دیشب حرف این پست شد، یادم اومد که در ادامه اش، باز هم یه پست ادیت نشده و پابلیش نشده باید داشته باشم، که باز هم!!! به دلایلی که الآن یادم نمی آد نذاشتمش رو بلاگ. الآن که اومدم دنبالش می گردم، می بینم فقط چند جمله اش و اینجا دارم، احتمالا save شده تو کامپیوتر خونه و کیه که حالا شب بره دنبالش بگرده! الآن انگیزه کافی واسه دوباره نوشتش دارم، ربطش بدید - اگه خواستید- به ادامه همون پست! شاید اصلا سریالی بشن این جور پستهای "پرده دریم"!!
... هوس کرده ام، مدتیست، که پرده بدرم! نقاب بردارم! بشینم اینجا چشم در چشم، و نرم نرم حجابها را بردارم! شاید، اعتراف کنم، به انچه که بودم، آنچه که نمی دانم هستم! به ترسهایم! حسرتها! آرزوها! هوس کرده ام لاقیدِ حفظ !! آن خودم باشم! لاقید و آزاد! آنطور که شب خسته نباشم از اینهمه فکر! اینهمه دقت و توجه!
از کودکی هایم نوشتم! از اینکه در بزرگ بودنها حل شد و محو. از افتخارم به آنهمه عاقل بودن و خوب فکر کردن و خیلی فکر کردن و فکر کردن! در آنچه که در کودکی های من گذشت، کسی "مقصر" نبود. همه آنهایی که کنار کودکی های بی بچگی ام محکم ایستاده بودند، این روزها ایستاده اند کنار بچگی هایم، کنار پیدا کردن خودم. همانقدر که این روزها مهربانند و به فکر، آن روزها هم بوده اند. همانقدر که این روزها "من" را برای خودم می بینند، آن روزها هم می دیدند. دوست دارم هر بار اینها را بگویم که کسی، هیچ کس، دنبال "آنکه" خوب تا نکرد با کودکی های من نگردد!
سالهای سال، "چیزی" بود که خودم را سپرده بودم بهش! که جلو ببردم! حتی در تمام فریادهای انکار کننده، اعتراف می کنم، که بود! زمانی، رسیدم به جایی که دوست داشتم فریاد بزنم که نیست، تا نباشد؛ اما کنار آن فریادها هم هنوز بود! "من در نگاه دیگران" که می دانم از آنهمه تشویق آنهمه سالها شکل گرفته بود! از اینکه "عادت کرده بودم" به آنهمه تائید!
گفته ام همیشه که "شیطنت" کم نداشته ام! -به تلخ ترین اعتراف این پست میرسم!- شیطنت های من بودند ، اما ناب نبودند هیچوقت! نه آن زمان که کودک 5-6 ساله بودم، نه حتی در 15 و 20 و 23 سالگی! ناب نبود، غریزه مطلق نبود، همیشه همیشه همیشه پشتشان "فکر" بود. ("فکر"، نه لزوما منطق؛ بلکه نوعی از اندیشه و توجه و درگیری ذهنی) هر بار، هر سال، هر سن نوعی از فکر! و "دیگران" ای که هر بار به نوعی نشسته بودند کنار بخشی از این "فکر" اغلب شیطنت می کردم، کنار این زمزمه دائمی ناخودآگاه ذهنم که آنچه دیگران می بینند "دخترک شیطانی" است و از این نمای خودم خوشم می آمد! حتی! اعتراف می کنم، بارها که در تنهایی شیطنت می کردم، ناخودآگاهم زمانی را می جست که "دیگری" از این شیطنت بشنود، ببیند، بداند و ... حتی تر، شاید گاهی "دیگری" خیالی ای بود که به خاطر آنچه فکر خواهد کرد، شیطنت می کردم!
"زمزمه دائمی ناخودآگاه" من ، شاید مخفی ترین بخش وجودم بوده که این روزها شناخته امش! نه که بگویم "فیلم" بازی می کردم برای جمع؛ در ناخودآگاه من حرفهایی می پیچید، که تاثیر میگذاشت. روی همه حرفها و فکرها و رفتارها و لحظه هایم تاثیر می گذاشت، بدون آنکه خودم بفهمم. فکر میکنم هیچ کس به اندازه "خود من" نمی تواند خودش را گول بزند! نمی تواند "غل در لذت" بسازد برای خودش! نمی تواند "القای باور خوشی" کند در لحظه هایش. * نمی دانم می شود فهمید این حرفهایم را؟ برای کسی که شاید تجربه اش نکرده، یا کسی که هنوز نشناخته این "ناخودآگاه" همواره اش را؟!
به این روزهایم نگاه می کنم. به اینکه ته هیچکدام از نگاهایم به "اطرافیان" نمیرسد و چقدر آرامم! به اینکه "آنچه دیگران می بینند" آنقدر رنگ باخته برایم، که گاهی حضورشان را فراموش می کنم! لحظه های تنهایی ام پر شده از همه کارهایی که غرق در لذتم می کند و هیچکدام را حتی دل نمی کُنم به کسی بگویم! حتی به آن "دیگری خیالی". انگار این کلامها "من" خودم را تقسیم می کند با دیگران! به اینکه هر وقت هوس کنم قهقهه می زنم، پر جنب و جوش و پر انرژی و مهربانم؛ و شاید درست پنج دقیقه بعد، بپیچم به خودم و اندیشه های خودم و آرام یک گوشه بنشینم برای خود خودم! به اینکه وقتی به عنوانی: وقار، منطق، شیطنت، استعداد، پشت کار، مهربانی، غد بودن، یاغیگری، غرور، برخوردهای یخ و هر چه و هرچه؛ معرفی میشوم به جمعی؛ اگر هوس کنم جز آن باشم، ثانیه ای به "آنچه دیگری می بیند" دقت نمی کنم .
نمی دانم! شاید سالهای بعدی که بیاید، در کلام و رفتار امروزم هم هزار "زمزمه دائم ناخودآگاه" ببینم. شاید آن روزها از امروزها هم رهاتر شوم و لاقیدتر و آزاد تر.
*توضیح دارد! مفصل است! و بی ربط به باقی اعترافها! علی الحساب فاکتور گرفته شد!!!!
|