اونوقت چند ساعتی که گازت وصل میشه، درد آنچنانی ای ازت دوا نمی کنه! چی بگم؟...


جمعه 14 دی ماه سال 1386
عنوان نمنه؟

یک بعدا نوشت اضافه شده!!!

به نام خدای مهربان!
بنده یک عدد ریواس پخیده در حد له! در خدمت شومام!
از آنجا که من باز برای بار شونصد و پونزدهم به مقوله کمبود زمان دچار گردیده ام، تصمیم بر آن شده ایم که آن عریضه چارسال پارسالامونو دوباره به جریان اندازیم به حضور انور گلپرور آقای خدای کبیر! و از اونجاتر که هر چی متقاضی بیشتر باشه، بِیتره حکما، تقاضامندیم پای این برگه عریضه ما را تا حد الممکن!!!! انگوشت بزنید!

انگار هر چی کار مونده نکرده عقده شده بیخ گلو گیر کرده دارم رو باید تو یه هفته انجام بدم! صبحام که سر کارم! یعنی همچینی دل گندگی کردم! پررو پررو، بر این باورم که ما و بنده اینجا موندگاریم و قراره تراول تراول جیبمان پر شود، لذا با فراق بال افتادم به پول خرج کردن!
پس فردا که مجبور شدم بیام تو خیابونا ساز بزنم! ساز هم که بلد نیستم، یکی بزنه من برقصم!! اونوقت... اونوقت چی میشه؟؟؟؟


* ما هفته ای یه روز باید شیفت بمونیم تا ساعت شیش! در واقع واسه اینکه اگه کار فوری فوتی ای پیش اومد، یه نفر باشه که راست و ریستش کنه. چهارشنبه ای که برف می اومد، من باید می موندم. از صبحشم سیستم گرمایش اتاق ریخته بود بهم و بند یه شعله یه بخاری برقی زپرتی بودیم. بقیه که رفتن، من این بخاری رو گذاشتم نزدیک خودم، و یه ذره رمان خوندم -آییی که عین عقده ای ها شدم از دوری کتاب!- بعد هوس کردم چشامو ببندم فکرای خوب خوب کنم و خودمو قلقلک بدم! چشامو بسته کردم و .... جدا شما فکر می کنید تو یه روز برفی، نیمه تاریک، زیر گرمای نزدیک بخاری، تو یه ساختمون که سوسک نفس نمی کشه، آدم خوابش نمی بره؟
یهو یه نفر زد به در و قبل اینکه من بفهمم چه خبره، درو باز کرد! من گناهی هم واسه اینکه مثلا به روم نیارم، بلند شدم ایستادم!!! خب همینجوریش آدم از خواب پا میشه منگ می زنه، اینکه همزمان با باز کردن چشات از جاتم بلند شی، خب زیگزاگ میشی دیگه؟ جان من نمی شی؟ بیچاره نگهبانه اومده بود ببینه فنکوئل راهرو رو خاموش کنه یا نه! من که اول یه ذره عقب عقب و جلو جلو رفتم! بعد چشامو هی تنگ و درشت کردم بفهمم این که دم دره چند نفره! بعد با یه لبخند ملیح عین احمقا وایسادم نیگا نیگاش کردم! بنده خدا یه ذره توتو ها رو نگاه کرد، دید خیر من جواب نمی دم! گفت شرمنده از خواب بیدارتون کردم!!!!!!!!!!!!!!!! خداحافظ!


× با یکی از همکارا رفته بودیم تو یه بخش دیگه که سور و سات شبکه و مخلفاتشو راه بندازیم. وسطش برامون چایی آوردن. من کلی در وصف اینکه چای دمی می خورم و چای بخش خودمونو چون کیسه ای نمی خورم و فلان و بهمان نطق کردم و بعد یه قلپ دادم بالا و گفتم به به!!! توش زعفرون هم ریختن! اون بنده خدا هم چاییشو خورد و نیگا نیگا کرد منو و گذشت. ( در حین چایی خوردن، من هی خواستم بگم اینا یه چیز دیگه هم ریختن تو چاییشون که خوشبختانه درگیر کار بودیم و لال ماندم!) عصر اومدم خونه داشتم فکر می کردم به بو و عطر چاییه و نطق مفصلم که یهو با کله خودم کوفوندم تو دیفاااااااااااال!!! اونی که تو چایی بود دارچین بود! من نه که آخر استعدادهای خانومانه ام بوی اونو با این قاطی کرده بودم! اینی هم که فهمیده بودم بوی یه چیزی می ده -که همانا دارچین بوده- از من بعید بوده جدا!!!!

@ رفتم یه قمقمه خریدم، آخر جینگولی! عین قمقمه دوچرخه سوارا. صبح به صبحش آبش می کنم می برم ور دلم نوش جان کنم! عین بچه هایی که شیشه شیر می خورن، من آب می خورم! عواقبشم البته سر جاشه و یه پام تو دبلیو سی ه!! ولی خیلی خوبه! هم اینکه چون بغل دستمه تنبلی نمی کنم، هم اینکه انگار وقتی یه ذره آب میخورم، بدنم باز می طلبه که بیشتر بخورم -شما ها اینجوری نیستید؟- همین میشه که تو طول روز کلی آب و مایعات می خورم.

+ چون همپای همکارا هیچی نمی خورم، نه صبحونه، نه چایی، نه مدل اونا ناهار -ناهارا رو یه ساندویچ متوسط می برم از خونه- بهم می گن "کم مصرف" !!!! به همین راحتی هم خودشون کشف کردن که من نباید زیاد اهل آشپزی باشم! آی قربون آدم چیز فهم!


& همین تازه تازه از تنور دراومده، پیش پای کتابت این پست، Final Destination 3 رو رویت کردم. تقریبا 6 روز بود قرار بود ببینم که نمیشد. من یکشو نصفه نیمه دیده بودم! عوضش دوشو یه هفتاد باری دیدم! سه اش به اندازه دوش جالب نبود برام. هیجان دوش خیلی بیشتر بود. ولی کلا دوستشون دارم. فیلم که تموم میشه لپام گلی میشه خوشگل میشم!!!!

% چند وقت پیش من یه کوهی کنده بودم! سمن جون جونی بهم یه شال جایزه داد، نارررررنجی. بعد نه که من خودم خیلی خوشگلم، اینم که سر می کنم دیگه چه شود!! پریروزا رفته بودیم با مامان خرید، رفتیم تو یه مغازه که فروشنده هاش دو تا خانوم بودن، سوال پرسیدیم و برگشتیم بریم بیرون، خانومه به اون یکی خانومه گفت، چقدر شالش خوشرنگه! آدم خوشحال میشه می بینتش!
جدا من وقتی این شالو سر می کنم، همه خیلی سرحالتر و نرمتر باهام برخورد می کنن، بخصوص که جدیدانا یه لبخند کوچولو هم ضمیمه صورتم کردم دیگه حسابی شنگول میشویم!

$ نگفته بودم که یار برگشت؟ محبوبه بانو نزول اجلال نمودندن! بسی خوش به حالمون شد جان شما!

 

همین جوری قاطی پاطی حرفیدم که استعداد شما رو بسنجما! وگرنه که من اگه می خواستم، همچین ردییییییییف! مرتبببببب! پیوسته حرف میزدم که سخنورترین سخنرانا می اومدن لنگ اندازی!!!!

 

بعدا نوشت بامزه موهووومم!!! فلیکا تو کامنت همین پستش، گفته که من به نظرش توپولی ام. فعلا چیزی نمیگم. اگه اینجا رو می خونید، دوست دارم بدونم چه شکلی ام به نظرتون. از هر جهت که خواستید بگید. قیافه، تیپ، رنگ. البته یه جوری بگید که اگه آنجلیا جون اینجا رو خوند افسردگی نگیره ها!!!! سمن و مژده و محبوب هم که مشخصه حق رای ندارن


جمعه 7 دی ماه سال 1386
سلام!

اِاِاِاِاِاِاِاِاِمممممممممممم!
خب سلام!
.......
اجازه بدید یه لحظه! اون خواهرمونم که بیلش از زیر چادرش معلومه یه لحظه کنترل بفرمایید؛ بذارید خب من توضیح بدم!  چیزه! خب بابا من در همین حد آدم قابل کنترل و قابل حساب کردنی ام! اصلندش تقصیر خودتون بود روی من حساب باز کردید!!!!!!
الآن توضیحاتم قانع تون کرد؟ دیدید حق داشتم؟
حالا بیاید بوس کنیم همو! آباریکلا دختر خوب! ببینید مهر، محبت، صفا، صمیمیت چقده خوبه!!!!
***
خب حالا خوبید؟ خوش می گذره؟ بلا ملایی سر خودتون نیاوردید که این مدت؟
بنده هم...
خب اگه یه لحظه سنگ پاهاتونو محکم نگه دارید که گم نشه و سر و صدا نکنید! صدای ونگ و ونگ یه دوجین بچه رو میشنوید!!!!!!! به معنای نسبتا واقعی!!!! بنده در این 40 روز زاییدم!!!!!!!!!! به سبک موش هم وضع حمل کردم! هر بار پنج- شیش تا! بلکتم بیشتر!!!!

اهم اخبار اینکه بنده همه امتحانامو دادم!  M.C.S.E مو گرفتم یعنی! وسطش یه امتحان خیلییی سخت هم دادم! یعنی ELECTIVE بودا! میشد که امتحان دیگه ای بدم به جاش! ولی به دو دلیل : کوچیکش اینکه خب این مدرکش خیلی ارزش داره، و دلیل اصلیش اینه که من خب مخ درست و حسابی ندارم که! این شد که +Sec هم دادم!
بعدم که یه هفته ای میشه میرم سر کار! البته پروژه هنوز قطعی نشده و هیچیش معلوم نیست. اما دیگه حس سر کار رفتن داشتم خفن! حالا ببینیم چی میشه!

توضیح لازم نداره که بگم چقدرررر الآن خوشحالم! چقدر حس خوبی دارم از اینکه وسطش کم نیاوردم! و چقدرر آرومم از اینکه به تدریج شرایطم داره استیبل میشه به امید خدا؛ و چقدر کلا من آدم فوق العاده و خاص و البته خوشگل و خوش تیپ و اینایی ام!!!!! و چقدررررر هم اوضاع مخم خرابه که امروز که آخرین امتحانو دادم، عوض خوشحالی، تا چند ساعت بغض کرده بودم!!!!!!
*
الآنl شونصد ساعته نشستم اینجا نمی دونم چی بنویسم! خب detail که نمی تونم از همه این یه ماه و یه هفته تعریف کنم! کلا هم اینجا نوشتن یه ذره یادم رفته انگار! فکر میکردم خیلی حرف داشته باشم واسه گفتن! اما در حال حاضر خب حرفام یادم نیست! شایدم تازه برگشتم، غریبی می کنم! یخم باز نشده هنوز!

 


یه سری حرفای جدی هست که شاید به زودی بنویسمش! اینکه چه تغییرات و فکرها و بالا پایین هایی داشتم این مدت. و شایدم اینکه چرا لازم المرخصی شدم و اونم اونجوری! یه دفعه بی حرف پیش تعطیلش کردم!
فعلا اینکه، ببخشید اگه احیانا ناراحت یا نگران یا عصبانیتون کردم. و بی نهایت ممنونم از اینکه گاهی اونقدر به یادم بودید که کم می آوردم پیش دوستیتون....


در ضمن! آبروی هرچی جوون ایرانی رو بردید! جدا خجالت نمیکشید؟ شما بچه بودید به جای کارتون دیدن چه ... می کردید؟؟؟؟؟ می رفتید زاغ سیاه کی رو چوب می زدید که road-runner رو ندید؟! چطوری کایوت رو نمی شناسید؟؟؟؟ اصلا کارتون بخوره توفرق سر من که دوستام خدای IQ ان! آخه جدا رو چه حسابی این گرگه رو خرگوش دیدید شما؟ 

پ ن: تصمیم داشتم به امر سمن بانو مزرعه اسمایلی بذارم اینجا! ولی این سایته رو خوب نمیشناسم! هی باید ورقش بزنم ببینم چیا داره! اینه که شاید فردا زد به سرم اسمایلی کاشتم این وسط مسطا!!!!


پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386
۳۰ آبان تا ۶ دی

پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41948


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها