اون موقع ها که به گمونم بچه تر بودم
فکر می کردم میرم قائم میشم پشت در
که دلت تنگ شه برام، همونقدری که دل من تنگ میشد برات!
که همونقدری که من قائمکی نگات می کنم و هی هی خیالت می کنم و دلم پر میکشه برات، تو هم دلت پر بکشه برام و بی قراری کنی

اما...
الآن فکر که می کنم میبینم
من حتی اگه نخوام تو رو دلتنگ کنم، گاهی میرم پشت در
که دلم تنگ شه برات!!
شاید لازم دارم ازم دور شی-حتی در حد همین اندک-
شاید می خوام که عادی نشی برام
شاید میخوام من، من بمونه؛ گم نشه کنار دلخوشی ها 
که اگه نمونده باشه، می برّم زود

من لازم دارم هی بذارم باد بوزه بین لایه های بودن مون
که pile نشن رو هم دیگه و زیر زیرکی بپوسن!

اما هنوز اونقدر بچه هستم
که وقتی برمیگردم و تو دلتنگ نشدی، لبام ورچیده میشه و دلم تو یه چیزی بین ابر و مه و باد و بارون گیج می خوره...