از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
۲

دیشب حرف این پست شد، یادم اومد که در ادامه اش، باز هم یه پست ادیت نشده و پابلیش نشده باید داشته باشم، که باز هم!!! به دلایلی که الآن یادم نمی آد نذاشتمش رو بلاگ. الآن که اومدم دنبالش می گردم، می بینم فقط چند جمله اش و اینجا دارم، احتمالا save شده تو  کامپیوتر خونه و کیه که حالا شب بره دنبالش بگرده!
الآن انگیزه کافی واسه دوباره نوشتش دارم، ربطش بدید - اگه خواستید- به ادامه همون پست! شاید اصلا سریالی بشن این جور پستهای "پرده دریم"!!

... هوس کرده ام، مدتیست، که پرده بدرم! نقاب بردارم! بشینم اینجا چشم در چشم، و نرم نرم حجابها را بردارم! شاید، اعتراف کنم، به انچه که بودم، آنچه که نمی دانم هستم! به ترسهایم! حسرتها! آرزوها! هوس کرده ام لاقیدِ حفظ !! آن خودم باشم! لاقید و آزاد! آنطور که شب خسته نباشم از اینهمه فکر! اینهمه دقت و توجه!

از کودکی هایم نوشتم! از اینکه در بزرگ بودنها حل شد و محو. از افتخارم به آنهمه عاقل بودن و خوب فکر کردن و خیلی فکر کردن و فکر کردن!
در آنچه که در کودکی های من گذشت، کسی "مقصر" نبود. همه آنهایی که کنار کودکی های بی بچگی ام محکم ایستاده بودند، این روزها ایستاده اند کنار بچگی هایم، کنار پیدا کردن خودم. همانقدر که این روزها مهربانند و به فکر، آن روزها هم بوده اند. همانقدر که این روزها "من" را برای خودم می بینند، آن روزها هم می دیدند. دوست دارم هر بار اینها را بگویم که کسی، هیچ کس، دنبال "آنکه" خوب تا نکرد با کودکی های من نگردد!

سالهای سال، "چیزی" بود که خودم را سپرده بودم بهش! که جلو ببردم! حتی در تمام فریادهای انکار کننده، اعتراف می کنم، که بود! زمانی، رسیدم به جایی که دوست داشتم فریاد بزنم که نیست، تا نباشد؛ اما کنار آن فریادها هم هنوز بود! "من در نگاه دیگران"
که می دانم از آنهمه تشویق آنهمه سالها شکل گرفته بود! از اینکه "عادت کرده بودم" به آنهمه تائید!

گفته ام همیشه که "شیطنت" کم نداشته ام! -به تلخ ترین اعتراف این پست میرسم!- شیطنت های من بودند ، اما ناب نبودند هیچوقت! نه آن زمان که کودک 5-6 ساله بودم، نه حتی در 15 و 20 و 23 سالگی! ناب نبود، غریزه مطلق نبود، همیشه همیشه همیشه پشتشان "فکر" بود. ("فکر"، نه لزوما منطق؛ بلکه نوعی از اندیشه و توجه و درگیری ذهنی)
هر بار، هر سال، هر سن  نوعی از فکر! و "دیگران" ای که هر بار به نوعی نشسته بودند کنار بخشی از این "فکر"
اغلب شیطنت می کردم، کنار این زمزمه دائمی ناخودآگاه ذهنم که آنچه دیگران می بینند "دخترک شیطانی" است و از این نمای خودم خوشم می آمد!
حتی! اعتراف می کنم، بارها که در تنهایی شیطنت می کردم، ناخودآگاهم زمانی را می جست که "دیگری" از این شیطنت بشنود، ببیند، بداند و ...
حتی تر، شاید گاهی "دیگری" خیالی ای بود که به خاطر آنچه فکر خواهد کرد، شیطنت می کردم!

"زمزمه دائمی ناخودآگاه" من ، شاید مخفی ترین بخش وجودم بوده که این روزها شناخته امش! نه که بگویم "فیلم" بازی می کردم برای جمع؛ در ناخودآگاه من حرفهایی می پیچید، که تاثیر میگذاشت. روی همه حرفها و فکرها و رفتارها و لحظه هایم تاثیر می گذاشت، بدون آنکه خودم بفهمم.
فکر میکنم هیچ کس به اندازه "خود من" نمی تواند خودش را گول بزند! نمی تواند "غل در لذت" بسازد برای خودش! نمی تواند "القای باور خوشی" کند در لحظه هایش. *
نمی دانم می شود فهمید این حرفهایم را؟ برای کسی که شاید تجربه اش نکرده، یا کسی که هنوز نشناخته این "ناخودآگاه" همواره اش را؟!

به این روزهایم نگاه می کنم. به اینکه ته هیچکدام از نگاهایم به "اطرافیان" نمیرسد و چقدر آرامم! به اینکه "آنچه دیگران می بینند" آنقدر رنگ باخته برایم، که گاهی حضورشان را فراموش می کنم! لحظه های تنهایی ام پر شده از همه کارهایی که غرق در لذتم می کند و هیچکدام را حتی دل نمی کُنم به کسی بگویم! حتی به آن "دیگری خیالی". انگار این کلامها "من" خودم را تقسیم می کند با دیگران!
به اینکه هر وقت هوس کنم قهقهه می زنم، پر جنب و جوش و پر انرژی و مهربانم؛ و شاید درست پنج دقیقه بعد، بپیچم به خودم و اندیشه های خودم و آرام یک گوشه بنشینم برای خود خودم!
به اینکه وقتی به عنوانی: وقار، منطق، شیطنت، استعداد، پشت کار، مهربانی، غد بودن، یاغیگری، غرور، برخوردهای یخ و هر چه و هرچه؛ معرفی میشوم به جمعی؛ اگر هوس کنم جز آن باشم، ثانیه ای به "آنچه دیگری می بیند" دقت نمی کنم .

نمی دانم! شاید سالهای بعدی که بیاید، در کلام و رفتار امروزم هم هزار "زمزمه دائم ناخودآگاه" ببینم. شاید آن روزها از امروزها هم رهاتر شوم و لاقیدتر و آزاد تر.

 

*توضیح دارد! مفصل است! و بی ربط به باقی اعترافها! علی الحساب فاکتور گرفته شد!!!!


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

سلامنعلیکم!
فکر کنم یه نیم ساعتی الآن باید دستم آزاد باشه، اومدم عین نیم ساعتو نق بزنم! مجلی اگه هست، قربون دستت، اون که جلو پاته کنترله، بزن اون یکی کانال فارز جان داره "دختر تهرون" می خونه جیگرت حال می آد!

مامااااااااااااااان! این خدا رو نیگا!!!!! پاشو گذاشته رو گاز!
البته بینی بین اللهی خدای جونمی خیلی مخصیما! همین یه هفته قد یه عالمه ماه، شرمنده امون کردی! لطف کردی! لذت دادی! دیگه لب کلام همون مخلصییم!

سرم شلوغه! خب تایم رو شاید بشه یه جوری مرتب کرد، ولی ذهنم هم شلوغه! شلوغ و پر رفت و آمد! دست رد به سینه هیچی هم نمی زنم!
چون رومم خیلی زیاده، 5شنبه ها کلاس می رم، از صبح تا 2. یه کار تحقیقاتی هم دارم شروع می کنم که اتفاقا محض خنده!! کارشون خیلی فورس ماجور و بدو بدوه!
یه عالمه دل مشغولی دیگه هم دارم، که دوست تر دارم باقی بمونن تا حذف شن!

اوضاع شرکت هم جدا دیدنیه! رسما مدرسه پیرمردهاست! فک کن فقط! دارن با جدیت یاد می گیرن که "کپی- پیست" چیست و چگونه است! تو خود حدیث مفصل بخوان!
از اون طرف این چند روز، خوردن به مشکلات داخلی و دارن دو تیکه میشن و اموال تقسیم می کنن!! و اومدن سرورا رو یکی من، یکی تو! کردن!!! انگار نه انگار که این دو تا موجود! لینکن به هم و اگه لینکشونو برداریم نابود میشن! بهشونم که گفتم فرمودن که به ما ربطی نداره چی سر سرور اونا می آد!!!!!!!!! یه کاری کن مال ما Down نشه!!!!
تاکسییییییییی کشتااااااااااااااارگاه!

حالا که می خوام نق بزنم، نق های ذخیره شده رو هم رو کنم دیگه!
آقا! ما یه ماه قبل عید تقریبا، یه عدد لپ تاپ ابتیاع کردیم ( برامون کادو گرفتن در واقع)
یه ماااااه آزگار -جدا ها- گشتیم و این ور و اون ور که یه چیزی بگیرم که هم به دردم بخوره، هم خوشم بیاد ازش، هم اون خوشش بیاد ازم!!
بالاخره عمل با موفقیت انجام شد و ما بچه مونو آوردیم خونه، همون شب شروع کردیم DVD ریکاوری بسازیم که....
بعله هنگ نمودند و آقای DVD-Rom به لقا الله پیوست.
تو گارانتی هم عینا ذکر شده بود که DVD-ROM ، شارژر و باتری جزو تعهدات ما نیست!
بچه رو ور داشتم بردم دکتر و راست و حسینی گفتم اینجوریه! رفت گارانتی و نمی دونم چرا -حتما چون من خیلی ماه و خانوم و اینام!!!- عوضش کردن برام مفتکی!
ما هم خوششششاااااااااااااال اومدیم خونه و بعد یه مدتی دیدم ای بابا، این هر وقت شارژر می خوره بهش هنگ می کنه! دم عید بود و زنگ زدم و گفتن که الآن که دیگه بچه های فنی نیستن و 14 هم بیار.
وسط عید باز بردمش گذاشتمش در انظار عمومی خوووووووووووب هنگ کرد که شاهد داشته باشم !!!!
خلاصه مااادر، دردسرتون ندم 14 ام بچه رو باز فرستادن اتاق عمل و فرمودن که تماس می گیرن!
یه روز و دو روز و یه هفته و .... خیییییییییییر! تماسی نبود! زنگ زدم گفتن خودمون تماس میگیریم!!!!
باز یه هفته بعد زنگ زدم ( خدا رو بارها بارها مرتبه شکر که این روزا اوضاع عصبیم خیلی خوبه و آرومم و سر جنگ با کسی ندارم و همه کارامو می تونم با ملایمت پیش ببرم) خلاصه زنگ زدم که بالام جان! من اون لپ تاپ و خریدم واسه استفاده ها، نه واسه پشت ویترین!
(یه آقایی بود اونجا که با هم اندکی دوست شده بودیم و بیشتر از بقیه بلد بود منو گول بزنه:((  که از بعد عید ندیده بودمش دیگه) یکی دیگه بود که بهم گفت بچه های فنی می گن شما این دستگاه و بردید جای دیگه بازش کردن خرابش کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بارباپاپای مهربان عوض شد!!! عرض کردم که وایستید پای حرفتون تا ثابت کنم که بهم لپ تاپ دست دوم دادیدD:
نگم دیگه؟؟ یک هفته آزگار منو اینور اونورم کردن! هیچ کی هم مسئولیت این اتهاام!!!!! و به عهده نمی گرفت و همه می گفتن نهههههههه!!!!! خانوم محترمی مثه شما که از این کاری بد بد نمی کنه که!
دیگه بهم گفتن می خوای برات کلا عوضش کنیم یه نو بدیم؟ عرض کردم من یه پنی هم سر نمی دم، لپ تاپ سالم هم می خوام، حداقل با همین config مال خودم!!!!
نتیجه؟؟
دو روز بعدش زنگ زدن که تعمیر شد! و تعمیر شده بود! کل مادربورد و عوض کرده بودن و چون می دونستن این کار پای گارانتی خودشونه و خیلی هزینه بره براشون، می خواستن گارانتی منو باطل کنن!
آره مادر! دنیا میدون جنگه!
بعد دیگه من کوتاه نیومدمD: که یعنی چی این حرفتون و از کجا معلوم باز دفعه دیگه همین آش و کاسه نباشه! و ....
ادامه داستان نکته آموزنده خاصی نداره!
نکات بالا رو مرور می کنیم و مبحث درسیمونو ختم میکنیم!
اول! حرفتو بزن و کوتاه نیا، محکم حرف بزن ولی تا می تونی دعوا نکن، داد نزن! منطقی سوسکشون کن!
دوم! نه تو ظاهر، نه اون ته ته های دلت، شک نکن و نگران نشو. همش منتقل میشه تو رفتارت!
سوم، چهارم.... دهم! کلاتو محکم بگیر باد نبره!!!!!

خب بچه های گلم! خوب بخونید هفته دیگه امتحان پای تخته ای داریم از درس امروز!!!!!!!!

**

اوضاع اینجا خیلییی خنده داره! الآن به قول یکی، به منم برچسب اموال می زنن، می ذارنم تو جعبه!!!


دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
حسرت کودکی

اومدم یه پست جدید بذارم، دیدم اینو چند وقت پیش گذاشتم تو چرکنویس ها! یادم نیست چرا ثبتش نکردم، شاید اون وقتی که مینوشتم حرفام بیشتر از این بود و فرصت نکرده بودم تمومش کنم و یادم هم نبود که آدم ادامه دادن نوشته هام نیستم!! به هر حال الآن که خوندمش حس خوبی داد بهم، تا پست بعدی رو بخوام بنویسم یمروز فردا -احتمالا- باشه اینجا

چند وقتی هست که آن پشت پشت های من چیزی در حال تغییر است! در حال جستجو! انگار در گوشه های خاک گرفته ام، چیزی می جنبد!
چند وقتی هست که با خودم آشناترم انگار! یا نه! می خواهم که آشناتر باشم گویا. تازه دارم می بینم که اینهمه سال عاقل بودن، چقدر از من موجود غریبی ساخته! غریب تر از هر کس هم برای خودم! تازه دارم می بینم که چندین سال را هدر دادم ام از لذت ساده لمس خودم. آن محکم حرف زدنها، محکم فکر کردنها، محکم تصمیم گرفتنها؛ آنقدر محکم که تا انتهای باورهای خودم هم نفوذ می کرد؛ من را هی پیچیده و پیچیده می کرده!
چد وقت بچه نبودم؟... چند وقت بچه بودم اصلا؟؟
مدتها درگیر بودم که پس کودکی های من چه شد؟ دردآور است شاید، اما من خاطره زیادی از کودکی هایم ندارم! شیطنت ها، بی فکری ها، غرق شدنها، هیچ کدام انگار نبوده اند در بچگی های من! انگار بلندم کرده اند و چشم بسته در زمانی فرودم آوردند که از داستان کودکی خیلی خیلی دور شده بودم!
برای غیر خودم نمی دانم، اما برای خودم بیش از اندازه دردناک است. اینکه من همیشه بزرگی کرده ام! همیشه تمام تلاشم این بود که بزرگتر شوم، عاقلتر شوم، بیشتر فکر کنم، منطقی تر تصمیم بگیرم. همیشه از همسن هایم جدا بودم! شاید آن روزها که عقلم اینقدر نمی رسید که آنقدر عاقل نباشم! می بالیدم به خودم، می خندیدم به حرفهای کودکانه همکلاسی ها، حوصله ام سر می رفت از سرگرمی هایشان، منزجر می شدم از حرف ها و شوخی هایشان! من خیلی بزرگ بودم!!!!
هر لحظه ای که از کودکی و نوجوانی به یادم می آید، تمام تمام تمام ذهنم پر بود از تلاش و تقلای بزرگ دیدن و بالا رفتن! در این ذهنِ آنهمه از منطق پر، کِی فرصتی بود که از ریز ریزهای لذت بخش زندگی بهره بگیرم؟ کی یاد گرفتم که لمس عروسکهایم پر از ذوق کندم؟ کِی یاد گرفتم که لذت ببرم از باد؟ از باران؟ کِی یاد گرفتم که تمام روحم را از لذت پر کنم؟ کِی یاد گرفتم که تجربه کنم و از زمین خوردنم گریه کنم و مثل همه آدمها گاهی ببازم؟
من همه  کودکی هایم را بزرگی کرده ام! همین است که هیچ یادم نمی آید! هیچ نبوده که یادم بیاید!!
داستان دختران 17-18 ساله و عاشقی هایشان، داستان 14-15 ساله ها و دل دل کردنهایشان، داستان آینه و رژ لب مامان؛ همه برای من غریب است!
حتی شروع عاشقی ام هم منطقی بود! هرچند این "عاشقی" تنها جای زندگی ام بود که منطق کمتر از همیشه راه داشت.
چقدرررر دلم می سوزد به همه آن سالهای 20 و حواشی اش و دیوانگی هایی که نکردم.
دلم می سوزد به آنهمه ماه و سالی که دلم تپید برای نگاهی که به وضوح می تپید برای من، و آنقدر پر از منطق بودم که یک سال نگاه چشم در چشم نفس گیر خون به گونه آور (!) ممتد را نگذاشتم حتی به سلام برسد!!!
دلم می سوزد به همه گریه هایی که نکردم، به همه دل تنگی هایی که نکردم، به همه دل بزرگی هایم!
افتاده ام به جان همین اندک توانی که از کودکی دارم!!
اما... این کودکی انتخاب منطق، مثل کپی از یک نقاشی است! اصل نیست یک جورهایی! با تمام وجود هم که کودکی کنم، با تمام تمام هم که بی فکری کنم، که ذوق کنم، که غنج بروم، همه همه دلم هم که پر شود از لذت یک فریاد، یک دویدن، یک قهقهه؛ باز چیزی کم دارد انگار! چیزی سر جای خودش نیست!
من می بایست زمانی خیلی پیش از اینها لذت بردن را می آموختم. که امروز روزی آنقدر بی تجربه نباشم در ذوق و شوق واقعی از ته دل ...

 

ممممم!! قول نمی دم کامنتای این پست جواب داشته باشن!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41943


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها