از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
خطابه تولدی

سلام سلام :)
ممنون از همه. زیادتا! خیلی
حالا که سکان دست سمن بود و منم مظلوم و بی زبووون، و جواب کامنت ندادم، همینجا می گم دونه دونه از همه ممنون. 
دیشب خواستم آپ کنم که پهلوان سمن با یه حرکت منو از میدون شوت کرد بیرون! اما دیگه حس و حالم تولدی بود و همونی که نوشته بودم و الآن تکرار می کنم:

"سلام
هییی!!! آپ تولدی سخته چقده!!
راستیاتش یکشنبه شب به طرز فجیعی ته چاه افسردگی و از این قبیل سقوط کردم که گفتم غلط نکنم افسردگی قبل از زایمانه!!!!!!!!!
امروز هم دور از جون اون حیون باوفاهه! اونقدر تو شرکت دویدم که گفتم برسم خونه می خوابم تا خود فردا صبح؛ که بشه که باز همونجوری بدوم و یه وقت خدا رو تو خلقتش نا امید نکنم!
اما از سر شبی که بوی تولد پیچید و رنگ و بوی تولد هی زیاد شد و کیک و بیا شمعا رو فوت کن و جایزه واسه به دنیا اومدن و شنیدن صدای اره و اوره و شمسی کوره جونها! خلاصه حسابییییی شنگولیدیم الآن
بعدم که خدا کادوشو داد، که البته من چون باهاش رودربایستی ندارم، خدمتشون از سابق بر این!!! عریضه نوشته بودم، گویا تعداد عریضه ها و مناسبتهام زیاد بوده، اون بالا قاطی شدن! به هر حال خدا جان دم شما زغال سر منقل! کوچیکتونیم به مولا! باقی عریضه هامم انگشت تایید بزنید، نذر می کنم فاطمه-کلثوم و بگم سالی یکی بزاد، که لشگر حق بر باطل بیشتر و بیشتر شه!!!
بعدم که؟ که؟
خوشحالم.
چقدر خوبه که هر سالی که می گذره، می بینم حال و روزم بهتر از سال قبلشه ، و یادم می آد که سال قبلشم فکر می کردم خیلی خوبم.
هی هر سال انگار دارم بیشتر جا می افتم تو جون و تار و پود زندگی! واقعی تر میشم! بیشتر خودم میشم! شعارهام کمتر میشه! افتادگیم بیشتر میشه!
واسه خودم امیدوارم که هر سالم مثه این یکی دو سال اخیر، اگه نه هر روزش، اقلا هر هفته و ماهش جلو رفتنمو حس کنم. مسیری باشه واسه پیش رفتن تو زندگیم. بزرگتر شم، فهمیده تر شم، عاشقتر شم که این اوج عاقل بودنه!
اینجا هم... رنگ و بوی دوست داشتن خیلیها رو داره میگیره برام، چه فرصت نوشتن باشه، چه فرصت یا حرفی نباشه.
بعدم که؟؟؟
خیلی سرحالم دیگه امشب.
نمیگم هر چی لازمه تو این بیست و شیش سال داشته باشم و جمع کردم, اما واسه هر چی می خوام  همچنان زمان و انگیزه و انرژی دارم. پختگی الآنمو، زنانگی ای که انگار داره تازگیها می دوه زیر پوستم، عمقی که تازه داره رنگ و بوش عوض میشه رو دوست دارم. حس میکنم بعضی تجربه ها هست که تو این توانایی الآنم واسه زندگی، ناب تر خواهد بود.
نمی دونم آیا قراره من عاقل بشم روزی یا نه!!!!!!!!! اما هنوز صادقانه تمام کله خری های خودمو، تمام ریسکهای بزرگ زندگیمو، تمام تابو شکنی هامو تایید می کنم. حتی این جلو رفتن بیشتر قدرت طغیان و شکستن می ده بهم و همین مشتاق ترم میکنه به روزهایی که می آن.
خیلی دوست دارم بدونم فرداها پشت هر پیچ چیه!"
@#$%^&**&^%$#@
این بالاییها نتیجه فرود سمن تو روح و روان دیشبم بود!!!!


 


سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
تولدت مبارک!

ریواسی!
کجایی؟!میشه بیایی؟! میخوایم کیک بخوریم!گشنه و تشنه دم در منتظریم!زشته مادر!
احتمالا الان داری درس می خونی!از تو که بعید نیست!
به هر حال ما منتظر قدوم میمنت ملزوم شما هستیم.
یه دنیا تولدت مبارک.
اگه بدونی فلیکا چه چیزهایی آماده کرده که برای تولدت بگه!
جان من اینو داشته باش که گفته بنویسم برات:
«گاو و الاغ و اردک ، کبریت و گاز و فندک ، جوجه و مرغ و لک لک ، تولدت مبارک»
اگه دیر کنی میرم فضولی!

امضا: یک سمن فضول!

ببشششخیدها!اما نتونستم این رو هم نذارم! بذار بدونن کسی که دو تا مهندسه!!! چه خلافکاری بوده بچگیش!

ریواس خلافکار

 

 


سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
اندکی جدی

اصولا به من چه که الآن داره شب از نیمه می گذره و من اگه نخوابم فردا پاچه همکاران گرام رو مورد عنایت قرار میدم! هیچی هم تو ذهنم نیستا، ولی هویجوری وبلاگ نوشتم اومدنه!
بعدم که همین الآنا که من جونم در می آد تا بتونم سر بزنم به این محیط دل انگیز، اگه می خوایید منو از بلاگری عزلم کنید، بگید! نذارید من هی دل دل کنم و جونمو بذارم در این راه، بعد پدرم که دراومد بیاید بگید ریواس تو دیگه پوسیده شدیا!
علت اصلی هم واسه سر نزدنم اینه که می دونم تو شرکت از فعالیت همه یوزر ها لاگ برداری میشه و لاگ هاشم زیر دست 5-6 نفر هست! واسه همین عمرا که دم بدم لای تله!
تا بیام برسم خونه هم که با این یه سر و هزار سودای من، فقط یه کفگیری، خاک اندازی، چیزی لازمه که منو جمعم کنن بریزن یه گوشه!
البته یه ذره بگذره فک کنم بتونم همه چی رو جمع کنم، ولی الآن خب نشده دیگه!
و خب اینم هست که این دو هفته کار به شدت حجمش زیاد بوده و تمام مدت اونجا مشغولم. حتی ناهارم گاهی تا ساعت دو و نیم، سه نشده بخورم!

****

می دونم خیلی وقته نیومدم! خب... اینو دیگه اونایی که اینجا رو نمی خونن هم فهمیدن که من کار زوری تو کتم نمی ره! وقتی هم ذهنم یه درگیری گنده داشته باشه، دویست درصدش درگیر میشه و همه چی میشه زوری برام! از طرفی معمولا وقتی یه اتفاقی می افته، میگم "یادم باشه اینو ببلاگم!!!!" اما وقتی همه ذهنم پر میشه، این جمله هه به مخم نرسیده، تالاپی می افته بیرون! تازه اگه اصلا مخه اونقدری پایه باشه که این جمله هه تولید بشه تو اون شرایط!

 

یه ذره جدی حرف بزنیم؟ راست بشین خانوم! مگه اینجا خونه خاله اس؟ این پوست تخمه ها چیه اینجا؟؟؟؟؟؟
آهان جدی!
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم که "آدم موفق" کیه؟ به این نتیجه رسیدم که موفقیت صرفا طی کردن قسمت عمده ای از مسیریه که از خودت انتظار داری. و معمولا آدم یکی دو گام جلوتر از چیزی که عادت داره، رو از خودش انتظار داره. یعنی قدرت دید هر کس همین یکی دو گامه. مثلا یه نفر که تو روستا بزرگ شده -البته روستاهای قدیم، الآنیاش که انگار مدرن تر از تهران بزرگه!- به هر حال کسی که دیپلمش افتخار خانواده اش بوده و کلا هیچوقت سه تا کامپیوتر کنار هم ندیده، نمی تونه از همون جا معیار موفق بودنش و بذاره مدیر شبکه فلان بانک شدن. یا همین من شاید اگه خواسته هامو بگم، واسه خیلی ها کوچیک و سهل الوصول باشه.
حالا چی؟
حالا من هی هر نیمچه قدمی که می رم جلو، هزار تا معیار جدید به چشمم می آد. پارسال این موقع ها یادمه، فکر می کردم یعنی کی میشه روزی که من مدرکمو کامل کرده باشم؟! شیش ماه پیش فکر میکردم جدا ممکنه من امتحان سکیوریتی بدم؟ سه ماه پیش فکر می کردم میشه زودتر برم سر کار، هر کاری! و الآن به خیلی خیلی گنده تر از اینا دارم فکر میکنم. نمی گم خودمو کم می بینم، اصلا! ولی هنوز به جایی نرسیدم که بگم افتخار می کنم به همینی که هستم و بسمه!
داستان کار کردنم هم همینه. (محدودیت ها رو بذارین کنار -من کلا چیزی به این مفهوم قبول ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!-) میشه که برم سر خودمو یه جا گرم کنم و به اینکه شاغلم و درآمدی دارم دلخوش باشم، میشه که بگردم دنبال یه راهی که منو به رویاهام نزدیکتر کنه، و میشه که برم یه جایی و مشغول باشم و دستم بره تو جیب خودم، اما هر لحظه یادم باشه که قراره کجا برسم و عادت نکنم به روالی که توشم! تا جایی که انتخاب با منه دارم این آخری رو انتخاب می کنم.
امیدوارم پست بعدی که می نویسم، بتونم درباره اش بیشتر توضیح بدم!

 

یه اعتراف دیگه!!!
من تا قبل از اینکه وارد داستان شبکه! بشم، یاران گواهند! که عشق لباس خریدن و بخصوص شلوار و روسری داشتم. اون مدت که سر کار می رفتم که دیگه هیچی! هی دل خودمو شاد می کردم و به رخت و لباسم صفا می دادم. داستان درس خوندنه که شروع شد من موندم و یه حساب بانکی که متاسفانه زاد و ولد بلد نبود! و هزینه کلاس و کتاب و امتحان، سر کارم که نمی رفتم دیگه!
چند روز پیش به دوست دبیرستانیم که گفتم براش قابل باور نبود که من تو این یه سال نیم -بلکتم دو سال- سر جمع همه همه همه خرجایی که کردم، از لباس بیرون و خونه و مهمونی و عروسی، و آرایشگاه، و کافی شاپ و سینما و پارک گرفته تا ... تا همینا دیگه! همه سر جمع 100 تومن شد، شما بگیر 150!
نمی دونم واسه بقیه چقدر کم یا زیاده، اما واسه منی که اهل لباس بودم یه ذره فشار آوردنده است!! -مثلا الآنشم پولی بالای رستوران و کافی شاپ و اینا خرج نمی کنم، علاقه ای بهشون ندارم یعنی و اگه نباشن فشاری نیست برام-
خلاصه الان روم سیاه، عین گرگ گشنه! افتادم تو گله گوسپندان! یه جارو هم گرفتم دستم، ته حسابم که داره خالی میشه رو جارو می زنم که یه دو زاری هم جا نندازم!
نه که ننه ممکنه باز بریم تو قحطی! بذار حالا که فراونی نعمته، استفادشو ببریم!
البته پیش بینی خودم اینه که تا یه بیست سی روز دیگه این ولعه می خوابه و آدم عادی میشم!!!!!

 

دیگه؟

* طرف یقه اشو تا بالا بسته، یه ته ریشی داره، مدیر یه بخش خیلی مهم از یه ارگان خیلی مهمتره، وقتی می خواد باهات حرف بزنه مگسا رو نگاه می کنه و هر چیز دیگه ای که تو رو به این نتیجه میرسونه که مذهبیه.
برای مسئول دفترش -حالا منشی اش یا هرچی- یه سی دی قرآنی نصب کردین که مال خودش بوده. از این سی دی هایی که موقع نصب به یه آیه قرآن قسمت می ده که حقوق دستاندرکاران ساخت و تهیه اشو پایمال نکنی.
آقای مدیر ازت می خواد که این سی دی رو برای اونم نصب کنی!!!!!!!!!!!!!! میگی وجدانا درست نیست، اونم اینکه سی دی قرآنیه! اونم وقتی به همین قرآنی که می خوای گوش کنی قسمت داده! نیشخند میزنه، میگه مهم نیست! شما نصبش کن لطفا، من پولشو می دم بهشون!!!!!!!
نمی دونم جدا فایده این قرآن گوش کردنش چیه؟؟؟ اگه هر چیز دیگه ای غیر قرآن بود، می ذاشتم به حسابای دیگه، اما دیگه آخه قرآنم غصبی خوندن داره؟؟؟؟؟ 


*برای رفع ابهام که آیا من اونجا کارم نصب برنامه است اصولا؟؟؟ عرض کنم که سیاست IT اینه که هیچ کدوم از یوزرها نتونن برنامه ای رو نصب کنن و اگه بخوان چیزی نصب کنن، باید یکی از ماها با یوزنیم خودمون -که privilage داره- این کارو انجام بدیم.

*چون من میرم و معلوم نیست کی برای رفع ابهامات بیام، عرض کنم که اون برنامه رو نصب نکردم! چون فقط نصب برنامه هایی که به کار اداریشون مربوط میشه الزامیه. منم با اینکه وقت داشتم دیدم به من چه! دعوای خدا و بنده اشو گذاشتم بین خودشون!!!


پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386

فکر کنم اسم وبلاگمو عوض کنم بذارم هفته خود را چگونه گذرانده اید خیلی سنگین تره!!!
قبل از اولندش که دارم دنبال کار می کردم. هر کی یه نظری میده و قربونش برم فرصت ندارم رو  یکیش تمرکز کنم و ذهنمو جمع کنم روش. کلا از آدمایی که کوتاه می بینن و کم می بینن و محدود میشن خوشم نمی آد. (معذورم از بیشتر توضیح دادن! من هنوز اعتقاد دارم خیلی حرفا رو نباید broadcast  کرد، بخصوص تو وبلاگی که محدودیتی رو ذهن آدمایی که میخوننش وجود نداره!) خلاصه که اگه جایی کاری باری سراغ داشتید، پروژه ای یا ثابت، یه سوت بزنید! دوستان خارج از ایران هم لطفا دو تا سوت بزنن، چون یه ذره خوب طول میکشه تا خودمو برسونم!!!!


1.من باید یه فکری واسه این خصلت مزخرف عکس العمل خندیدنم بکنم!
محل کار فعلی من، خیر سرش یه محیط خیلی بزرگه و مثلا منطقه مهم محسوب میشه. دوشنبه یکی از همکارا (آقای خ) صبح اومد و رفت جایی تا سر شب -حدود 8 اینا. اینو داشته باشید!
سه شنبه آقای "ت" ماشینشو قشنگ جلوی نگهبانی ساختمون خودمون (یعنی اونور خیابون) پارکونده بود. خودشم تو محوطه نبود، ولی بقیه بچه ها بودن. تو کمتر از 2 دقیقه که یکی از بچه ها وارد دفتر شد و بلافاصله خارج شد، زدن ضبط بنده خدا "ت " رو زدن!
همون موقع ها منم برگشتم دفتر! حالا خودش که نبود(از شانس، جناب "ت" سیستمشو مثه بچه نداشته اش دوست داشت)  بقیه کلی ناراحت ، منم خوب عکس العمل مزخرف همیشگیم به ناراحتی و اضطراب، خنده است!!!! بعد کلا من مدل خنده هام شاده! فکر کن! ملت همه ناراحت و درگیر! ما هام نسبتا غریبه، من اون وسط هی میگم ای بابا! عجب اتفاقی و هرررررررررررررررر می زنم زیر خنده!!! دیگه پا شدم زدم بیرون که فکر نکنن اصلا دزدیه هم کار خودم باشه.
"ت" اومد و جمع کرد و رفت که بره. نیم ساعت بعدش زنگ زد به من که الآن آقای خ زنگ زده، دیده که اون روزی که ماشینش از صبح تا شب اونجا بوده ، دیلم انداختن صندوق عقبو باز کردن و یه لپ تاپ (که مال مشتریش بوده و کلییی دیتای حسابداری روش بوده) و یه DVD-W بردن. من...... روم سیاه! عین چیی می خندیدم!!!!! خیلی زشت بود خدایی! خیلی! Shame on me!
کسی قرصی چیزی نداره من بخورم خوب شم؟ همیجوری که با "ت" حرف میردم و هر هر هم میکردم رو وایت برد واسه اون یکی همکارم که با چشای گرد داشت نگام میکرد نوشتم قضیه چیه، که بدونه من به چی دارم می خندم و یه وقت خدای نکرده فک نکنه که جوکی چیزی شنیدم که می خندم!!!!!!!!!!
اون ته الآن یکی یه کلمه ای گفت برام خیلی ثقیل بود! چی بود؟؟؟ آبدوغ؟ آبرو؟ چی هس؟؟ مطلعین میشه لطف کنید یه دو مثقال تستی بخرید برام کار بزنم بلکتم کلاسم بالاتر رفت!!!!!!!

2. بالاخره ماشینمو گرفتم. بیشتر از پول بیمه پیاده شدم! لعنتی! هر چند هنوزم که یاد صحنه تصادف می افتم خدا رو شکر می کنم که کسی اون لحظه – و باور کنید فقط اون لحظه- از پشت  سر نیومد که قیچیم کنه.

3. دیدید دنیا چه کوچیکه؟ دو سال پیش، صبح ساعت 5 و 6، داشتیم 5 تا ماشین از خونه ما راه می افتادیم، بریم تبریز. یه خانومی یهو رد شد و رفت جلو و اومد عقب و یه دور خیز کرد و پرید در آغوش مادر خانومی که ای جاااااااااااااااااااااااااااااااااان تویی؟؟  یه دوست دوست داشتنی دوران دانشگاهی مامان بابا! همسایه امون بود!
بودیییییییییم تا مامان یه روز رفته بود خونه اشون و دوست پسر دخترشم بود و شروع کردن به آلبوم دیدن که یه عکس از بچگی های پسره هم تو آلبوم بوده و مامان میگه ااااااااااا این که -مثلا- "جک" ه!!!! اینجوری میشه که بابا و جک فامیل درمیآن، البته خیلی دور. شوهر خاله بابا، دایی جک ه! اما جالبش اینجاس که تا سالها همه زندگی بابا تحت تاثیر مامان-بابای جک بوده (که هر دو خیلی سال پیش فوت کردن) حتی رشته دانشگاهی بابا و حتی تر اسم داداشی!!!!!
بازم بودیم و بودییییییییییم، تا دیشب اینا اومدن خونه ما. حرف شد و من که حرف دانشگامو زدم، جک گفت چند تا دوستای دبیرستانش اونجا بودن و اولین کسی که اسم برد یکی از بچه های صمیمی اکیپ سابق ما بود – و اتفاقا رفیق جینگ آقاهه!!!!!!!!!!!!!-
خدایی دنیا خیلی کوچیکه!

4. دیشب، ساعت 10، شام که تموم شد: دوست جون مامانم اومد پرسید ریواسی ماشین ظرفشویی دارید؟
-آره!!!!!
* پس بذارم همینجا ظرفا رو؟
-دستتون درد نکنه!
*بیا پس ظرفا رو تمیز کنم، بذاری تو ماشین.
-نه ژی ژی جون (چیه؟ حال کردم از این اسم خوشگلا بذارم!!!!) نمی خواد! ما تمیزشون نمی کنیم!!!!!!!!!
* ماشینتون خراب میشه کهههههههههه!
-نه! همیشه همین کارو میکنیم! چیزیش نمیشه! مارکش خیلی مرغوبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! –نیشمم باز بودا! اما نه که عادت ندارن کسی دلقک بازی در آره، متوجه نشد دارم شوخی می کنم!!-
ساعت 5/11 : بزرگترا تو هال، داداشی تو اتاقش، بچه های اونا خونه خودشون! ریواسی تو آشپزخونه!!!!!!!!!!!!!!! در نقش فاطی ظرفشور! در نقش ماشین ظرفشویی دلونگی و آ ا گ و زیمنس و ال جی و کوفت و زهرمار! تمیز کردم و شستم و خشک کردم ! تمیز کردم و شستم و خشک کردم ! و باز هم تمیز کردم و شستم و خشک کردم !!!!! آخراش مامان اومد کمک خشک کرد و جمع کرد! ساعت 20/1 خاک انداز آوردن منو جمع کردن!

5. گفته بودم که سمن خیلی نمکیه؟ بخصوص چشاش؟ نمونه اشو توجه بفرمایید:
امروز، کافی شاپ>>
ریواسی: دو سه هفته دیگه این گوشیه سه ساله میشه . (هدیه تولد آقاهه بود)
سمن: تولدش مبارک! خوب نگهش داشتیا! بزنم به تخته.
بعد با مشت و لگد و کله به میز و صندلی میکوبه که دفع شر!!!!!!!!!!!!!! کنه.
قاقاهامونو!!!! می خوریم و پا میشیم بیایم. میرسیم تو ماشین. من هرررر چی میگردم موبایلم نیس! سمن گوشییییییییممممممممم!!!!!!!!
(اینجا من که اصولا میدونید اشتباه نمی کنم و معصومم، اقرار می کنم که سمن گناهی رو واسه چی پیاده کردم با خودم؟؟؟ بعد خودم گازشو گرفتم و دویدم!!!!!!!!!!! )
خلاصه که وقتی رسیدم و گوشی رو میز نیود دلم رفتا (گوشیمو خیلی دوست دارم خب!) خوشبختانه آقاهای مهربون اونجا!! پیداش کرده بودن و داده بودن به خانوم مهربون!!!
ممنونم سمن جون که اون ضرباتو زدی به میز! میدونم که نمی شد محکمتر بزنی، میز میشکست! به هر حال نمک چشمای شما قدرتش بیشتر از این حرفاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ماشالله اش باشه این هفته بس که نوشتنی داره! دستم در اومد دیگه! نیاید فحش بدید که طولانیه ها! تقسیم بر هفتش کنید، روزی یه تیکه اشو با سبزی خوردن و نون اضافه بخورید.
واسه تیکه آخرش که شاید به دلیل وجود بعضی لغات ، رو دل کنید، آبلیمو به کرات بخورید! من شرمنده ام! وظیفه من بود که جمعیتی رو آگاه کنم!!

فلیکا نوشت:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این علامت تعجبا مال شما!!!! دیدم خیلی کم بود تعدادش تو این پست!!!!!!!!!!!


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
خوبم! خوبیم! خوبند!!


بار سومیه که دارم مینویسم!!! حق بدید که الآن مخم راه راه شده باشه!
صبی پاشدم کلی نوشتم، وسطش هی کار پیش اومد و رفتم و اومدم و چتیدم و حرفیدم و خوندیدم! تا باخره ظهر شد، ناهار تناول کردم و بعد خیلی شیک اومدم کامپیوترو خاموش کردم و که قار قار نکنه و بخوابم!
الآنم پیش پای این یکی بچه ام، کلی نوشتم، همزمان یه وبلاگ باز کردم که قاطی داشت انگار و کامی منم که حسااااس!! قاطی کرد و کل وب- پیج هامو با ارور بست!!!
پرو تر از منم فقط خودمم که باز شروع کردم به نوشتن!!! اگه این نوشته بالاخره به دستتون رسید یه صلوات شادی روح آسفالت شده من ختم بفرمایید!!

*بی ماشینی هم عالمی داره! تو این سه ساله اگه یه روزایی هم ماشین جایی بود، یا کاری نداشتم و میشستم تو خونه، یا یکی باهام بود که اون ماشین داشت!!
البته ها! قبل ماشین خریدنم، من تاکسی سوار نبودم! همیشه حس می کردم اونقدر پول ندارم که خرج تاکسی کنم! بخصوص اونوقتی که تو گیر و دار جمع کردن بودم که جدا نداشتم و حتی اگه مسیر اتوبوس خور نبود، از خدمات خط یازده بهره می بردم!
خوشم می آد الآن! از تو خیابون راه رفتن و کنار مردم نشستن و بلند شدن و گاهی شنیدن حرفای بقیه و دیدن کاراشون و ...
بااینکه فقط واسه سر کار رفتن تقریبا دو ساعت بیشتر زمان می ذارم! صبحا تو تاریک روشنی چک چک می لرزم و هر هر می خندم تا اتوبوس بیاد! اصلاندشم از خودمم خوشم می آد که از شرایط پیش اومده داره لذت می بره!!!!!!!!!!!!!! تا حالا هم -جز یه بار که تقریبا واسه اینکه برداشت بدی نشه مجبور شدم- پیشنهاد بابا یا همکارا رو واسه تا یه مسیری رسوندن رد کردم. کوله امو در آوردم و می اندازم رو دوشم و هر جا هم که بشه تو خیابون میدوم. حال هم میکنم تا چش حسود بترکه !!!!!!!!!!! (خاک به سرم اینهمه صدای تالاق تولوق مال چشای کیا بود؟)

**در صبح دل انگیز چارشنبه عزیز، موبایل بنده یک طرفه شد. چرا؟ چون آقای کارمند بانک موقع دریافت مبلغ، فراموش کرده بود که وارد کامپیوترش کنه و در نتیجه ته فیش مهر بانک و کارمند داشت ولی پرفراژ نشده بود!
خیال نکنید من به عقلم می رسید که برم این چیزاشو چک کنما! شمشیرمو آماده کرده بودم که برم گوش تا گوش کل مخابرات رو قلع و قمع کنم. فیش دست بابای یار غار بود و ایشون زحمتشو کشیدن!
ولی دست بانک و مخابرات و همه دست اندرکاران درد نکنه که به محض مشخص شدن موضوع، حلش کردن و پنجشنبه ظهر که من موبایلمو روشن کردم، خط درست بود.
از اونجایی که من چند وقته افتادم رو مود خوشبینی، همه چی رو گذاشتم به پای خطای انسانی که نمیشه که نباشه!


***اتاق تکونی ای کردم که به عمرم ندیده بودم! بولدوزر ورداشتم افتادم به جون وسایلم! چنان تصفیه و تهذیبشون کردم!! که الآن دو تا طبقه کمدم خالی مونده!!!!
تو این بین یه سری فیلم از دوران دایناسورا، اون موقع که دانشجو بودم پیدا کردم. آخییییی چقده همه امون الهی بودیم.
کلی "یاد یاران سفر کرده" شدم، و آخی اوخی کردم و دلم تنگ شد واسه اون روزا و اون بچه ها. درگوشتون بگم، یه ذره هم خودمو ویشگون گرفتم که آخه چرا اون موقع اونقدر بی عقل بودم و فلان کارو کردم یا نکردم؛)
فرداشم زنگ زدم به یه دوست قدیمی که گذر روزگار گمش کرده بود!!!! بسی خرسند شدیم و اینا.

٪ آهان باز یادم نره! شاید دقت کرده باشید که یهو تو اون بیلبیلکه بعضی چیزا به تاریخ روزای قبلی اضافه میشه. مال وقتاییه که اینترنت یا کامپیوتر در دسترسم نیست، تو گوشیم یا رو کاغذ می نویسم، تا یه وقتی که یادم بیاد و بیام اینجا ثبتشون کنم!


X این روزا رو دوست دارم.. همه لحظه هاشو. حتی وقتی میبینم که ممکنه به اشارتی بیفتم بیرون گود! هر چی باشه ماه منه :)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41962


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها