احتمالا هم طولانیه و هم بسیااار جسته و گریخته. به بزرگواری خودتو ببخشید؛)
سلام خوبین؟ الآن اینجوری که دارن نگام می کنین فقط دو تا معنی می تونه داشته باشه! یا می خواید بزنیدم که خب بچه که زدن نداره! یا کلا به جا نمی آرید که اونم راه حلش ساده است، خودمو دوباره معرفی می کنم! ریواس هستم! 6 ساله از تهران!! حالا خوبید؟ خوشید؟ سلومتید؟؟ منم؟؟ خوب بودن که خوبم. به شدت دارم سعی می کنم که جفتک نندازم! یه مدت قبول کنم که تو کار و زندگی به جنبه های دیگه ای که به نفعمه فکر کنم و نذارم بهم بر بخوره و آسه برم و آسه بیام. قبول کنید واسه من خیلی کار عظیمیه!!!
مممم! عرض به حضورتون که از اخبار اخیر، مهم این که به شدت حواس پرت شدم! این چند روز آخری که دیگه نوبرشو آوردم. 4شنبه ای، می خواستم از شهرک غرب، برم فرشته. مسیر واضح و مستقیم بود دیگه. نمی دونم چی شد که خروجی چمران و پیچیدم به جنوب! بعد خواستم با کمترین اتلاف خرابکاری مو درست کنم، هی اشتباه پیچیدم! هی کج رفتم! کلی معطل شدم و خیلی هم عجله داشتم. خلاصه رسیدم و کارم انجام شد و بعدش می خواستم برم تو دولت.افتادم تو مدرس شمال، یهو نفهمیدم چرا یه جا پیچیدم تو مدرس جنوب!!! باز کلی دور خودم شمسی و قمری!!! تمام مدت هم داشتم فکر می کردم که امشب چرا هوا اینجوریه؟ چرا من دیدم اینقدر بده؟ فکر می کردم شاید چشمام خسته است! وقتی خواستم پارک کنم و پیاده شم دیدم بله! چراغ بالا سرمو روشن کرده بودم و یادم رفته بود خاموش کنم!!! بگم بازم؟ امروز رفتم بالا سر داداشی، میگه چه خوش بویی! شامپوته؟ * عوضش نکردم! همیشگیه است! -لاکته؟ * نمی دونم! (بو میکنه و می بینه نه!) هی کله ام و لباسم و همه رو بو کرد و رفت. چند دقیقه بعد اومدم تو اتاق دیدم در عطر تو کمدم بازه!!!! با شرمندگی داداشی رو صدا کردم که بوی عطرم بود، یادم نبود زدم!!! هنرای خورده ریزم بمونه! مثلا اینکه رفتم برم بانک پول بریزم، پول و یادم رفت ببرم! و وسط راه برگشتم!!
مریضیه این ننه؟ می میرم یعنی؟ برم فرنگ عملم کنن خوب نمی شم؟ آروز دارم هنوز! نوه سکینه کلثوم هنوز داماد نشده، گاو مش رجب هنوز شیکم دهمشو نزاییده! نمیرم ننه!!
راستی! منوچهرم بیدار شد. اون شبی اونقدرررر کله اشو گرفت بالا و عرض اندام کرد که دق دلیه همه این مدت خوابیدشنو در آورد فکر کنم. از صبح هم گذاشتمش رو تراس واسه گردش علمی که خووووب هوا بخوره!
ااامممم! یه ذره هم پشت این همکاران جدید حرف بزنم، وقتی که می ذارید اینجا رو بخونید حلال شه!!! نمی دونم چه صیغه ایه که وقتی این دوست گرامی ما که پستشو الآن تقریبا به من واگذار کرده، نیست؛ همه گرم سلام می کنن و جواب سلام میدن و عادی طی می کنن. یه دو ساعت که می آد سر بزنه، برخورد همه از این رو به اون رو میشه!!!! البته خیلی صیغه های مجهول دیگه هم هست، ولی نه دوست دارم بحثشو راه بندازم اینجا، نه گفتنش فایده ای داره، جز اینکه خودم حساستر میشم.
قبلا که من اینهمه می نوشتم حرف از کجا می اوردم؟ یعنی قبول کنم که یه علت وبلاگ نوشتن این بود که خلایی باید پر میشد؟ اینو البته بارها گفتم که من برای حفظ ارتباطم با آدما شروع کردم به نوشتن، ولی الآنم محیط کاریم طوری نیست که ارتباط مورد نیازمو تامین کنه، اما ... اما همین که میبینید دیگه!!! درسته که جدا وقت ندارم، اما صادقانه، این همه دلیل دیر نوشتنهام نیست!
عید داره میآد؟ من هنوز تو پارسال کار دارم! سال بعدم باید مثه امسال بشه ها!نه!! بهتر از امسال. خیلی بهتر از امسال!
فردا صبح نوشت!! شده تا حالا یکی جلو روتون باشه که از دید همه آدم خیلی مثبت و خوبیه، اما حس شما بهش یه جاهایی خوب نباشه؟ نه که خوبی هاشو نبینم، اما انگار یه چیزی تو رفتارش یا شخصیتش هست که سیخم می زنه. از این دید که شاید من آدم شناس بهتری ام تا بقیه، خوشم نمی آد. فقط شاید این آدم نقشی رو در برابر من داره، که قبلا در برابر بقیه نداشته. و تو این نقششه که بعضی خصلتا بیدار میشن... دوست ندارم این حسمو، دلیلش هر چی که هست. حس نمک خوردن و نمکدان شکستن دارم! هر چند حسهای غیر خوبم، احترام و قدردانی ای همیشه دارم به این آدمو کم نمی کنه. |