از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 تیر ماه سال 1387


هامون که دراومد بچه بودم خیلی. نمی دونم از چیش خوشم اومده بود؟ فضای فیلم؟ شاید! به هر حال چیزی بود که گوشه کنار ذهنم صحنه هاشو داشتم. پارسال مامان یه بار ازم شنید که دوستش داشتم و شاید دارم! چند روز بعد ما یه CD هامون خونه داشتیم و یه دستگاه Player و تلویزیون فلانقدر اینچ!
نشستم دیدمش و نچسبید!
خیلی فیلم ها رو نباید وسط روز دید، وقتی بوی پیاز داغ تو خونه پیچیده و مامان داره ظرف می شوره! وقتی آفتاب پهن شده تو خونه و صدای بچه ها از تو کوچه می آد! نمیشه یا نمی چسبه که وسط جریان زندگی علمشون کنی.

می دونستم نیم نسل! قبل من چه کشیده از هامون! چه کرده با هامون! هامون چه کرده با اونها.

خیلی لازم نبود که سعی کنم که حس کنمشون. منهم اسطوره "علی" دارم به جای "هامون"
اسطوره ها قرار نیست حرف جدیدی بزنن! همین کافیه که حرف بزنن! همین حرفهای ساده رو، از دل بزنن. همین "دوستت دارم" ها رو!
من هنوز هم و شاید تا همیشه، آروز دارم برم نبض ایفل و بگیرم.
هنوز هم انار که میبینم بی اختیار یکی تو گوشم میگه "دل آدمیزاد مثل انار است..."
هنوز هم با هر بار و هر بار دیدن گوسفند قربانی، یادم می آد " هر سری به تن رفیقش نگاه می کنه"
هنوز ...
تا مدتها می ترسیدم کسی بخونتش. اگه می خوند و نمی دید بین خطهای ساده کتاب چی داره می گذره؟... می ترسیدم از خوار کردن کتاب اسطوره ایم. می ترسیدم از نفهمیدن درویش مصطفی، مهتاب، کریم و حتی دریانی!
دلم هری ریخت وقتی مامان، یکی از نسل قبل تر، خوندش و گفت"... خب... قشنگ بود! برای یک بار!"
حق دادم بهش که نفهمه من یک سال همه کتاب فروشی های انقلاب و بالا پایین کردم و به هر نشری که میشناختم و بهم معرفی کردن سر زدم تا نسخه جدیدش چاپ شه، و من یکی شو داشته باشم "برای خودم" که بتونم قائمش کنم تو پستوی خونه!
آره! حق دادم ولی دلم ریخت.
هنوزم هر کی میگه "علی"، دلم تا خود دهنم بالا می آد! نکنه همینجوری ساده دیده باشه علی رو! نکنه ندیده باشه اون حرفی که پشت روزنامه لوموند خریدناش بود... پشت محراب کلیسایی اش بود! پشت ....
می دونم درکم نمی کنن خیلی از قبل تری ها و بعدتری ها!
نمی فهمن که "رفیق" برای من شده "علی و کریم" نمی دونن که "رفاقت گودی و غیر گودی نمی شناسه" یعنی چه!

اما.. دونستن اینا برام کافی نیست که بغض نکنم از هر کسی که "من او" ی اسطوره ای من و گذاشته کنار همه کتابهای دیگه اش!

اینا رو نوشتم که بگم حق می دم به اونایی که از "هامون" نفهمیدن من (و شاید ما)  ترش کنن.
و کنارش بگم که "هامون" رو شاید نه، اما اسطوره رو خوب می فهمم. بگم که میفهمم "سمبل دوست داشتن" چیه! و چه می کنه با آدم!
بگم که با اینکه نمی فهممتون، ولی می فهممتون نافرم!

شاید خوشحالم که اسطوره های من لای سطرهای کتاب جون گرفت، نه رو پرده سینما. خوشحالم که طرح "علی و مهتاب" رو خودم زدم، نه یه آدم زنده فنا پذیر که یه روز ناگزیره از رفتن. خوشحالم که طرح های ذهن من رو کسی نمی تونه بکُشه، وگرنه من چه می کردم بی علی و مهتاب و کریم؟ شما چی می کنید این روزها بی هامون؟

 

پ ن: شکیبایی شاید از محبوب ترین هنرپیشه های من بود. دوستش داشتم به خاطر حرفهاش، صداش، بازی هاش و ...
اما حرف فقط رفتن یه هنرپیشه/ هنرمند نیست امروزها، حتی محبوب ترینشون. که اگه بود من باید اون وقتی که قیصر امین پور هم رفت حرفی میزدم که کم نداشت برای من.


جمعه 28 تیر ماه سال 1387

کم یادم می آید زمانی که در نوشتن به عجز رسیده باشم!
حافظه ام قد نمی دهد زمانی مثل این روزها را
که بخواهم بنویسم و نشود!
اما نوشتنت سخت است نازنین
تصویر شور و شیرینی که آفریده ای

شور و شیرینم این روزها...
در فاصله محو مردانه حرف زدن و کودکانه خندیدنهایت.
در تلاقی لحن پر از منطق و لغزش نرم انگشتهایت
در همزمانی عمیق ترین حرفهای دل و ضرب گرفتنت به خواندن متل.
در چشمهایت که پر از حرف است و زبانت که پر از شیطنت.

می بینی لغات به چه عجزی می رسند در تعریف؟


جمعه 28 تیر ماه سال 1387

غرق لذتم از کشف
در آنچه همه می بینند
و من نقب زده ام به پشت تر!

موذیانه لذت می برم که آنچه من میبینم پشت هر حرف، پشت هر خنده، پشت هر نگاه،
کشفی ست تنها متعلق به من.


دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

بعد عمری سلام!
ماشالله! ماشالله! چقدر بزرگ شدین همه! هزار الله اکبر!
خوبید؟ خودتون؟ در و همسایه؟ فک و فامیل؟ جک و جونورا؟
الهی که به حق پنج تن هیییییچ کی هیچ طوریش نباشه و نشه! که بعد باز به حق همون پنج تن دنیا بترکه!

از احوالات ما هم خواسته باشید، خوبیم!!!!
معلومه دیگه!" رنگ رخساره نشان می دهد از سرِّ درون"؟! نتیجتا بسیار خوبیم!!!!!

کار و بار هم.... زیاد جالب نیست! متاسفانه!
این هفته رو باز هفته احیای امورات شغلی نامگذاری نمودیم بلکتم بچرخیم ببینیم درمونی می جوریم یا نه! در واقع بچرخیم درمونمونو ببینیم تو کدوم سولاخی قایم شده، بد مذهب!!!

راستش... گاهی حرف زیاده! اما نمی تونم اینجا بنویسم!
هنوز با این روالی که اینجا راه انداختم هم زیاد راحت نیستم. هی هر از چند گاه پشیمون میشم از گذاشتن این نوشته های Italic.
شایدم یه هو تصمیم بگیرم ورشون دارم ؛ همه رو، و بیلبیلکو ببیرم یه جا دیگه هوا کنم.
لذا همینجا، از همه کسایی که اینجا رو می خونن -که خیلی نیستن- و می خوان اگه این کارو کردم اونجا!! رو هم بخونن، تقاضا مندم یه ایمیل بذارن تو "حرفهای درگوشی" اگه دوست ندارید اسم و چیزی ننویسید.

***

هاهاها!!!
اون نوشته هه رو شونصد روز پیش نگاریده بودم. هواش نکرده بودم! چرا؟ نمی دونم! حسش یخدی!!
از این نوشته ها تا دلتون بخواد تو درفت های اینجا یافت میشه!
اما حالا چرا عیب روی جنس می ذارید؟ هان؟ هان؟؟؟ کی گفته من مردم!  عوض شدم؟ نیستم؟ کوشم؟اوناشم! اونجام! دیدی! آباریکلا ننه!!

می دونید چیه! الآن من زندگانی مبارکم به دو قسمت تخسیم شده! قسمت خوب، قسمت بد!
از قسمت خوبش که اون مدلی می نویسم که کامنتدونیش بسته میشه!
از قسمت بدشم که دوستم نمی آد بنویسم!
خب چی بگم حالا؟ قدرتی خدا اینقذه هم خاطره ردیف کردم اینجا، چیزی نمونده.

خب...
راستش چند وقتیه اینجا حس امنیت نمی کنم! چند روز پیش هم اتفاقی افتاد که مزید بر علت... کلا گیج می زنم!
از یه طرف اعتقادم بر اینه که من همینم و چه تو دنیای نت، چه خارج از اون همینم. از یه طرف هم حد و مرزهاشونو می بینم که یکی نیست برام.

آهان!
یه داستان دیگه هم هست! اینکه به قول خارجی ها منم گودر ی شدم!! اینه که ردپام تو کامنت ها هم نیست.
خب معلومه دیگه اونی که نه خودش می نویسه، نه کامنت می ذاره؛ باید بره آب حوض بکشه! کی گفته من اوناشم؟ اوناش کوش؟ من کوشم؟ الو؟ ریواس؟؟؟

الآن کسی گفت من خل شدم؟!
همه چراغات روشن! بیست تومن هم میدم آمبولانس خبر کنی بیاد منو ببره!


پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

درد نرم نرم از تنم می ره بیرون
سلولهام انگار به آرامش می رسن
یه جور کرختی لذتبخش می پیچه بین دست و پا و بدنم
حرکت آخرین نفرات لشگر درد و که از سر انگشتام دارن می رن بیرون حس می کنم

بیشتر از شیش ماهه که تو یه ماراتن بهش فکر میکنم.
یک ماهه که تندتر هم
یکی دو هفته است که دیگه همیشه، تو هر لحظه، یه مقداری از ذهنم درگیرشه و نمی تونم تصمیم بگیرم
این دو سه روز آخری تقریبا همه انرژی مو میگیره ازم
دیشب تا صبح نخوابیدم و هی غلت زدم و هی نتیجه نگرفتم
صبح میشینم هر چی تو ذهنمه می نویسم، خوب، بد، مثبت، منفی.... خوب، بد، مثبت، منفی
یه چیزایی برام معلوم میشه
به تصمیم نزدیک میشم
درونم آروم میگیره
ذهنم آروم میشه، مثه وقتی موتور یه ماشین پر سر و صدا خاموش میشه و هوا ناگهانی پر سکوت میشه

کولر روشنه
اتاق پر بوی نم و خنکیه
موهام هر از گاهی از باد کولر یه تکون می خوره و نرم رو صورت و گردنم می چرخه
نشستم رو تخت و پاهامو دراز کردم و بعد اینهمه وقت، یه کتاب گرفتم دستم
خونه ساکته
و من تو خلسه ام انگار

تو پس زمینه همه روزهام هستی
گاهی پر رنگ تر و تاثیر گذار تر، و گاهی گم تر تو دغدغه هام
الآن که تو کرختی و خلسه غوطه ورم
غلت می خورم تو رنگ وارنگ دنیایی که بودنت ساخته برام
تو قرمز و زرد و نارنجی و سفید می چرخم
تو خاطره کهنه نشدنی دستها و چشمهات


آرامش...

*

باز بودن کامنتدونی صرفا واسه اینه که من نمی دونم آخرش  میخوام چی کار کنم اینجا!!!!


چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
 یه چیزایی رو نمیشه نوشت
 هر چقدرم که پر پر پر باشی از اینهمه حس
 هر چقدرم دستتو فشار بدی رو دکمه ها و زل بزنی به جلو
 یه چیزایی رو نمیشه نوشت
 ...
 اما کاش میشد

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
می دونی خدا!
درسته که تقلب کار بدیه!
اما فکر کنم همیشه هم نه!
راستش...
چند تا ممنون باید اینجا بنویسم؟
تا بگم چقدر ذوق زده ام
 از اینکه انگار،
 این روزها رو، این اتفاقها رو، این آدم رو
از رو نقاشی من خلق کردی!

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

به خودم:


باید بگویم ببخشید
که زیر قولهایم زده ام گاهی
زیر قرارهای تنهاییمان

باید بگویم ببخشید
برای آن روزهای کوتاه فراموش نشدنی که کوچکت کردم آنقدر
بس که غرق وهم ابلهانه بودم
و برای این روزهایی که
بس که می پیچم درهم، بال پروازت را می بندم

باید بگویم ببخشید
برای همه ثانیه هایی که معجون آرامش و هیجانت را
بی هوا زمین ریختم
و برای همه لحظه هایی که شک کردم
به تو! به پریدن!

ببخشید بابت وقتهایی که
سقوط کردم ته دره و تو را کشاندم با خودم!
بابت همه وقتهایی که چشم نبستم و دنبالت بی حرف نیامدم
چشم نبستم ،دست به دستت ندادم
زیاد پرسیدم! بی ربط پرسیدم! بی جا پرسیدم!
و داشته هایم را، داشته هایمان، -در اصل- داشته هایت  را به باد دادم

ببخشید
ببخشید
که بزرگ نبودم گاهی
بزرگ نیستم گاهی
گمت می کنم بین آدمها!
کمت می کنم!
فراموش می کنم
قولهایمان را
قرارهای تنهایی مان را


شنبه 1 تیر ماه سال 1387
 "... روباه گفت:
بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی. مثلا اگر در ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس میکنم که خوشبختم. هر چه ساعت پیشتر می رود خوشبختیم بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم، و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم! ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت بیارایم... آخر همه چیز آدابی دارد..."

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41958


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها