<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[از نو]]></title>
		<link>http://www.never-off.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[انگارم کن که پروانه ای!! &nbsp;نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-183/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#669900">تو یکی از همین دیدنهای عادی دوستانه بدمینتون 5 شنبه ها بود که بی هیچ تغییری تو لحن و توناژ و لبخند و نگاه، گفتی &quot;بی و تن&quot; خریدی برام!<br />به همین سادگی، به همین بی بهانگی!<br />بی بهانه تر از اونی که فرصت کنم مکث کنم تو نگاهت برای تشکر. نه برای کتاب... لطف بودنت رو تو صد تا کتاب هم نمیشه نوشت...</font></p><p><font color="#669900">بعد، همه لحظه هایی که میشد غرق شد تو روح دوستی های لغت شده به قلم امیر-خانی، همه لحظه های ارمیا و سهراب، تو نشسته بودی اون گوشه و لبخند می زدی!<br />و یه چیزی زیر انگشتهای من لمس میشد... چیزی از جنس یه دوستی... دوستی ناب...</font></p><p><font color="#669900">ممنون آقای امیر-خانی بابت زنده کردن خوش طعم ترین دوستیهای ممکن. بابت حس بی نظیر کریم و علی، رحیم میریان و مرتضا مشکات، ارمیا و سهراب.<br />ممنون آقای امیر-خانی که بهانه ای شدید برای باز چشیدن یه دوستی ناب...</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 19:12:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=183</comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-183/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<p>کشف های جدیدی دارم می کنم!!<br />جمعه ها، انگار هر چی باشن، حتی حالا که تو هستی و دلگرمم، حتی دیروز که تو تولد و بزن و برقص گذشت، یه جور دلگیری تهش داره برام!<br />دلگیر میشم و میرم یه سه کنجی پیدا می کنم و واسه خودم زانو به بغل میشینم!<br />همین میشه شاید که شنبه ها، که باز برمیگردم به زندگی، اینقدر دلتنگی می کنم! اونقدر که امروز روزی، کار خارج از شرکتم که یه ساعته تموم میشه و از مرخصی ساعتیم سه ساعت باقی می مونه، پروژه رو بهونه می کنم و می آم یه سر خونه تا وقت ناهار بشه و بیام تندی ببینمت و برگردم شرکت!<br />خب.. معلومه الآن که پروژه هم بهونه بود؟!!<br />نشستم با این آهنگی که هنوز بعد دو هفته لاینقطع گوش دادن، هنوز منو به وجد می آره؛ یادت می کنم و از ذوق یه ساعت دیگه دلم ریز قل! میزنه.</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 11:56:01 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-182/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-181/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">یه ذره که می دوم و عنان زندگی و ساعت ها و دقیقه هامو محکم می گیرم دستم؛ یهو می آم به خودم و یادم می آد من آدم دیگه ای هم هستم! یادم می آد چیزی که منو تا اینجا (همین جا که جای خاصی هم نست) روسونده، فقط تلاش و جدیت نیست. وجه دیگه ای تو زندگیم هست که منو از این صلبیت و مادیات جدا می کنه. مثه پرواز می مونه برام، یا دست کم شنا. من نمی تونم همیشه رو زمین سفت راه برم، همیشه تو مسیر صاف پیش برم! لازمه گاهی خودمو بدم به دست باد، به دست آب،<span>&nbsp; </span>که هی همه طرف بره و ببره منو همراه خودش. لازمه گاهی چشمو ببندم و دستامو باز کنم و بذارم این سیال روان اطراف منو جایی ببره که شک ندارم درسته. </font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">پرشی اگه بخواد باشه تو مسیرم، برای من لازمه اش حتما این آرامشه. باید باغ سبزمو همون موقع که آب می برتم این ور اون ور و موهام لاقید پخش می شه لای موجا،<span>&nbsp; </span>پشت چشمای بسته ببینم، لمس کنم، حس کنم. باید انگشت نوازش خدا رو حس کنم. باید بذارم روح بپیچه لابلای زندگیم.</font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">اینه که هر چند وقت یه بار، -گفته بودم، نه؟ - پارو هامو جمع می کنم و خودمو می سپارم به دست جریان روان زندگی، که پر است از آرامش و بی خیالی و اطمینان.</font></span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 15:45:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=181</comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-181/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-179/</link>
					<description><![CDATA[<p><em>از پشت چشم می بینمت که بزرگوارانه زین چرخم را آرام گرفته ای و بی کلام، حتی شاید بی که بدانی، تصحیح میکنی</em></p><p><em>من را</em></p><p><em>مسیرم را</em></p><p><em>خطاهایم را</em></p><p><em>نادانسته هایم را</em></p><p><em>و...</em></p><p></p><p><em>از پشت چشم می بینم، نگاه مهربانی را که مسیرم را می پاید</em></p><p><em>و من هر روز بهتر می رانم، بهتر&nbsp;می دانم، و بهتر می پایم</em></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 07:56:54 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-179/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/21/post-178/</link>
					<description><![CDATA[<p><em>کنار تو شب، از هر چه روز روشن تر است<br />با این برق نگاه!<br />*<br />من دنیا را دوست دارم، زیاد حتی!<br />اما<br />چشم که می بندم و دنیای با تو ام آغاز میشود<br />دل نمی کُنم به باز گشودنش...</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>بعد،<br />شب به انتها نزدیک می شود و ناگزیرم از بازگشت...<br />دلم می ماند آن گوشه دنج تاریک کنار تو<br />کنار تو<br />صدایت<br />نفسهایت<br />عطرت<br />نگاهت</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>می مانم و دنیایی که بی لمس دستهایت<br />دیگر آنقدر ها هم دوست داشتنی نیست</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>بس که بد عادت میشوم کنارت با آنهمه آرامش</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>نمیتوانم...</em></p><p><em>&nbsp;اصلا نشدنیست!!!<br />پیوند زدن این&nbsp;زمانها برایم</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>لحظات ناب خلوت ساکتی که <br />از این دنیا جداست...<br />بالاتر است... <br />فرشته ها شاید کنده اندش برای خودشان!</em></p><p><em><br />نمی چسبد به زمین،<br />به زمان<br />جدا می شویم و میرویم و میرویم و میرویم دورتر...</em></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 00:22:14 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/21/post-178/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/12/post-171/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام</p><p>خیلی وقته ننوشتم، نه!؟<br />اینو الآن فهمیدم که وقتی خواستم شروع کنم به نوشتن، دیدم یادم رفته!!!<br />گویا زندگی داره برمیگرده باز به روال مرتب و آروم دو ماه پیش و این بالا پایین ها و اعصاب خوردی های این مدت فروکش می کنه! اقلا نوعش عوضش می شه!!<br /><em>&nbsp;نبودی اگر این روزها، من تاب نمی آوردم شاید، به خنده که حتما نمیرسیدم. همه قهقهه های از ته دل، دیاره حضور هزار رنگ توست</em></p><p></p><p>اندر احوالات این دوران، جالبترینش اینکه رفتم برای مصاحبه یه شرکت خیلی بزرگ چینی. البته شاید اگه به خودم بود جرات این کارو نداشتم، اما خوبیه دو تا بودن اینه که آدم خودشم خودشو هل میده و انگار مسئولتری در برابر زندگی و توانایی هات و فرصتهات و ...<br />خلاصه که رفتم و یه شرکت بود این هوا!!!! همینجوری توش عین سوسک چینی ریزه میزه میدویید!! من کلا دو تا منشی دیدم تو کل ساختمون که ایرانی بودن. <br />بماند اینکه من تا صدام نکرده بودن جدا فکر می کردم اشتباه شده و اینا اصلا کار شبکه ندارن!!! بسسس که همه برقی بودن و اون آقاهه که بغل دست من بود به جون سگشون قسم می خورد که فقط نیروی برق می خوان!!!!!<br />بگذریم!<br />من و احضار کردن و ما رفتیم تو اتاق! و آقایی که روبروم بود یه چیزی گفت و لبخند زد! منم لبخند زدم! اون باز تکرار کرد و لبخند زد! من همچنان سنگرمو حفظ کردم و لبخند به لب موندم! تا بالاخره یکی دیگه که انگلیسیش اندکی چینی نبود!!! گفت که بالام جان&nbsp; خودتو introduce کن بینیم!!!<br />دردسرتون ندم! هی اون آقا روبروییه سوال می کرد، من مثه بزغاله نگاش می کردم تا این یکی آقاهه سوالو از لهجه چینگلیسی به حد قابل فهمی ترجمه کنه و من جواب بدم!<br />به جون عزیز شما، اون آقاهه که روبرو بود جوابای منو هم نمی فهمید!!! این اقا بغلیه فقط می فهمید!</p><p>اما آآآیییی دلم سوخت! اگه همونجا می گفتن خانوم شما کوآلیفای نیستی می گفتم اکی! خب شرکت به این گندگی و من تازه کار معلومه ربط پیدا نمیکنیم.<br />اما دردشون این بود که هی تکرار میکردن که شما خانومی و این پست ما خیلی ماموریت خیزه! و شاید یه وقت مجبور شی یه ماه بری ماموریت و واسه ما سخته که شما خانومی!!!! و ....<br />و درد گنده ترش این بود که به نطر می اومد به لحاظ تکنیکی مشکل نداشتن باهام! اونکه بهتر حرف می زد سعی می کرد اون یکیا رو مجاب کنه که من ماااااااااااااهم!!!! اما اونی همش می گفتن نه! این گودزیلاس!!! (البته من چینی نمی فهمم! از نوع برخوردشون با خودم و لحن صحبتاشون با خودشون و اینکه هی آقا بده می گفت من نمیتونم درباره ات تصمصم بگیرم پاشو برو خونتون و آقا خوبه باز یه سوال دیگه ازم می کرد و باز می شستم و اینا ؛ نتیجه گیری کردم)<br />:((:((:((:(( نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!<br />هنوز کاملا دلم اونجاستا!<br />با اینکه کارش خیلییی سخت بود و کلییی هم جدید بود و می دونم جونمو می گرفت، اما اگه اشاره می کردن، با سر می رفتم! حیف!</p><p><br />دیگه هم اینکه<br />به مناسبت تعطیلی چارشنبه، جمعه با دوستان رفتیم تو کوهای اطراف تهران (!!!!!!!!!!!!!!!)&nbsp; یه خیلی بازی و خنده و هوای تمیز و صدای رودخونه و دل شاد و ...<br />بعدشم برگشتنی خودمون خودمونو گول زدیم و سه نفری که با هم بودیم تصمیم گرفتیم بریم بدمینتون!!!!!<br />نمیدونم اینهمه انرژی و از کجا آوردیم! اما رفتیم و یکی دو ساعت هم بازی کردیم. من وقتی همه انرژی های بدنم تخلیه میشه یه حالت سرخوشی پیدا می کنم بخصوص که... ؛)</p><p></p><p>کلا این آخر هفته یه نقطه عطف بود. واسه ثبتش پیش خودم می گم که تعطیلی چارشنبه قبلی هم از جهت دیگه ای نقطه عطف بود.</p><p></p><p>همینا دیگه. <br />و اینکه شادم... آرومم... شاکرم... و یه عالمه حس خوب ننوشتنی دیگه:)</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 2 Aug 2008 22:54:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=171</comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/12/post-171/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/02/post-170/</link>
					<description><![CDATA[<P><EM>&nbsp;می نشینم کمی دورتر<BR>&nbsp;می نشینی رو در رو<BR>&nbsp;زانو به زانو<BR>&nbsp;چشم در چشم<BR>&nbsp;دست در دست</EM></P>
<P><EM>&nbsp;حرف که می زنی، سیراب می شوم</EM></P>
<P><EM>" من آینه تو ام امشب!"<BR>- آینه اینهمه صاف؟ اینهمه بی غش؟<BR>&nbsp;آب روانی شاهزاده<BR>&nbsp;تصویر محو من در زلالی تو جان گرفته<BR>&nbsp;و<BR>&nbsp;خودم در حرکتت، صدایت، عطرت، طعم ملس زندگیت...</EM></P>
<P><EM></EM>&nbsp;</P>
<P><EM><FONT size=1>ممنونم بابت دیشب ...</FONT><BR><BR></P></EM>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 10:01:40 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/05/02/post-170/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/29/post-169/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR><FONT color=#663300>هامون که دراومد بچه بودم خیلی. نمی دونم از چیش خوشم اومده بود؟ فضای فیلم؟ شاید! به هر حال چیزی بود که گوشه کنار ذهنم صحنه هاشو داشتم. پارسال مامان یه بار ازم شنید که دوستش داشتم و شاید دارم! چند روز بعد ما یه CD هامون خونه داشتیم و یه دستگاه Player و تلویزیون فلانقدر اینچ! <BR>نشستم دیدمش و نچسبید! <BR>خیلی فیلم ها رو نباید وسط روز دید، وقتی بوی پیاز داغ تو خونه پیچیده و مامان داره ظرف می شوره! وقتی آفتاب پهن شده تو خونه و صدای بچه ها از تو کوچه می آد! نمیشه یا نمی چسبه که وسط جریان زندگی علمشون کنی.</FONT></P>
<P><FONT color=#663300>می دونستم نیم نسل! قبل من چه کشیده از هامون! چه کرده با هامون! هامون چه کرده با اونها.</FONT></P>
<P><FONT color=#663300>خیلی لازم نبود که سعی کنم که حس کنمشون. منهم اسطوره "علی" دارم به جای "هامون" <BR>اسطوره ها قرار نیست حرف جدیدی بزنن! همین کافیه که حرف بزنن! همین حرفهای ساده رو، از دل بزنن. همین "دوستت دارم" ها رو!<BR>من هنوز هم و شاید تا همیشه، آروز دارم برم نبض ایفل و بگیرم.<BR>هنوز هم انار که میبینم بی اختیار یکی تو گوشم میگه "دل آدمیزاد مثل انار است..."<BR>هنوز هم با هر بار و هر بار دیدن گوسفند قربانی، یادم می آد " هر سری به تن رفیقش نگاه می کنه"<BR>هنوز ...<BR>تا مدتها می ترسیدم کسی بخونتش. اگه می خوند و نمی دید بین خطهای ساده کتاب چی داره می گذره؟... می ترسیدم از خوار کردن کتاب اسطوره ایم. می ترسیدم از نفهمیدن درویش مصطفی، مهتاب، کریم و حتی دریانی!<BR>دلم هری ریخت وقتی مامان، یکی از نسل قبل تر، خوندش و گفت"... خب... قشنگ بود! برای یک بار!"<BR>حق دادم بهش که نفهمه من یک سال همه کتاب فروشی های انقلاب و بالا پایین کردم و به هر نشری که میشناختم و بهم معرفی کردن سر زدم تا نسخه جدیدش چاپ شه، و من یکی شو داشته باشم "برای خودم" که بتونم قائمش کنم تو پستوی خونه!<BR>آره! حق دادم ولی دلم ریخت.<BR>هنوزم هر کی میگه "علی"، دلم تا خود دهنم بالا می آد! نکنه همینجوری ساده دیده باشه علی رو! نکنه ندیده باشه اون حرفی که پشت روزنامه لوموند خریدناش بود... پشت محراب کلیسایی اش بود! پشت ....<BR>می دونم درکم نمی کنن خیلی از قبل تری ها و بعدتری ها! <BR>نمی فهمن که "رفیق" برای من شده "علی و کریم" نمی دونن که "رفاقت گودی و غیر گودی نمی شناسه" یعنی چه!</FONT></P>
<P><FONT color=#663300>اما.. دونستن اینا برام کافی نیست که بغض نکنم از هر کسی که "من او" ی اسطوره ای من و گذاشته کنار همه کتابهای دیگه اش!</FONT></P>
<P><FONT color=#663300>اینا رو نوشتم که بگم حق می دم به اونایی که از "هامون" نفهمیدن من (و شاید ما)&nbsp; ترش کنن. <BR>و کنارش بگم که "هامون" رو شاید نه، اما اسطوره رو خوب می فهمم. بگم که میفهمم "سمبل دوست داشتن" چیه! و چه می کنه با آدم!<BR>بگم که با اینکه نمی فهممتون، ولی می فهممتون نافرم!</FONT></P>
<P><FONT color=#663300>شاید خوشحالم که اسطوره های من لای سطرهای کتاب جون گرفت، نه رو پرده سینما. خوشحالم که طرح "علی و مهتاب" رو خودم زدم، نه یه آدم زنده فنا پذیر که یه روز ناگزیره از رفتن. خوشحالم که طرح های ذهن من رو کسی نمی تونه بکُشه، وگرنه من چه می کردم بی علی و مهتاب و کریم؟ شما چی می کنید این روزها بی هامون؟</FONT></P>
<P><FONT color=#663300></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT color=#663300>پ ن: شکیبایی شاید از محبوب ترین هنرپیشه های من بود. دوستش داشتم به خاطر حرفهاش، صداش، بازی هاش و ...<BR>اما حرف فقط رفتن یه هنرپیشه/ هنرمند&nbsp;نیست امروزها، حتی محبوب ترینشون. که اگه بود من باید اون وقتی که قیصر امین پور هم رفت حرفی میزدم که کم نداشت برای من.</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 13:04:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=169</comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/29/post-169/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/28/post-166/</link>
					<description><![CDATA[<P><EM>کم یادم می آید زمانی که در نوشتن به عجز رسیده باشم!<BR>حافظه ام قد نمی دهد زمانی مثل این روزها را<BR>که بخواهم بنویسم و نشود!<BR>اما نوشتنت سخت است نازنین<BR>تصویر شور و شیرینی که آفریده ای</EM></P>
<P><EM>شور و شیرینم این روزها...<BR>در فاصله محو مردانه حرف زدن و کودکانه خندیدنهایت.<BR>در&nbsp;تلاقی لحن پر از منطق و لغزش نرم انگشتهایت<BR>در همزمانی عمیق ترین حرفهای دل و ضرب گرفتنت به خواندن متل.<BR>در چشمهایت که پر از حرف است و زبانت که پر از شیطنت.</EM></P>
<P><EM>می بینی لغات به چه عجزی می رسند در تعریف؟</EM></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 02:02:36 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/28/post-166/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/28/post-168/</link>
					<description><![CDATA[<P><EM>غرق لذتم از کشف <BR>در آنچه همه می بینند<BR>و من نقب زده ام به پشت تر!</EM></P>
<P><EM>موذیانه لذت می برم که آنچه من میبینم پشت هر حرف، پشت هر خنده، پشت هر نگاه،<BR>کشفی ست تنها متعلق به من.</EM><BR></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 01:53:54 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.never-off.blogsky.com/1387/04/28/post-168/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
